یکی از امیال و نیازهای جسمی در قرآن کریم، میل جنسی است که خداوند عظیم آن را میل عظیم نامید.


 

یکی از امیال و نیازهای جسمی در قرآن کریم، میل جنسی است که خداوند عظیم آن را میل عظیم نامید.

(وَ یُریدُ الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ أَنْ تَمیلُوا مَیْلاً عَظیماً[1]) (خدا می­خواهد شما را ببخشد (و از آلودگی پاک نماید) امّا آنها که پیرو شهواتند می­خواهند شما بکلّی منحرف شوید[2]). طوسی می­گوید: «ان تمیلوا میلاً عظیما» یعنی از استقامت با زیاد شدن معصیت خارج شوید چون استقامت انسان را به ثواب می­کشاند و انحراف از آن انسان را هلاک و مستحق عذاب می­کند.

آنان که از شهوات پیروی می کنند می خواهند شما (در روابط جنسی از حدود و مقررات حق) به انحراف بزرگی دچار شویدو فرمود (زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء[3]) (محبّت امور مادی مثل دوست داشتن زنها، در نظر مردم جلوه داده شده است.)

بنابراین میل جنسی و شهوت، میل عظیم و باعث انحراف عظیم می شود. شاید این میل، عظیم ترین میل در هر فرد باشد و عظیم ترین انحراف را ایجاد کند و یا شاید همه انسان ها وقسمت اعظم و عظیم انسان ها را تحت تأثیر قرار بدهد که آن را میل عظیم بیان نمود.

قرآن کریم راه های تأمین حلال و حرام این میل را بیان فرمود(إلّا علی أزواجهم أو ما مَلکتْ أیمانُهم فإنّهم غیرُ مَلومین فَمَن ابتغی وَراء ذلِّکَ فاولئِکَ هُم العادُّون[4])

مگر در کام جویی ا زهمسران و کنیزانشان که آنان در این زمینه مورد سرزنش نیستند. پس کسانی که در بهره گیری جنسی راهی غیر از این جویند تجاوز کار هستند.

بنابراین به غیر از ازدواج و نکاح شرعی، تأمین نیاز جسمی وجنسی حرام و تجاوز به حدود الهی است و متجاوز زانی و ملعون است و نتیجه این کار، ولد الزناست.

همچنین قرآن کریم فرمود: (وَ یَسئَلُونَکَ عَنِ المَحیضِ قُل هُوَ أَذیً فَاعتَزِلُوا النِّساءَ فِی المَحِیضِ وَ لا تَقرَبُوهُنَّ حَتّی یَطهُرنَ[5]) از تو درباره حیض سؤال می کنند بگو چیز زیانبار و آلوده ای است. پس در این حالت از زن ها کناره گیری کنید تا پاک شوند.  بنابراین مقاربت در این حالت حرام است[6]. (وَ لا تَقرَبُوهُنَّ حَتّی یَطهُرنَ). در این حالت اگر به حدود الهی تجاوز شود، ثمره و نتیجه ولد حیض است. ولد زنا ها و ولد حیض درواقع بچه های شیطان هستند. گوشت و پوست آنها از حرام روئیده است و به شدت مستعد، ارتکاب جرائم هستند.

اثر نطفه در جرائم

شیطان در نطفه انسان که اصل و خلقت اوست شریک می شود و می خواهد آب را از سرچشمه گل آلود می کند و این بهترین راه برای تخریب اوست. ( وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاَّ غُرُوراً [7] )

و با لشکر سواره و پیاده ات آنها را جلب کن و در مال و فرزندانش شریک باش و آنان را با وعده ها سرگرم کن . ولی شیطان جز فریب و دروغ وعده ای به آنها نمی دهد.

قال امیرالمؤمنین (ع) قال رسول الله (ص) : إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّهَ عَلَى کُلِّ فَحَّاشٍ بَذِی قَلِیلِ الْحَیاءِ لَا یبَالِی مَا قَالَ وَ لَا مَا قِیلَ لَهُ فَإِنَّکَ إِنْ فَتَّشْتَهُ لَمْ تَجِدْهُ إِلَّا لِغَیهٍ أَوْ شِرْکِ شَیطَانٍ قِیلَ یا رَسُولَ اللَّهِ وَ فِی النَّاسِ شِرْکُ شَیطَانٍ فَقَالَ ص أَ مَا تَقْرَأُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ[8]»

علی (ع) فرمود که پیامبر فرمودند:همانا خداوند بهشت را بر هر فحاش کم حیا که در آن چه می گویدو آن چه که درباره اش گفته می شود پروایی ندارد حرام کرده است و اگر درباره او تفتیش و جستجو کنید می بینید یا او حراف است یا شیطان در نطفه اش شریک است.

« پرسیده شد ای رسول خدا، آیا شیطان با مردم شریک می شود؟ رسول خدا فرمود آیا قول خداوند عزوجل را نخوانده ای که فرمود (وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ[9]) »

  عن ابی بصیرقال ابوعبدالله : قُلْتُ بِأَیِّ شَیْ ءٍ یُعْرَفُ ذلک؛

قال: ( اماتَقرأ کتاب اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ؟ ثم ابتدا «وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»

ثم قال : ان الشیطان لیجی حتی یقعد من المرأه کما یقعد الرجل منها، ویحدث کما یحدث، و ینکح کما ینکح، قلت بأی شیء یعرف ذلک؛ قال بحبنا و بغضنا فمن احبّنا کان نطفه العبد و من ابغضا کان نطفه الشیطان[10].

ابوبصیر  از امام صادق پرسیدم با چه چیزی آن را بشناسیم. فرمود آیا کتاب خدا را که فرمود (وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ) نخواندی سپس فرمود شیطان می آید کنار زن می نشیند مثل مردش و با او صحبت می کند مثل مردش و با او آمیزش می کند مثل مردش. گفتم با چه چیزی آن شناخته می شود؟ فرمود با حب و بغض ما. اگر کسی ما را دوست داشت نطفه انسان و اگر دشمن ما بود نطفه شیطان است.

قال الصادق (ع) : من لم یبال ما قال و ما قیل فیه فهو شرک شیطان و من لم یبال ان یراه الناس مسیئا فهو شرک شیطان و من اعتاب اخاه الموصح من غیره تره بینها فهو شرک شیطان و من شغف بمحبه الحرام و شهوه الزنا فهو شرک شیطان ثم قال (ع) لولد الزنا علامات احدها بغضنا اهل البیت و ثانیها انه یمن الی الحرام الذی خلق منه و ثالثها الاستحفاف یالدین و رابعها سوء المحضر للناس و لایسئی محضرا خوانه الا من ولد علی غیر فراش ابیه او من حملت به امّه فی حیضها[11].

امام صادق(ع) فرمود: کسی که در آن چه می گوید و آن چه درباره اش گفته می شود پروایی ندارد شیطانی در نطفه اش شریک است. و کسی که پروا ندارد که مردم او را در حال گناه ببینند شیطان در نطفه اش شریک است. کسی که غیبت برادر مومنش را بدون این که چیزی بین شان باشد انجام دهد شیطان در نطفه اش شریک است.

کسی که عاشق حرام و زنا باشد شیطان در نطفه اش شریک است سپس فرمود : و لد الزنا چند علامت دارد. یکی از آن ها بغض و دشمنی با اهل بیت(ع) است.

دوم کسی که مشتاق به حرامی باشد که از او خلق شده است (یعنی زنا). شیطان در نطفه اش شریک است. سوم کسی که دین در پیش چشم او کوچک و خفیف باشد . چهارم پیش مردم سوءالمحضر باشد که در محضر برادرانش بد و گناهکار نیست مگر کسی که غیر از نطفه پدرش باشد و یا ولد حیض باشد.

ابی بصیر گفت: امام صادق(ع) فرمود: اگر مردی پیش همسرش برود و نزدش بنشیند، شیطان حاضر می شود اگر بسم الله بگوید شیطان می رود و اگر نگوید شیطان در عملش شریک می شود در حالی که نطفه یکی است گفتم چگونه او را بشناسیم؟ فرمود: با حب و بغض ما[12].

همچنین بنابر روایات معصومین، خوردن مال حرام نیز باعث منعقد شدن نطفه حرام و شریک شدن شیطان در نطفه انسان می شود.

محمد بن مسلم گفت: از امام موسی کاظم (ع) راجع به شراکت شیطان پرسیدم درباره آیه( وشارکهم فی الاموال و اولاد). فرمود: هر آن چه که از مال حرام باشد پس شیطان در آن شریک است و با آن مرد می باشد تا با همسرش جمع گردد پس هم از نطفه شیطان و نطفه آن مرد است که در این صورت حرام است.[13]

بنا بر روایات معصومین (ع) در تفسیر آیه شریفه، (وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ) شیطان به دو صورت مستقیم و غیر مستقیم در نطفه انسان شریک می شود. در حالت غیر مستقیم که اولین طریق در آیه است (شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ)اگر شخصی مال حرام بخورد شیطان به هنگام مجامعت او حاضر می شود. در حالت مستقیم هنگام مجامعت اگر انسان ذکر خدا (بسم الله) نگوید شیطان در نطفه شریک می شود.

از نشانه های شراکت شیطان، افرادی هستند که بغض و دشمنی اهل بیت (ع) دارند. همچنین افراد گناهکار و بی پروایی که هر چه از دهنشان بیرون می­آید، می گویند، از کسانی اند که بیشترین جرم علیه شخصیت افراد را انجام می­دهند.

اثر زمان و مکان مجامعت در جرائم

پیامبر اکرم (ص) در حدیثی طولانی در سفارش به حضرت علی (ع) درباره آمیزش با همسر فرمودند که اگر در زمان و یا مکان نامناسب باشد و نطفه ای منعقد شود، آن بچه ها، مجرم و جنایت کار خواهند شد که به برخی از آنها اشاره می­گردد.

یا علی زیر درخت میوه دار جماع نکن اگر بچه ای منعقد شود جلاد، قاتل یا از ظالمین بزرگ خواهد شد. یا علی بین اذان و اقامه جماع نکن  که اگر نطفه ای منعقد شود بچه ای به دنیا خواهد آمد که حریص بر خونریزی است.

یا علی موقعی که به سفر رفتی و برگشتی تا سه شب و سه روز جماع نکن که اگر نطفه ای منعقد شود بچه ای به دنیا می آید که یاری کننده هر ظالمی است .

یا علی در ساعات اولیه شب جماع نکن که بچه ای به دنیا خواهد آمد که ایمان نمی آورد ساحر خواهد شد و دنیا را بر آخرت ترجیح خواهدداد.[14]

نقش طهارت نطفه افراد در جرائم

یکی از تشبیهات نغز قرآن کریم تشبیه زن به کشتزار است.

قرآن کریم فرمود(نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ)[15] زنان شما کشتزار شما هستند در اینجا زنان به مزرعه تشبیه شده­اند[16].

در یک مزرعه هم گل پرورش می یابد و هم خار هم درختان پر ثمر،هم درختان بی ثمر.مرد نیز به کشاورز و نطفه به بذر تشبیه شده اند.

عقل ودانش بشر امروزی به این نتیجه رسیده است که قدم اول در هر نوع کشتی،اصلاح بذر و قرنطینه کردن آن است.اگر مردم به همین یک آیه که منطبق بر عقل ومنافع بشری نیز هست عمل کنند دنیا مزرعه گلها و گلستان خواهد شد.

کشاورز بذر می پاشد و به اصطلاح کاشت،داشت و برداشت انجام می دهد اما این کشتزار است که به عمر یک درخت باید با آن همراه باشد و با آن بسازد.

اما زن کشتزاری نیست که فقط مسئولیت  داشته باشد زن انسانی مکلف است.ودر زمینه قبول بذر و کاشت نقش اصلی دارد.نمونه زنهایی که در کنترل همسرانشان برای نیاوردن لقمه حرام و اکل و شراب و

حرام و انعقاد نطفه حلال و شیر دادن با حالت وضو برای تربیت نسل مومن و صالح و به عنوان خلیفه الله فی الارض در تاریخ ادیان الهی تاریخ بشر وتاریخ اسلام فراوان هستند.

قرآن کریم می فرماید(الزانیه و الزانی) و نشان می دهد در انعقاد نطفه حرام از زنا زن مقدم بر مرد است و نقش و مسئولیت زن بیشتر است تا زن نخواهد این عمل شنیع انجام نمی پذیرد.[17]

کاشت و داشت تخم شیطان،در واقع جنگ با خداست از این رو قرآن کریم می فرماید (وَالَّذِینَ لا یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ وَلا یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ وَلا یَزْنُونَ وَمَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ یَلْقَ أَثَامًا یُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَیَخْلُدْ فِیهِ مُهَانًا)[18] و کسانی که معبود دیگری را با خداوند نمی خوانند و انسانی را که خداوند خونش را حرام شمرده، جز به حق نمی کشند و زنا نمی کنند و هر کس چنین کند مجازات سختی خواهد دید، عذاب او در قیامت مضاعف می گردد و همیشه با خواری در آن خواهد ماند.

در این آیه شریفه سه گناه باعث مخلد شدن در جهنم[19]، در نتیجه پذیرفته نشدن شفاعت می شود :

  • شرک 2- قتل نفس   3- زنا

کلمه «یضاعف له العذاب» بعد از «و من یفعل ذلک یلق أثاما» نشان می دهد که انسان در اثر ارتکاب این سه گناه حتماً در دنیا مجازات می­شود و جزایش را خواهد دید و در روز قیامت عذاب او چند برابر و مخلّد می شود[20].

بنابراین همانگونه که تولید ولدالزنا یکی از اعظم گناهان کبیره و جرم بزرگی علیه اشخاص (زناکاران و ولدالزنا) است، نسبت دادن زنا نیز برای تخریب شخصیت و ترور شخصیت که قذف است از جرائم علیه شخصیت و گناه بزرگی است.

نمونه هایی از اعمال مجرمانه و نطفه های ناپاک

امام صادق (ع) فرمود در مورد قول فرعون در قرآن کریم (ذرونی اقتل موسی) من کان یمنعه قال منعقد رشدته و لا یقتل الانبیاء و اولاد الانبیاء الا اولاد الزنا[21]

از امام صادق درمورد قول فرعون (بگذارید موسی را بکشم) سؤال شد چه کسی مانع او شد؟ فرمود انسان نطفه پاک به او گفت پیامبران و اولاد پیامبران را نمی کشند مگر ولدالزناها. قاتلین انبیاء و اولادشان، قاتلین ائمه و اولادشان بدون استثنا از ولدالزناها ولدالحیض ها و تخم شیطان ها بودند. یکی از بزرگترین و عجیب ترین رودررویی ولدالزناها با مؤمنین در ماجرای عاشورا رخ داد.

امام حسین (ع) در روز عاشورا فرمود: ألا ان الدعی ابن الدعی قدرکز (بین اثنتین).[22] این زنازاده پسر زنازاده مرا بین دو چیز قرار داده است بنابراین معاویه و یزید هردو زنازاده بودند.

بسیاری از شخصیت های مشهور در صدر اسلام که ائمه الضلاله و دشمن شماره یک اهل بیت (ع) بودند مثل زیاد­بن ابیه، عبیدالله بن زیاد مشهور به ابن مرجانه، عمروعاص ولدالزنا بودند. یکی از مهم ترین ویژگی ولدالزناها، دشمنی با اهل بیت (ع) است.

 

 

 

 

 

بخش دوم: اثر محیط بر جرائم علیه شخصیت

ریشه لغوی محیط حوط است، محیط، اسم فاعل از ریشه حوط است محیط یعنی محوط و احاطه کننده.

محیط انسان، مجموعه موجودات و اشیاء مادی و غیرمادی است که او را احاطه کرده اند. احاطه بر دو گونه است، احاطه ظاهری و مادی و احاطه معنوی و هر یک از انواع احاطه برای مقصود خاص و یا دارای نتیجه و آثار خاص است.

راغب می گوید احاطه بر دو وجه است. احاطه در اجسام، احاطه در علم.[23] احاطه در اجسام یعنی حفظ کردن آن (إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطٌ)[24] یعنی در همه جهات او را حفظ خواهد کرد.

احاطه در علم مثل (أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمًا)[25] و (إِنَّ اللّهَ بِمَا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ)[26] احاطه در علم یعنی این که بدانی وجود و جنس و قضا و قدر و کیفیت و غرض و مقصود از ایجادش و آنچه که از او و برای اوست همه از جانب خداست[27].  بنابراین عوامل مادی و معنوی محیط، انسان را احاطه می کنند و در یکدیگر اثر می گذارند.

نقش عوامل مادی محیط بر جرائم

عوامل مادی محیط عوامل محسوس و قابل مشاهده اند. محیط زندگی هر انسانی شامل پدر و مادر، خانه، خانواده، اقوام، دوستان، مدرسه، دانشگاه، شهر و کشور می باشند.قرآن می­فرماید: «أَلَا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطٌ»[28] (آگاه باشید که خداوند به همه چیز احاطه دارد). محیط آن چیزی است که مانند حائط (دیوار)، انسان را احاطه می­کند.

هر انسانی از یک زن که مادر اوست متولد می شود و در خانه ای زیر سایه پدر و مادرش و خانواده اش زندگی و به تدریج و مرحله به مرحله، زمان زندگی اش را سپری می کند. به تدریج که چشمش باز می شود محیط اطرافش را می بیند و صداها را می شنود. عقل اکتسابی انسان از آن چه که می بیند و می شنود از پدر و مادر و از خانواده و اقوام و سایر انسان های محیط به تدریج پر می شود، و فرهنگ و مذهب و جهان بینی او شکل می گیرد. از این روست که در اکثر انسان ها دین، فرهنگ و جهان بینی و تربیت موروثی و زاییده محیط است و اگر این ها خطا و اشتباه باشند. ترک کردن و جدا شدن از این باورهای رسوب شده در درون، به اندازه سلاخی شدن و کندن پوست سخت و دشوار است. به طور طبیعی انسان در مقابل این تغییر عکس العمل نشان داده و نمی پذیرد.

(وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُون)[29] و چون کفّار را گویند از شریعت و کتابی که خدا فرستاده پیروی کنید، پاسخ دهند که ما پیرو کیش پدران خود خواهیم بود آیا بایست آنها تابع پدران باشند. گرچه آن پدران بی عقل و نادان بوده و هرگز به حق و راستی راه نیافته باشند.

به طور طبیعی انسان از دین، فرهنگ و آیین محیط خود تبعیت می کند. انسان میراث دار محیط خود است. انسان آیینه­ای است که محیط فرهنگی و تربیتی خود را نشان می دهد.

انسان و محیط دائم بر هم اثر متقابل دارند، از یکی کم شود، بر دیگری افزوده می شود.

این کم و زیاد شدن بیشتر در عوامل مادی است مثلاً در خوردن و آشامیدن حالت پر کن و خالی کن است. اما در عوامل غیرمادی و معنوی تقریباً جاده یک طرفه است. فقط بر روح انسان ها افزوده می شود.

قرآن کریم در آیات بسیاری انسان را نفس می نامد. (وَ اتَّقُوا یَوْماً لا تَجْزی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً)[30]. و حذر کنید از آن روزی که هیچ کس به کار دیگری نیاید.

(یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ)[31] روزی که هر شخصی هر کار نیکو کرده، همه را پیش روی خود حاضر بیند و نیز آن چه بد کرده است.

این آیات نشان می دهند. گرچه، اعمال نیک و بد با اعضا و جوارح انسان و دست ها و پاها انجام می گیرند،

انتساب آنها به نفس یا روح، یعنی انسان و ارزش او و انسان واقعی یعنی نفس و روح و اعضا و جوارح درواقع ابزارها و وسایل او و درخدمت او هستند.

بنابراین آن چه که از محیط اثر می پذیرد و یا اثر می گذارد درواقع نفس و روح انسان است حتی خوردن و آشامیدن حلال یا حرام و نوع غذا درواقع بر روح انسان اثر می گذارند. در یک تقسیم بندی کلی در کنش و واکنش انسان و محیط می توان محیط به دو دسته کلی تقسیم کرد، عوامل انسانی و عوامل غیر انسانی.در اثرگذاری متقابل عوامل انسانی محیط، درواقع روح های انسان ها در یکدیگر از راه گوش و چشم اثر می گذارند.

عوامل غیرانسانی محیطی مثل شکل خانه، بزرگ و کوچک بودن و لوازم درون آن و یا نوع محیط از نظر آب و هوا به نسبت عوامل انسانی اثر کمتری بر شخصیت و روح دارند. و از اهمیت کمتری برخوردارند.

اثر عوامل انسانی محیط بر جرائم

در تأثیر عوامل انسانی، قانون الاقرب فالاقرب ساری و جاری است. آنهایی که به انسان نزدیک ترند و زمان بیشتری در انس و تماس هستند اثر بیشتری بر روح انسان باقی می گذارند. بنابراین در قرب عامل مکان، زمان، مهم هستند. زمان هم شامل سن انسان و مقدار زمان انس است.

قرآن کریم می فرماید (اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَهٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُضطرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطَامًا وَفِی الْآخِرَهِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَهٌ مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ”)[32]

بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمل پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است، همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو می برد، سپس خشک می شود به گونه ای که آن را زرد رنگ می بینی، سپس تبدیل به کاه می شود و در آخرت عذاب شدید است یا مغفرت و رضای الهی و (به هرحال) زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست.

این آیه شریفه زندگی انسان را به پنج دوره یا پنج مرحله تقسیم می کند: لعب، لهو، زینت، تفاخر و تکاثر.[33]

راغب می گوید لعب به معنای بازی از ریشه لعاب که همان بزاق و آب دهان است گرفته شده است لعب در موقعی است که کسی کاری را بدون قصد و هدف و مقصد صمیمی انجام دهد.[34]

نخست دوران کودکی است که زندگی در هاله ای از غفلت و بی خبری و لعب و بازی فرو می رود.

لهو آن چیزی است که انسان را از آن چه که برای او لازم و مهم است باز می دارد از هر چیزی که زمانی طولانی از آن لذت و تمتع می برند به لهو تعبیر شده است[35]. مصطفوی می گوید لهو چیزی است که انسان به آن تمایل دارد و از آن لذت می برد بدون آن که نتیجه ای برایش داشته باشد[36].

در دو دوره از سن، لعب و لهو، کودکی و نوجوانی به علت کمبود و نقص عقل حد جرائم اجراء نمی شود و ملاحظه سن و سال آنها می شود.

نقش سن در جرائم علیه شخصیت

در دو مرحله اول یعنی دوران لعب و لهو، چون بچه عقل ندارد جرائم او تعزیزی است. اما در اواخر دوره لهو و اوائل دوره زینته انسان به بلوغ جنسی می رسد و شرعا مکلف می شود. و شرع و عرف به دلیل رشد عقلی درصورت وقوع عمل مجرمانه او را مسئول و مورد کیفر قرار می دهند. با افزایش سن، عقل نیز رشد می کند تا این که در سن چهل سالگی به بلوغ و کمال می رسد.[37]

قرآن کریم می فرماید (وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَهً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَى وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَإِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ)[38]

(وقتی) به چهل سالگی بالغ گردد می گوید پروردگارا مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر مادرم دادی به جا آورم و کار شایسته ای انجام دهم که از آن خشنود باشی و فرزندان مرا صالح گردان من به سوی تو باز می گردم و توبه می کنم و من از مسلمانانم.

انسان غالباً در چهل سالگی به مرحله کمال عقل می رسد و گفته اند که غالب انبیاء در چهل سالگی به نبوت مبعوث شدند[39].

از سن چهل سالگی به بعد دوران افول قوای عقلی و جسمی است قرآن می فرماید (وَاللّهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفَّاکُمْ وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لاَ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئًا).[40] خداوند شما را آفرید، سپس شما را می میراند بعضی از شما به نامطلوب ترین سنین بالای عمر می رسند. تا بعد از علم و آگاهی چیزی ندانند.(و همه چیز را فراموش کنند)

فی کتاب الخصال بعد ان ذکر حال الانسان فی بلوغ الأربعین و الخمسین الی التسعین و فی حدیث آخر ما هذا بلغ الی المأه فذلک ارذل العمر و قدروی ان ارذل العمر ان یکون عقله عقل ابن سبع سنین.[41]

در کتاب خصال شیخ صدوق حالات انسان بعد از رسیدن به بلوغ فکری در سن چهل سالگی و حال انسان در پنجاه تا نود سالگی ذکر شده است در حدیث دیگری گفت پس اگر انسان به صد سالگی برسد آن دوران ارذل عمر (ذلیل و خواری عمر) است و روایت شده است که در این سن عقل انسان مثل عقل بچه هفت ساله است.

از آیات کریم که فرمود: (لِکَی لا یَـعلَـمَ شَیئاً چیزی نمی داند) و روایات، عقل انسان در کهنسالی همانند بچه هفت ساله است. و جرائم معنوی در این سن لهو ولعب به دلیل فقدان عقل مشمول مجازات حد نمی باشد و تعزیزی است. از طرفی در این سه دوره یعنی دوره بچگی و نوجوانی و کهنسالی، به دلیل نبودن عقل که کنترل کننده اصلی زبان است و رابطه عقل و زبان، رابطه معکوس است احتمال جرائم علیه شخصیت معنوی افراد که آلت اصلی جرم در آن، زبان است. از بقیه دوران های عمر بیشتر است. از طرفی انگیزه های جرم در این نوع جرائم که باید عالمانه و عامدانه باشد به دلیل نبودن عقل، کم است و اگر مصادیق این جرائم انجام شود عمدی وجود ندارد و از روی تقلید و تکرار است و اگر حد این نوع مجازات ها بخواهد جاری شود با توجه به شرایط حال مجرم که از ضعف های بدنی برخوردارند امکان پذیر نمی باشد.

عن ابی مریم الانصاری قال سألت ابا جعفر عن الغلام لم یحتلم یقذف الرجل هل یجلد قال لا و ذلک لوان رجلاً قذف الغلام لم یجلد[42].

ابو مریم انصاری گفت: از امام محمد باقر پرسیدم، پسر بچه ای که محتلم شد و به سن بلوغ نرسید مردی را قذف کند آیا باید شلاق زده شود. فرمود: نه و اگر آن مرد هم بچه را قذف کند شلاق زده نمی شود.

عن ابی بصیر قال سألت ابا عبدالله(ع) عن الرجل یقذف الجاریه الصغیره فقال لا یجلد الا ان تکون قد ادرکت اوقاربت. ابی بصیر گفت: از امام صادق(ع) پرسیدم آیا مردی که دخترکوچکی را قذف نمود باید شلاق زده شود فرمود نه مگر این که آن دختربه سن تشخیص و بلوغ برسد، یا با او مقاربت کند.

بنابراین بچه ها چه قاذف شوند و چه مقذوف ، حد شلاق در مورد آن ها اجرا نخواهد شد.

نقش حالات روحی و درونی موثر در جرائم علیه شخصیت معنوی

الف: خشم و غضب

انسان در شرایط مختلف دارای حالات روحی مختلف می شود که در آن حالات عقل کنترلش را از دست می دهد و شبیه دیوانه یا حیوان می شود. حب و بغض، خشم و رضایت، هیجان و ترس و اضطراب و اطمینان حرص و طمع از حالات روحی انسان هستند. در حالت خشم انسان در حالت روحی شبه جنون قرار می گیرد و عقل تسلطی بر آلت جرم جرائم علیه شخصیت معنوی یعنی زیان ندارد و هر آن چه که بر زبان می آید بیان می کند. توهین، افتراء، قذف و نشر اکاذیب و هر جرم و جنایت دیگری در این حالت ممکن است رخ دهد. قرآن کریم می فرماید : «وَالَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ[43]» کسانی که از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب می ورزند و هنگامی که خشمگین شوند عفو می کنند. مکارم شیرازی در تفسیر آیه شریفه می گوید : نه تنها در موقع غضب زمام اختیار از کفشان ربروده می شود و دست به اعمال زشت و جنایت نمی زنند بلکه با آب عفو و غفران قلب خود و دیگران را از کینه ها شستشو می دهند[44].

علامه راغب اصفهانی می گوید: « الغضب ثوران دم القلب اراده الانتقام[45]» غضب هیجان و جوشش خون قلب برای انتقام است.

قال الباقر(ع): انّ هذا الغضب جمره من الشیطان توقد فی قلب ابن آدم و انّ احد کم اذا غضب احمدت عیناه و انتفخت او داجه و دخل الاشیطان فیه فاذا خاف احدکم ذلک من نفسه فلیلزم الارض فانّ رجز الشیطان لیذهب عنه عند ذلک[46].

امام باقر(ع) فرمود: همانا این غضب پاره ای آتش از شیطان است که در قلب فرزند آدم روشن می شود و موقعی که فردی از شما عصبانی می شود چشمانش قرمز می شود دو رگ هایش متورم می شود و شیطان داخل آن می شود پس در موقع خشم اگر یکی از شما در آن حالت از نفس بترسد اگر ایستاده است بنشیند تا رجز شیطان از او برود.

قال ابو عبدالله(ع): الغضب ممحقه لقلب الحکیم و قال من لم یملک غضبه لم یملک عقله[47]

امام صادق(ع) فرمود: غضب از بین برنده عقل انسان حکیم است و فرمود هر کسی که مالک بر خشمش نباشد، مالک بر عقلش نخواهد بود. بنابراین خشم و غضب نوعی حالت روحی است که زائل کننده عقل انسان است، انسان بی عقل، دیوانه است و ممکن است مثل حیوانات که عقل ندارند عمل حیوانی و مجرمانه انجام دهد.

قرآن کریم می فرماید: (قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ)[48] گفت : من از او بهترم، مرا از آتش آفریده ای و او را از گل. در این آیه قرآن کریم، شیطان به خداوند گفت :مرا از آتش آفریده ای و آتش از خاک بهتر است. بنابراین من از آدم برترم.

ماهیت و جنس آفرینش شیطان از آتش است و خشم و غضب هم آتش است. اگر عقل انسان به این حالت روحی مالک نشود هر جرمی اتفاق خواهد افتاد و در یک لحظه تمام داشته ها، سرمایه های انسان یک جا به آتش کشیده خواهد شد و فرد خشمگینی خود و دیگران را به آتش کشیده و خاکستر می کند.

قال ابوعبدالله(ع): قال الحواریون لعیسی(ع) ایّ الاشیاء أشد قال أشد الاشیاء غضب الله عزوجل قالوا بما نتّقی غضب الله قال بأن لا تغضبوا قالوا و ما بدء الغضب قال الکبر و التجبّر و محقره الناس[49].

امام صادق(ع) فرمود: حواریون به حضرت عیسی(ع) گفتند چه چیزهایی از همه شدیدتر و بدترند؟ فرمود: شدیدترین چیز خشم خداوند عزوجل است.

گفتند: با چه چیزی از خشم خدا جلوگیری کنیم؟ فرمود: به این که خشمگین نشوید پرسیدند ابتدا و ریشه­ی غضب چیست؟ فرمود: کبر، زورگویی و تحقیر و کوچک شمردن دیگران.

مطابق این حدیث شریف، انسان خشمگین خود را بزرگ و دیگران را کوچک می بیند. شیطان وارد رگها و خون او می شود و او را که در این حالت بی عقل است، مثل بچه و دیوانه ای وادار به جرم و جنایت می کند. بنابراین ریشه های خشم خود بزرگ بینی و کوچک بینی دیگران است که انسان به خود حق می دهد از روی کبر و غرور، خشم خود را خالی کند و آتش آن را بر سر افراد کوچک تر و به رغم خود حقیرتر فرو ریزد و از آن ها انتقام گیرد.

قال ابوعبدالله فی حدیث قال سمعت أبی بقول أتی رسول الله رجل بدوّی فقال انّی اسکن البادیه فعلّمنی جوامع الکلم فقال آمرک ان لا تغضب فأعاد علیه الاعرابی المسأله ثلاث مّرات حتّی رجع الرجل الی نفسه فقال لاأسال عن شی بعد ما امرنی رسول الله الّا بالخیر قال و کان أبی یقول ای شی اشد من الغضب انّ الرّجل لیغضب فیقتل الّفس الّتی حّرم الله و یقذف المحضته[50].

امام صادق(ع) فرمود: پدرم می گفت: مردی نزد رسول الله(ص) آمد و گفت من مردی بادیه نشین (صحرانشین) هستم مرا جوامع الکلم تعلیم فرما .

پیامبر فرمود: خشمگین نشو، اعرابی درخواست خود را سه بار تکرار کرد و همان پاسخ را شنید آن مرد به خودش مراجعه کرد و گفت: بعد از این از چیزی جزء خیر از رسول خدا نمی پرسم، پدرم می فرمود: چه چیزی از غضب بدتر است همانا انسان عصبانی می شود و قتل نفس را که خداوند حرام نموده است را مرتکب می شود و زن شوهردار را قذف (نسبت زنا) می دهد.

ب: نقش خوف و ترس در جرائم

ترس یکی از حالت های روحی است که انسان به دلیل ضعف روحی به شدت با آن روبرو است. بنابراین ریشه اصلی ترس ضعف است. انسان های ضعیف برای فرار از آن ممکن است عمل مجرمانه انجام دهند و طرف مقابل را تخریب کنند و شخصیت معنوی او را ترور کنند.

(فالخوف حاله تأثیر و اضطراب توقع ضرر مستقبل او مواجه یذهب بالامن.)[51] خوف حالت تأثر و اضطرابی است که انسان در موقع ضرری که در آینده انتظاراتش را دارد و با آن مواجه می شود و امنیت فکری و روحی او را از بین می­برد. در واقع ترس نوعی دفاع پیش گیرانه برای جلوگیری از شکست است. یک نوع عکس العمل طبیعی و اولیه در روح آدمی است. در مواقع ترس و دفع ضرر محتمل از آن، انسان تدابیری را اتخاذ خواهد کرد. این تدابیر ریشه در شخصیت و باورهای یک فرد دارد. انسان معتقد و خدا باور برای دفاع از خود، به هر شیوه ای متوسل نمی شود اما انسان مادی و دیدگاه الحادی برای رسیدن به هدف از هر وسیله ای و لو ترور شخصیت و تخریب استفاده می­کند.

قرآن کریم مواجهه انسان با موارد خوف و ترس را از ابتلائات همیشگی همه انسانها می­داند. (وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ [52]). قطعا همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و میوه ها، آزمایش می کنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان.

از اینرو ترس، زمینه ای است که باورها و شخصیت انسان را به چالش می کند و عکس العمل او اندازه و میزان بزرگی و شخصیت درونی اش را نشان می دهد.

انسان عاقل، از ضرر و آسیب می­ترسد و درصدد دفع و رفع آن برمی­آید. و وجود چنین حالت روحی از الطاف الهی است همانگونه که با وجود غریزه ترس، جان انسان حفظ می­شود. وجود چنین غریزه ای در روح باعث رشد و تعالی انسان می­شود و مواضع خوف در واقع زمینه ای برای رشد و ظهور استعدادهای اوست و باید مواظب باشد برای جلوگیری از ضرر از هواهای نفسانی و شیطان و شیاطین انس اطاعت نکند و از حدود الهی خارج نشود و عمل او مجرمانه نشود تا به ساحل امن و امنیت در دنیا و آخرت برسد.

مطابق آموزه های وحیانی انسان حق ندارد  برای فرار از ترس وفرار از ضرر و زیان به جسم و جان و شخصیت انسانهای دیگر آسیب بزند و عمل مجرمانه انجام دهد. اگر انسان به گرفتاری و مصیبتی مواجه شد و یا انسانهای دیگر که در بسیاری از موارد دنیا، رقیب او هستند باید صبر پیشه کند (الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَهٌ  قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ[53]). آنها که هرگاه مصیبتی به ایشان می­رسد می­گویندما از آن خدائیم و به سوی او باز می­گردیم.

«توجه به این واقعیت که همه از او هستیم این درس را به ما می­دهد که از زوال نعمتها هرگز ناراحت نشویم، چرا که همه این مواهب بلکه خود ما تعلق به او داریم. یک روز می­بخشد و روز دیگر مصلحت می­بیند و از ما باز می­گیرد و هر دو صلاح ما است[54]

ج: نقش بغض و دشمنی در ارتکاب جرائم

بغض یک حالت روحی و عکس العملی است که در اثر نفرت از چیزی به انسان دست می­دهد.

(البغض نفار النفس عن الشئ الذی ترغب عنه و هو ضد الحبّ فانّ الحبّ انجذاب النفس الی الشئ الذی ترغب فیه[55]) بغض، تنفر و انزجار روحی از چیزی است که به بی میلی و دوری اآز آن می­انجامد. بغض ضد دوستی است، زیرا دوستی و محبت، تمایل و کشش نفس به چیزی است که به آن راغب می­شود.

در این حالت روحی، انسان در اثر تنفر از فرد و یا افرادی به تخریب شخصیت آنها از طریق افترا، تهمت، شایعه، قذف و … می­پردازد و هدفش نابودی و ترور شخصیت است.

در قرآن کریم حالت بغض همراه با دشمنی بیان شده است.

(وَ ألقَینا بَینَهُم ُ الْعَداوَه َ وَ الْبَغْضاءَ الی یَوم ِ الْقِیامَه[56] ). و ما در بیان آنها تا روز قیامت عداوت و دشمنی افکندیم.

اگر حالت روحی بغض و تنفر، در عالم خارج، با ظهور دشمنی باشد یعنی بغض تبدیل به عداوت شود،

شیطان نیز از این حالت روحی سوءاستفاده می­کند و با استفاده از ابزارهایی مثل شرابخواری و قمار بغض روحی را تبدیل به دشمنی می­کند.

قرآن کریم می­فرماید: « إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ[57]». شیطان می­خواهد به وسیله­ی شراب و قمار در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند.

در تبدیل بغض به عداوت چهار حالت تصور می­شود که منجر به ترور شخص و جنایت و یا ترور شخصیت و جرائم علیه شخصیت معنوی افراد می­شود.

  • بغض فرد به فرد
  • بغض فرد به افراد
  • بغض افراد به فرد
  • بغض افراد به افراد

در موارد چهارگانه فوق دو معیار وجود دارد بغض برای رضای خدا یا بغض برای هواهای نفسانی. «پیامبر اکرم می­فرمود : مطمئن ترین و مؤثق ترین نشانه ایمان حبّ و بغض برای خداست[58]

بنابراین در موارد فوق اگر بغض برای هواهای نفسانی و انگیزه های غیر الهی باشد عمل مجرمانه است.

 

 

 

 

 

 

 

بخش سوم: نقش صفات و ویژگیهای روحی در جرائم

صفات روحی ریشه و سرمنشأ حالات روحی هستند و بالعکس اگر حالات روحی استمرار پیدا کنند تبدیل به صفات و ویژگی ثابت روحی می­شوند. مثلا ریشه خشم و غضب، خود بزرگ بینی و کوچک بینی دیگران است1. و اگر این حالت ادامه پیدا کند انسان تبدیل به میرغضب و جلااد می­شود. اگر با صفات روحی مقابله نشود تبدیل به بیماریهای روحی می­شوند و باعث آسیب فرد و اجتماع می­شوند.

چند صفت روحی که در جرائم علیه شخصیت معنوی افراد مؤثرند. در ذیل مورد تحلیل و بررسی قرار می­گیرند مثل حرص، کبر، حسد.

الف: نقش حرص در جرائم معنوی

واژه حرص از « حَرَص القَصّارُ الثَّوْبَ أی قَشَرَهُ بدَقِّهِ[59]» یعنی لباس شوی لباس را با دقت فشرد، گرفته شده است. حرص به معنی زیاده خواهی در آزمندی و میل و اراده است. انسان حریص، در آنچه میخواهد افراط می­کند.گاهی حرص انسان در خیر است و گاهی در شرّ. حرص در خیر، خیر است. (إِن تَحْرِصْ عَلَى هُدَاهُمْ[60]) اگر بر هدایت آنها حریص باشی. پیامبر اکرم ص در هدایت مردم حریص بود.

اما حرص در شر، شرّ است. (وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَیَاهٍ[61]) و آنها را حریص ترین مردم بر زندگی (این دنیا و اندوختن ثروت) خواهی یافت.

قرآن کریم می­­فرماید: (وَ إِنَّه‌ُ لِحُب‌ِّ الخَیرِ لَشَدِیدٌ[62]) او علاقه­ی شدید به مال دارد. البته خیر معنای وسیعی دارد که هرگونه نیکی را شامل و مسلماً به بسیاری از نیکیها همچون علم و دانش و تقوی و بهشت و سعادت، مطلب مذمومی نیست که قرآن با تعبیر فوق از آن نکوهش کند و لذا مفسران آن را در اینجا به معنی مال تفسیر کرده اند[63].

بنابراین انسان ذاتاً و فطرتاً علاقه شدیدی به خیر دارد و عاشق هر نوع خیر است. البته گاهی در تعیین مصداق خیر اشتباه می­کند و به جای خیر بر شرّ حرص می­ورزد. از اینرو خداوند از طریق پیامبران و کتاب آسمانی خیر و شر را به انسان معرفی کرد تا او اشتباه نکند و حجت را بر او تمام کرد.

همه انسانها طالب خیر و بهترین برای خود هستند. زندگی دنیا رقابت بین انسانها برای کسب بهترین ها است. گاهی آنهایی که در این میدان مسابقه عقب می­افتند، دست به اعمال ناجوانمردانه و مجرمانه می­زنند تا رقبایشان به مقصد نرسند و یا دیرتر برسند. بنابراین انسانهای حریص به علت زیاده خواهی و افراط، هیچ احترامی و جایی برای رقبای دیگر قائل نیستند و گاهی از حدود انسانیت و حدود الهی خارج و اعمال مجرمانه انجام می­دهند. این اعمال می­تواند هم ترور شخص باشد و یا ترور شخصیت او. تخریب شخصیت معنوی افراد آخرین تیر در ترکش این افراد ضعیف و عقب مانده و بیمار روحی است. «پیامبر اکرم ص فرمود: یا علی لا تشاورون حریصا فانّه یزیّن لک شرّها و اعلم انّ الجین و البخل و الحرص غریزه یجمعها سوءالظن»

یا علی با حریص مشورت نکنید چون شر را برای شما خیر جلوه می­دهد و بدانید ترس و بخل و حرص غرائزی هستند که باعث سوءظن به خدا می­شوند.

بنابراین حرص مذموم غریزه ای است که باعث سوءظن به خداوند می­شود و در چنین حالت روحی که رابطه انسان با خداوند ضعیف و یا قطع می­شود و در معرض هر نوع آفات و هر نوع عمل مجرمانه ای قرار می­گیرد.«سأل عن امام علی(ع) أَیُّ ذُلٍّ أَذَلُّ قَالَ الْحِرْصُ عَلَى الدُّنْیَا [64]»

از امام علی ع پرسیده شد کدام ذلت از همه ذلیل تر است فرمود :حرص بر دنیا.

مطابق فرموده امام علی ع حرص بر دنیا، انسان را به ذلیل ترین و خوارترین مرتبه در دنیا و آخرت می­رساند و انسان پست از انجام هر عمل مجرمانه ابائی ندارد.

امام صادق ع: «أُصـُولُ الْکُفْرِ ثَلَاثَهٌ الْحِرْصُ وَ الِاسْتِکْبَارُ وَ الْحَسَدُ»[65]

اصول و ریشه های کفر سه چیز هستند: حرص، کبر و حسد

ب: نقش کبر در جرائم معنوی

کبر یکی از صفات اخلاقی مذموم است که در اثر جهل و کم عقلی و فراموشی جای و جایگاه انسان و قرار گرفتن در جای و جایگاه خداوند و ادعای کبریایی به وجود می­آید. «امام زین العابدین ع فرمود: اولین چیزی که با آن خداوند نافرمانی شد کبر است[66]»

کبر و غرور دارای آثار و عوارض خطرناک فردی و اجتماعی است و منجر به انجام جرائم شرعی و عرفی می­شود.

قرآن کریم در ماجرای آفرینش آدم اولین صفت روحی که باعث معصیت خداوند شد را کبر معرفی نمود (وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلا إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ[67]). و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم بروی آدم سجده و خضوع کنید همگی سجده کردند جز ابلیس که سرباز زد و تکبر ورزید (و به خاطر نافرمانی و تکبرش) از کافران شد.

بنابراین نزدیکترین افراد به شیطان کسانی هستند که دارای این ویژگی روحی هستند. معمولا افراد متکبر افرادی هستند که دارا و ثروتمند هستند و یا دارای صفت و یا صفاتی مثل علم و زیبایی و … هستند که خود را بزرگتر از دیگران می­دانند و دیگران را کوچک و حقیر می­دانند که لازمه آن دیکتاتوری و اطاعت محض از آنها است. انسانهای متکبّر اکثرا بیماران روانی خطرناک هستند که به خود و دیگران آسیب می­زنند و اعمال مجرمانه انجام می­دهند.

از نظر قرآن کریم ریشه اصلی کفر و اطاعت نکردن از خداوند کبر است. « بلیقَد جآءَتَکَ ءایاتی فَکَذَّبتَ بها وَ استَکبَرتَ و کُنتَ مِنَ الکافِرینَ 2» آری آیات من به سراغ تو آمد، اما آن را تکذیب کردی و تکبّر نمودی و از کافران بودی.

بنابراین انسان با این صفت در مقابل خداوند و مردم گردنکشی می­کند و هیچ حد و مرزی نمی­شناسد، خود را خدا می­داند و اصلا کسی جز خود را نمی­بیند و ترور شخص و شخصیت برایش مفهومی ندارد و خود را مجاز به انجام هرکاری که دلش می­خواهد می­داند. انسان متکبّر چون داشتن همه چیز را فقط حق خود می­داند و دیگران را ناحق می­داند. اگر در وصول به خواسته هایش تعلل و یا کاستی ببیند، رقبای خود را تخریب می­کند که تخریب همان ترور شخصیت و جرائم علیه شخصیت معنوی افراد است.

ج: نقش حسد در جرائم معنوی:

یکی از صفات روحی که مانند آتش جهنم، روح انسان را می­سوزاند و دیگران را نیز خاکستر می­کند و آسایش و امنیت فرد و اجتماع را سلب می­کند حسد است. حسد در درون و روح آدم است که اگر کنترل نشود به بیرون راه پیدا می­کند و آثار مخرب خود را نشان می­دهد.

پیامبر اکرم ص فرمود: (رَفِعَ عَنْ أُمَّتِی وَ الْحَسَدُ مَا لَمْ یُظْهِرْ بِلِسَانٍ أَوْ یَدٍ[68]) حسد مادامیکه در زبان و یا دستان امت من ظاهر نشود، محاسبه نمی­شود.

امام صادق ع نیز فرمود:( اِن الْمُؤْمِنَ لا یَسْتَعْمِلُ حَسَدَهُ  [69]) یعنی مؤمن حسدش را بکار نمی­برد.

بنابراین حسد در روح آدمی وجود دارد و انسان باید آنرا مهار کند و از ظهور و بروز آن در عالم خارج جلوگیری کند و الا به جرم و خیانت ختم می­شود.

مطابق آیات قرآن کریم، اولین جنایتی که در کره زمین اتفاق افتاد در اثر حسادت بود. (فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِینَ [70]). نفس سرکش، کم کم او را به کشتن برادرش ترغیب کرد (سرانجام) او را کشت و از زیانکاران شد.

(وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ[71]). و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان هنگامی که هر کدام کاری برای تقرب (به پروردگار انجام دادند اما از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد (برادری که عملش مردود شده بود به برادر دیگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم کشت (برادر دیگر) گفت (من چه گناهی دارم؟ زیرا ) خدا، تنها از پرهیزکاران می­پذیرد.

پیامبر اکرم ص فرمود: (فَقَبِلَ اللَّهُ قُرْبَانَ هَابِیلَ فَحَسَدَهُ قَابِیلُ فَقَتَلَهُ [72]) خداوند قربانی هابیل را پذیرفت، قابیل از روی حسادت او را کشت.

بنابراین اولین قتل در زمین، برادر کشی در اثر حسادت بود. اگر حسد درونی مهار نشود به جرم و جنایت منجر خواهد شد. در چنین مواردی حسود بیمار روانی است. علاوه بر این که حسد بطور مستقیم در جرائم نقش دارد، بطور غیر مستقیم سرمنشاء شاخه های بسیاری از صفات و حالات روحی دیگر است.

« سئل عن علی بن الحسین ع انّی الاعمال افضل عندالله قال ما من عمل بعد معرفه الله عزّوجل  و معرفه رسوله (ص) افضل من بغض الدنیا فانّ لذلک لشعباً کثیره و للمعاصی شعب فاولی ما عصی الله به الکبر معصیه ابلیس حین أبی و استکبر و کان من الکافرین ثم الحرص و هی معصیه آدم و حواء ع حین قال الله عزّوجل لهما انکلا من حیث شئتما و لا تقربا هذه الشّجره فتکونا من الظالمین» فأخذنا ما لا حاجه بهما الیه فدخل ذلک علی ذرّیّتهما الی یوم القیامه و ذلک انّ اکثر ما یطلب ابن آدم ما لا حاجه به الیه ثم الحسد و هی معصیه ابن  آدم حیث حسد اخاه فقتله فتشعب من ذلک حبّ النساء و حبّ الدنیا و حبّ الرئاسه و حبّ الرّاحه و حبّ الکلام و حبّ العلوّ و الثروه فصرن سبح خصال فاجتمعن کلهن فی حبّ الدنیا فقال الانبیاء و العلماء بعد معرفه ذلک حبّ الدنیا راس کل خطیئه والدنیا دنیاءان دنیا بلاغ و دنیا ملعونه[73]»

از امام زین العابدین علی بن الحسین ع سوال شد: برترین عمل نزد خداوند چیست؟ فرمود هیچ عملی بعد از شناخت خداوند و شناخت رسولش برتر از بغض دنیا نیست که دارای شعب و شاخه های بسیاری است و گناهان و معاصی شعبه هایی دارند پس اولین چیزی که خدا با آن معصیت شد کبر و غرور است موقعی که ابلیس از دستور خداوند برای سجده سرپیچی کرد و کبر ورزید و از کافرین شد. پس حرص است و آن معصیت آدم و حواست موقعی که خداوند به آنها فرمود از هرچه می خواهید بخورید و به این درخت نزدیک نشوید که از ظالمین خواهید شد. پس آن دو کاری انجام دادند که احتیاجی به آن نداشتند و این صفات به فرزندانشان هم تا روز قیامت داخل شد؛ از اینروست که فرزند آدم چیزی را طلب می کند که احتیاجی به آن ندارد پس از حسد شعبه ای بوجود می آید. حبّ النساء (زن پرستی)، حبّ الدنیا (عشق به دنیا) و حبّ الرئاسه (مقام پرستی) . حبّ الرّاحه (تن پروری) و حبّ الکلام (پر حرفی) و حبّ علو (برتری طلبی) و حبّ ثروت (مال پرستی) که هفت خصال و صفت هستند که همگی در حبّ دنیا جمع می شوند سپس پیامبران و علما بعد از شناختن آن گفتند که حبّ الدنیا رأس کل خطیئه یعنی دنیا دوستی ریشه همه گناهان و خطاهاست و دنیا هم دو نوع است دنیایی که ممدوح و بلاغ است و انسان در آن و با آن به خدا می رسد و دنیایی که ملعون و مذموم است.

این حدیث شریف می فرماید که دنیا دوستی ریشه همه گناهان و همه جرائم شرعی و قانونی است و ریشه همه مظاهر فساد، حسد است بنابراین ریشه همه جرائم، حسد است.

این صفت باعث می شود که حاسد به دشمنی با خدا و مقدرات الهی برخیزد و به آنچه که به دیگران داده و به او نداده حسد بورزد و درصدد دشمنی و انتقام از محسود برآید و مرتکب جرم و جنایت شود. بنابراین صفات روحی اصل در ریشه حالات روحی هستند. ریشه های کفر و جرائم سه صفت کبر، حسد و حرص هستند که باعث ایجاد حالات روحی و در صورت استمرار و کنترل نشدن تبدیل به بیماریهای روحی می شود. در حالات روحی شادی و غم، ترس و شجاعت و هیجان و اضطراب، خشم و رضایت و… عقل کنترلش را بر روح از دست می دهد و انسان مستعد ارتکاب هر نوع گناه و جرم و جنایت می شود.

امام صادق ع فرمود: «اصولُ الکُفرِ ثَلاثَهٌ الحِرصُ وَ الاِستِکبارُ وَ الحَسَدُ[74]» ریشه های کفر سه چیز هستند حرص، کبر و حسد. این صفات روحی تبدیل به حالات روحی می شوند و به شعبه های بسیاری تقسیم و منجر به جرائم می شوند.

در ماجرای قتل هابیل توسط قابیل قرآن کریم فرمود: (فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ[75]) نفس او را به کشتن برادرش ترغیب کرد. مطابق روایات حسادت قابیل عامل اصلی بود وقتی زمینه نفسانی و درونی آماده شد شیطان نزدش آمد «ثم انّ ابلیس أتاه و هو یجری من ابن آدم مجری الدم فی العروق فقال له : یا قابیل قد تقبل قربان هابیل و لم یتقبل قربانک و انک ان ترکته یکون له عقب یفتخرون علی عقبک و یقولون نحن ابناء الذی تقبل قربانه فاقتله کی لا یکون له عقب یفتخرون علی عقبک فقتله[76]» سپس ابلیس نزد قابیل آمد. او مانند خون در رگهای انسان در گردش است. به قابیل گفت خدا قربانی هابیل را قبول و قربانی ترا پذیرفت و اگر او را به حال خود رها کنی، داستان دنباله داری خواهد شد. فرزندان او بر فرزندان تو تفاخر می کنند که ما فرزندی کسی هستیم که قربانی اش پذیرفته شد پس او را بکش تا این دنباله و عقبه نباشد پس قابیل هابیل را کشت.

در تمام جرائم داستان همین است، ابتدا نفس اماره، در اثر یکی از صفات روحی حرص، کبر و حسد زمینه جرم و جنایت را آماده می کند، سپس شیطان صحنه آرایی می کند و آنرا جلوه می دهد و انسان با اعضاء و جوارح خود مرتکب جرم و جنایت می شود.

بنابراین برای پیشگیری از وقوع هر جرم، شناخت عوامل مؤثر عام و خاص بسیار مهم هستند و می توان با آموزش آموزه های وحیانی از وقوع جرائم جلوگیری کرد و در صورت ارتکاب از طریق همین عوامل که انگیزه و اسباب ارتکاب جرم هستند مجرم را کشف نمود.

[1]  .النساء/27

[2] . ص 176

[3] . آل عمران/14

[4] . المومنون/6

[5] . البقره/222

[6] . راوندی، قطب الدین، 1405، فقه القرآن، قم، کتابخانه مرعشی، ج 1، ص 51

[7] . الاسراء/64

[8] . کلینی، محمدبن یعقوب، 1365 ش، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 2، ص 323

[9] . عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، 1415 ق، تفسیر نورالثقلین، قم، انتشارات اسماعیلیان، ج 3، ص 182

[10] . الکافی، ج 5، ص 502

[11] . من لایحضره الفقیه ، ج4، ص418

[12] . بحارالانوار، ج60، ص203

[13] . البرهان فی تفسیرالقرآن، ج 3، ص546

[14] . ابن بابویه، محمدبن علی، 1413، من لا یحضره الفقیه، قم، جامعه مدرسین، ج 3، ص 552-551

[15] . البقره/223

[16] . فیض کاشانی، ملا محسن، 1415 ق، تفسیرالصّافی، تهران، انتشارات الصدر، ج 1، ص 253

[17] . میبدی، احمد بن محمد، 1371 ش، کشف الاسرار وعده الأبرار، تهران، امیر کبیر، ج 6، ص 482

[18] . الفرقان/68

[19] . مغنیه، محمد جواد، 1424 ق، تفسیر­الکاشف، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 5، ص 483

[20] . ابن ابی حاتم، عبدالرحمن بن محمد، 1419 ق، تفسیرالقرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزارمصطفی البارز، ج 8، ص 2730

[21] . بحارالانوار، ج13، ص132

[22] . همان ، ج45، ص9

[23] . مفردات الفاظ القرآن، ج 1، ص 265

[24] . فصلت/54

[25] . الطلاق/ 12

[26] . آل عمران/120

[27] . مفردات الفاظ، ج 1، 265

[28] . فصّلت / 54

[29] . البقره/170

[30] . البقره/48

[31] . آل عمران / 30

[32] . الحدید/20

[33] . مکارم، ناصر، 1374 ش، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 23، ص 351

[34] . مفردات الفاظ قرآن، ج4، ص135

[35] . مفردات الفاظ القرآن، ج4 ، ص164

[36] . التحقیق فی کلمات قرآن، ج10، ص272

[37] . صابونی، محمدعلی، 1421 ق، صفوه التفاسیر تفسیر للقرآن الکریم، بیروت، دارالفکر، ج 3، ص 181

[38] . الاحقاف/15

[39] . تفسیر نمونه، ج21، ص328

[40] . النحل/70

[41] . تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 67 و ابن بابویه، محمدبن علی، 1403ق، الخصال، قم، جامعه مدرسین، ج2، ص546

[42] . بحارالانوار، ج76، ص119

[43] . الشوری/37

[44] . تفسیر نمونه، ج20، ص 460

[45] . مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص701

[46] .الکافی، ج2، ص 305

[47] . همان

[48] . ص/76

[49] . وسائل الشیعه، ج15، ص362

[50] . وسائل الشیعه، ج15، ص 352

[51] . التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج3، ص161

[52] . البقره/ 155

[53] . البقره/156

[54] . تفسیر نمونه مکارم، ج1، ص525

[55] . مفردات الفاظ القرآن راغب، ج1، ص136

[56] . المائده/64

[57] . همان/91

[58] . الکافی کلینی، ج2، ص125

[59] . مفردات الفاظ القرآن، ج1، ص227

[60] . النحل/37

[61] . وسائل الشیعه، ج15، ص362

[62] . مفردات الفاظ القرآن، ج1، ص227

[63] . النحل/37

[64] . وسائل الشیعه، ج7، ص 82

[65] . الکافی، ج2، ص 289

[66] . .همان، ص 130

[67] . البقره/34

[68] . الکافی، ج2، ص463

[69] . همان، ج8، ص109

[70] . المائده/30

[71] . همان/27

[72] . البرهان فی تفسیر القرآن، ج2، ص273

[73] . الکافی، ج2، ص317

[74] . الکافی، ج2، ص289

[75] . المائده/30

[76] . البرهان فی تفسیر القرآن، ج2، ص273

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *