صمیمیت، همسران، گومز،2004).

2 – صمیمیت روان شناختی
3- صمیمیت عقلانی
4- صمیمیت جنسی
5 -صمیمیت جسمی
6- صمیمیت معنوی
7- صمیمیت زیباشناختی
8- صمیمیت اجتماعی وتفریحی
نیازبه صمیمیت درحقیقت جنبه رشدیافته ومتمایززیستی تماس ونزدیکی باانسان دیگراست.بااین حال شدت این نیازدرافرادمختلف متفاوت است.علاوه براین افراددرهریک ازمولفه های هشت گانه صمیمیت با یکدیگر تفاوت های بارزی دارند.برای مثال دونفرممکن است درنیازیکی به صمیمیت مشابه باشندولی درهریک ازمولفه های هشت گانه صمیمیت تفاوتهای قابل ملاحظه ای داشته باشند.یکی ازوظایف درمانگر این است که درصورت امکان به زن وشوهرها کمک کند تابه تفاوت های موجوددرشدت نیازهایشان پی ببرند تاجای ممکن آنهارابپذیرند.دراینجاهریک از مولفه های هشت گانه به صورت جداگانه موردبحث قرارمی گیرند. (اعتمادی ،1384).
• صمیمیت از دیدگاه وارنینگ (مدل ترکیبی):
وارنینگ(1998)صمیمیت رابه عنوان بعدی که درسازگاری زناشویی سهم عمده ای دارد تعریف می کند وصمیمیت بین همسران راترکیبی ازهشت عنصرکیفی می داند.
1-محبت وهیجان:میزان بیان احساسات دوست داشتن ،عشق وعقایدنسبت به همسر:زیرابیان این احساسات بین همسران ایجاد صمیمیت می کند.
2-همبستگی و تعهد:میزان تعهدهمسران نسبت به رابطه زناشویی وارج نهادن به این رابطه.تعهدپیش شرط لازم برای سایرعناصرصمیمیت می باشد، زیرااعتماد واطمینان دررابطه راتسریع می کند.
3-بیانگربودن:خودافشای میزان بیان افکارمحرمانه ،عقاید ،نگرش های همسران و همچنین گفتگودرباره روابط زناشویی(همس ، 2003،به نقل از گومز،2004).
درمشکلات ارتباطی مانمی توانیم خوب ارتباط برقرارکنیم ودرخودافشایی بیان افکار وعقاید ،نظرات و باورهای خود باهمسراغلب ناتوانیم که این مسأله خودمی تواند درایجادتعارض و کاهش صمیمیت نقشی اساسی داشته باشد(چلون ، 2003،به نقل از گومز،2004).

صمیمیت، زناشویی، زوجین

گرینکر(2004)نشان داد که اهمیت سهیم شدن درنگرش ها، باورها و عقایدشخصی اشخاص بدون قضاوت کردن تعیین کننده اصلی دررضایت مندی زناشویی است ودرمطالعات متعدددیگر به این نتیجه رسید که رابطهء مبتنی بین خودافشایی ورضایتمندی زناشویی که منجربه افزایش صمیمیت زناشویی نیزمی شود وجود دارد.درادبیات مشاوره و روانشناسی بالینی درمورداهمیت بالینی صمیمیت دررشد روانی دوران بزرگسالی ،سازگاری زناشویی وعملکردخانواده بحث وگفتگوی زیادی شده است.برون وبولی ووینگ(2000)نشان دادند که فقدان رابطه نزدیک، روابط اطمینان بخش ومحرمانه، یک عامل آسیب رسان است که ،باعث رشدافسردگی درزنان می شود.
4-همسازی وتطابق:میزان مشارکت هریک ازهمسران درزمینه ی اهداف وفعالیت ها تطابق با افزایش زمان باهم بودن همسران درایجاد وگسترش صمیمیت کمک می کنند.
5-حل تعارض:میزان سهولت در حل اختلاف عقاید بدون درگیری و بحث وانتقاد وپذیرفتن حل موضوعات ومسائل
6-روابط جنسی:میزانی که تمایلات جنسی ارضا می شود.ارضا جنسی بیانگر رضایت بخشی متقابل و منعکس کنندهءبیشترباهم بودن های شدید است که یک زوج تجربه می کنند.
7-خودمختاری:میزان روابط زوجین مخصوصا روابط بین فردی که زوجین با والدین، دوستان وبچه های خود دارند.
8-هویت میزان اعتقادزوجین:تشابه خودبادیگری.نشانه یک مسأله مهم درحفظ روابط صمیمانه است.تشابه به زوجین کمک می کند که احساس کنند به وسیلهءهمسردرک وفهمیده می شوند.تشابه بین همسران همچنین مربوط به بافت روابط صمیمانه است.وقتی همسران درنیازهایشان به میزان محبت ونوع خاصی ازصمیمیت مشابه باشند احساسات صمیمانه ایجادمی شود.(همس ، 2003 به نقل از گومز،2004).
وارنینگ وهمکارانش(1998)مطالعه ی وسیعی درباره نقش صمیمیت درروابط زناشویی انجام دادند و فهمیدند که شکست دررشد وتوسعه روابط نزدیک ودوستانه، روابط اطمینان بخش ومحرمانه درازدواج
با رشد و توسعه اختلالات هیجانی ونوروتیک ارتباط دارد.اهمیت روابط صمیمی دربزرگسالی، مخصوصا زندگی زناشویی تحقیقات وپژوهشهای زیادی را برای معنای ذاتی واهمیت آن ایجاب کرده است(اعتمادی،1382).
-صمیمیت از دیدگاه آدلرین ها(رویکرد سیستماتیک):
رویکرد سیستماتیک آدلری توسط رابرت شرمن شرح داده شده است.تفکرآدلرین ها براین است که این رویکرد تفکرشایع آدلری درباره انگیزش فردی وتعاملات اجتماعی با نظریه های مفاهیم شایع نظریه عمومی آدلریکپارچه می کند و بیان کرده اند که ازدواج به عنوان فرآیندی است که نیازمند علاقه متقابل وبرابری است.آنهاپایه واساس عشق وازدواجی موفقیت آمیز را در،به همسرخودبیشترازخودعلاقه مندبودن،می دانند.اگراین گونه باشد صمیمیت یک فداکاری است وهیچ کدام اززوجین احساس ترک شدن و یا مسلط شدن نمی کننند.برابری وتعادل تنها زمانی ممکن است که هردوزوج این نگرش راداشته باشندکه;تعهداساس ازدواج است ومعنای شادکامی وسعادت ازدواج این است که احساس کنندکه ارزشمندهستند،کسی جای آنهارانمی تواندبگیرد،نیازهای همسرتان،نیازهای شماست وشمایک جانشین، جفت ودوست خوبی هستید.(شرمن 2004،به نقل از تاسکانو،2010).
دریکورس (1994)بیان می کند که بواسطه منطق خصوصیات شریکی را که مطابق بانیازها امیدهای وتربیتمان است،انتخاب می کنیم.ماهمسرخودرانه براساس حس مشترک عمومی بلکه براساس منطق خصوصی خودمان می پذیریم.به عنوان فردی که به مافرصت برای فهم الگوهای شخصی خودمان می دهد.کسی که به دیدگاه و مفهومی که اززندگی داریم پاسخ می دهد کسی که به ما اجازه می دهدکه نقش های دوران کودکی مان راادامه دهیم یا تغییردهیم.دراین رویکردعشق وصیمیت تابع منطق خصوصی وسبک زندگی است. به علاوه تئوری سیستم ها به این مسأله تاکید داردکه زمانی که دوزوج در رابطه مکمل ومتقابل وارد می شوند رفتارهای دیگر رابه طورمقاوم تقویت می کنند وهنگامی که یک ازدواج مشکل گرفته می شود دونفربایدیادبگیرند که بپذیرند یک زبان دیگری ازعشق وصمیمیت واین زبان راتوسعه دهندتاهم بفهمند وهم تجربه کنند.دوزبان رابرای عشق وصمیمیت و زبان یکدیگر رابرای عشق وصمیمیت به کارگیرند تاآنچه را که انتظاردارند و می خواهند به آن برسند دریافت کنند.این زبان تشکیل شده ازمنطق خصوصی، نیازهای شخصی ،تجارب شکست ویاموفقیت آمیزی که به هنگام رشدبدست آورده ایم.آدلرین ها معتقدند درطول زندگی ورشد نشان دادن وتمرین عشق برای کمک کردن به زوجین ،برای آگاه شدن اززبان متفاوتشان ازعشق وصمیمیت مفیداست.برای درک زبان واحد یک تخصص مابایددرجهت فلسفه برای درک تعاریف عملیاتی حرکت کنیم.چیزی که شخص انجام می دهد ومی خواهد انجام دهد.یک مثال از این زبان صمیمیت با هم بودن ،باهم کاری را انجام دادن، با هم صحبت کردن ودرک متقابل ، درک شدن، برای هم کاری راانجام دادن، لمس کردن یکدیگر، شنیدن یکدیگر و…. . این زبان برعقاید انتظارات ارزشها قوانین عادات و رسوم منطبق است.آدلرین ها معتقد هستند که بارشد مداوم الگوهای صمیمی رفتارمعمولا انتظارآن است که مشارکت های صمیمانه ومتقابلی نیز در بین زوجین اتفاق بیافتد.درمانگردراین رویکردمعمولا به رازهای مخفی افراددخالت نمی کند.برخی اوقات دریک ارتباط مکمل نقش مشارکت کننده وبرخی اوقات نقش یک شنونده همفکرخوب را دارد.درمانگر دراین رویکرد به تفاوت درسبک ها می پردازد واین تفاوت ها رانرمال می داند.پذیرفتن متقابل تفاوت ها،آموزش مهارت های گفتگو برای حل تفاوت ها مفهومی است که زوجین باید به آن بپردازند(شرمن، 2003 به نقل از تاسکانو،2010).
– صمیمیت از دیدگاه یانگ ویانگ واستهمان :
ازاین دیدگاه صمیمیت زناشویی دارای شش بعد به شرح زیراست:
بعداجتماعی:این بعدشامل این است که هرکدام اززوجین از انجام دادن کارها و سپری کردن اوقاتشان با یکدیگرلذت می برند.

زناشویی، جنسی، صمیمیت

بعدهیجانی:این بعدشامل این است که زوجین قادرند دراحساسات یکدیگر شریک شوند،اعتمادو اطمینان به دیگری،احساس امنیت واطمینان از باهم بودن داشته باشند.
بعدشناختی:این بعدشامل سهیم شدن درافکار راجع به زندگی، ساختن برنامه های زندگی، نتیجه گیری درزمینه اهداف مربوط به زندگی ودرنهایت با یکدیگر تفاهم داشتن.
بعدمعنوی:این بعدصمیمیت زناشویی شامل مشارکت درنگرش های معنوی ومذهبی رفتار،عقایدزندگی
بعدمحبت وعشق:این بعددرروابط زناشویی به معنای حمایت هیجانی وجسمانی هریک از زوجین به طورطبیعی وذاتی ازیکدیگراما لازم نیست حتماراهی برای رابطه جنسی باشد.یعنی پیش شرط رابطه جنسی نیست.
بعدجنسی:این بعد شامل:عشق جسمانی به یکدیگر، درجسم وفیزیک یکی شدن(یانگ ویانگ، استهمان، 2003،به نقل از گومز،2004).
– صمیمیت ازدیدگاه اسپنسر :
اسپنسر(2006)صمیمیت زناشویی را عاملی تعیین کننده برای استحکام خانواده وروابط زناشویی می داند وروابط صمیمانه رادارای 3عنصراساسی:
1-دلسوزی ونوع دوستی:نشان دادن علاقه مندی صادقانه برای ایجادارتباطی بهتربا دیگران
2-اعتماد متقابل:اینکه احساس کنیم دیگران به ما آسیب نمی رسانند و مانیز به دیگران آسیب نمی رسانیم.
3-پذیرش:تصدیق یا تاییدیکدیگر می داند(مظلومی، 1383).
– صمیمیت ازدیدگاه بیورکوویش و کاردون:
آنها صمیمیت را یکی از عناصرسازنده رابطه و پایه آشنایی وشالوده عشق می دانند که معنای آن از یک رابطه به رابطه دیگرمتفاوت است.معنای آن دربعضی روابط در آغوش گرفتن همراه با سکس است ودربعضی روابط به زمان های بیشتر که کنش متقابل جنسی وجود داردبرمی گردد.ازدیدگاه آنان چهارنوع صمیمیت وجوددارد:
1- صمیمیت فیزیکی:تماس واقعی
2-صمیمیت زبانی:رد وبدل کردن سخن وارتباط است.

درمانی، مراجعان، مسؤولیت

راهبرد های درمانی
استفاده از شوخ طبعی/کاربرد تکنیک های تناقضی/شیوه های خود یاری/ سوال کردن/مثبت بودن/رویارویی
• نقش رهبردر واقعیت درمانی گروهی
درمانگرباید فردی موفق و مسئول باشد.فردی گرم نیرومند و مطمئن به توانایی های خود تا بتواند نیازهایش رادرمحیط برآورده سازد به بیان دیگر باید به عنوان یک الگوی مسؤولیت دیده شود درمانگرباید اصول واقعیت درمانی درونی شده درخودرابه مراجعانش منعکس کند.درمراحل اولیه گروه مسؤولیت درمانگرشروع تعامل ودرگیری با اعضاست که ازطریق روش فعال ومستقیم درمانگرصورت می گیرد مانندپرسش کردن، درخواست اطلاعات، تشویق دیگران درنظردادن ،هم صحبت کردن درباره خود و یا هرعمل دیگری که به ترغیب اعضا درتعامل با یدیگربیانجامد(نوابی نژاد ،1383).

• راهبرهای درمانی نظریه انتخاب:
سوال کردن:سوالات به چهارشیوه واقعیت درمانگرها را کمک می کند.ورودبه دنیای مراجعان جمع آوری اطلاعات دادن اطلاعات و کمک به مراجعان برای کنترل زندگی(وابولدینگ،1988)
مثبت بودن:درمانگرروی کاری که مراجع می تواند انجام دهد متمرکز می شوند. ولی فرصت هایی جهت تقویت اعمال مثبت و برنامه سازی سازنده فراهم می آورند و در برابر بدبختی و شکوه های مراجعان اظهارارات مثبتی می کنند.
شوخی:چون تفریح یک نیازبنیادی است گاهی باید آن را در حین درمان قدری برطرف کرد درمانگر و مراجع با شوخی توازن در قدرت ایجاد و نیازخودشان به تفریح رابرطرف می کنند.شوخی نیاز به تعلق خاطررا نیز برآورده می کند.
رویارویی:چون واقعیت درمانگرها هیچ عذرو بهانه ای را نمی پذیرند و به راحتی تسلیم نمی شوند.رویارویی دردرمان اجتناب نا پذیراست.
فنون تناقض:دراین فنون، دستورالعملهای متناقض به مراجعان داده می شود که اگرمراجع آنگونه که درمانگر گفته اشتباه کند روی مشکلش کنترل پیداکرده است و اگرهم دربرابر مشاورمقاومت کند، مقاومتش کنترل و رفع خواهدشد(شارف،باترجمه فیروزبخت، 1384).
• فرآیند درمان:
در نظریه انتخاب ،اصطلاح بیمار به کسی اطلاق می شود که نتواند نیازهای اساسی خود را در حیطه ی واقعیت،پذیرش مسؤولیت و تشخیص موارد درست و نادرست ارضائ کندپس دارای هویت ناموفق است.از احساس تنهایی و بی ارزشی رنج می برد و رفتار غیر مسئولانه او موجب اضطراب ،رنج و ناراحتی می شود.بنابراین ،در فرآیند درمان تمرکز بر مسؤولیت،هسته ی اساسی روان درمانی است و پذیرش آن به منزله ی نشانه بارز سلامت روان تلقی می شود(شفیع آبادی،1384).
نظریه انتخاب ساختاری را برای کمک به مراجعین ارائه می دهد تا به طور اثربخش تری نیازهای شان را ارضاء کنند و دیگر هدف مهم پرورش ،پذیرش مسؤولیت در فرد و ایجاد هویتی موفق است در فرآیند درمان ،درمانگر اصولی را به کار می گیرد تا به هدف درمان برسد این اصول شامل:

درمانی، تعهد، نهضت

1-ارتباط و درگیری عاطفی: که معمولا مشکل ترین مرحله ی درمان است زیرا مهمترین اصل نظریه انتخاب ایجاد رابطه حسنه انسانی، واقع بینانه و خالص بین دوطرف است.درمانگر باید مراجع را در آغاز درمان به همان صورتی که هست بپذیرد و در مقابل رفتار غیر عادی او ایستادگی کند.در طول زمان ایجاد رابطه عاطفی با مراجع ،تابعی از میزان مسؤولیت در مراجع است یعنی هرچه سطح مسؤولیت پذیری در راجع پایین تر باشد زمان طولانی تری برای برقراری رابطه ی عاطفی لازم خواهد بود.ایجاد رابطه ی عاطفی ممکن است یک تا چند جلسه مشاوره را به خود اختصاص دهد که این نیز به مهارت درمانگر و مقاومت مراجع بستگی دارد.درک و تفاهم و گرمی لازم است تا دو فرد با هم درگیری عاطفی برقرر کنند.گلاسر معتقد است باید نشان دهد که دلسوز مراجع است و دوست دارد در مورد هر چیزی که لازم است تغییر کند با مراجع صحبت کند (شفیع آبادی،1384).
ووبولدینگ نیز در مورد برقراری ارتباط عاطفی و دوستانه با مراجع به بیان اهمیت نقش رفتارهای حاکی از توجه می پردازد.ازجمله این رفتارها عبارتند از:راحت نشستن،نگاه کردن مناسب و تشریح گاه به گاه صحبت ها.شروط مهم رابطه ی درمانی هم عبارتند از:رعایت ادب،اشتیاق،علاقه مندی و خلوص در جریان درمان،گوش دادن مداوم به شکایت های مراجع می تواند او را به رفتار غیر مسئولانه سوق دهد بنابراین ،درمانگر نباید بیش از حد به شکایات مراجع گوش دهد و پذیرای آن ها باشد تا از این طریق بتواند رفتار مسئولانه را هرچه زودتر در او به وجود آورد(شارف،ترجمه فیروز بخت).
مراجع باید به رفتارش با دید انتقادی بنگرد و ببیند که آیا آن رفتار بهترین انتخاب او هست یا نه؟ درمانگر در مورد رفتار مراجع قضاوت نمی کند بلکه مراجع را هدایت می کند تا رفتار خودش را از طریق ارتباط و درگیری با درمانگر ارزشیابی کند (شفیع آبادی،1384).
2- طرح ریزی: وقتی مراجع دست به قضاوت ارزشی می زند لازم است تا برای عملی کردن آن،به او کمک شود تا نقشه های واقعی بریزد و برای این کار لازم است اطلاعات لازم را در اختیار او گذاشت(شفیع آبادی،1384).
3-تعهد به طرح: برای آن که مراجع به طرح تدوین شده به خوبی عمل نماید،لازم است از تو تعهد گرفته شود.این تعهد می تواند به شیوه کتبی یا شفاهی باشد که تعهد کتبی انگیزه بیشتری ایجاد می کند(شفیع آبادی،1384).
4-عدم پذیرش عذر و بهانه و امتناع از تنبیه: هرگاه مراجع به تعهد خود عمل نکند لازم است تا قضاوت ارزشی او که قبل از طرح ریزی صورت گرفته است،مجددا مورد بررسی قرار گیرد.درمانگر نمی تواند مراجع را از راه قانونی و یا تنبیه متعهد نگه دارد ونیز نمی تواند از آن عقب نشینی کند.هرگونه اظهار نظر و گفته ی منفی و تحقیر کننده از طرف مشاور در حکم تنبیه است.تنبیه نکردن به اندازه ی نپذیرفتن عذر و بهانه اهمیت دارد. زیرا تنبیه به رابطه حسنه لطمه می زند و تعهد و مسؤولیت را از افراد سلب می کند و موجب تقویت هویت ناموفق می شود.هرگاه تنبیه می کنیم،به قضاوت ارزشی دست زده ایم و به فرد اجازه نمی دهیم تا رفتارش را خود ارزیابی کند.
2-1-1- در حوزه تمایز یافتگی
• تاریخچه خانواده درمانی
آغاز نهضت خانواده درمانی اواخر دهه ی1940 و اوایل دهه ی1950 یعنی بعد از جنگ جهانی دوم و گردهمایی خانواده بعد از جدائی هاست.با این حال،نظرات درباره ی ریشه ها و سرچشمه ها ی این نهضت به قبل از این دوران برمی گردد.ناتان آکرمن می گوید ماهیت شفادهندگی خانواده همگام قوانین اساسی کردار انسان بوده و احتمالا قدمت آن به اندازه خود خانواده است.به نظرکریستال بیلز از جمله ریشه ها و سرچشمه های خانواده درمانی “مردم شناسی ” و “روان کاوی است. ریشه های این ایده به سخنرانی های مارگارت مید مردم شناس معروف در دهه های اول قرن جاری برمی گردد.از سویی دیگر بسیاری از بنیان گذاران نهضت خانواده درمانی جزو تربیت یافتگان مکتب روان کاوی و یا متاثر از نظریه ها و روشهای آن بوده اند آکرمن،موری بوئن ، لیدز ،مینوچین و سایرین از آن جمله اند.به نظر آکرمن شروع واقعی نهضت خانواده در کارهای او و همکارانش در “جنبش راهنمایی کودک”نهفته است؛جنبشی که تحت الشعاع گزارشات مربوط به خانواده ی اسکیزوفرنیک قرار گرفته است(هی لی ، ترجمه ثنایی،1383).
در سال 1970 طرفداران نظریه سیستمها در اقلیت بودند،ولی دو کانون عمده رشد دیده می شد:کار نظریه پردازان ارتباطات و موری بوئن. نظریه سیستمی بوئن متمرکز بر مفاهیم مربوط به روان کاوی و اسکیزوفرنی است.بوئن در دهه ی1970 در مورد اختلافات عاطفی،به ایجاد یک نظریه جامع،گسترده ومبتنی بر سیستم روی آورد.حیطه کار او سه تا چهار نسل را در برمی گیرد(هی لی ترجمه ثنایی،1383).
درمانگران خانواده در آستانه قرن 21 و جستجوی راهبردهایی که کارایی آنان را تضمین کند.باید با واقعیت های جدیدی روبرو شوند از جمله ی آنها این که زندگی خانوادگی شامل درهم شکستن سلسله مراتب ها، افزایش در تعداد و انواع شکل های خانواده و تمرکز بر چند فرهنگی بودن است.بنابراین کار تخصصی خانواده درمانی نیز تغییر خواهد کرد زیرا درمانگران با گروههای ناهمگون تری از مراجعان کار خواهند کرد(کارلسون و همکاران،ترجمه نوابی نژاد،1384).
• خانواده درمانی سیستمی
نظریه عمومی سیستم ها نخستین بار توسط زیست شناسی به نام برتالانفی دردهه ی1940 پیش کشیده شد.این نظریه کوششی است برای ارائه ی یک الگوی نظری جامع که تمامی نظام های زنده را در بر بگیرد،این الگو به کار تمامی علوم رفتاری می خورد.سهم عمده برتالانفی فراهم ساختن چهارچوبی است برای توجه به پدیده های به ظاهر بی ربط و درک اینکه آنها چگونه در کنار یکدیگر مولفه های به هم پیوستن یک نظام بزرگتر را تشکیل می دهد(هی لی ،ترجمه ثنایی،1383).
از نظریه سیستم ها می کوشد تا نظام ها را با توجه به شیوه ی سازمان دهی و نیز همبستگی متقابل اجزای آن طبقه بندی کند.خانواده درمانگرهایی که نظریه عمومی سیستم ها را اتخاذ کرده اند،فرد را موجود پیچیده ای می دانند که در داخل یک نظام عمل می کند و مفاهیمی چون بیمار یا سالم را اموری بی ارتباط می داند،نشانه ای که در یک شخص پدیدار شده است صرفا بدان معناست که نظام مذبور (خانواده،محله یا کل جامعه) دچار اختلال و بد کارکردی شده است.در خانواده درمانی تاکید بر علیت چند گانه در سطوح مختلف است،نه بر تعارضات درون روانی ناگشوده یک فرد،در اینجا تاکید بر زمان حال است نه گذشته (گلدنبرگ وگلدنبرگ،ترجمه شاهی برواتی و همکاران1387).

کودک، بوئن، مادر

در رویکرد سیستمی تمایز فرایند و محتوا در پویایی گروهی تاثیر بزرگی بر درمان دارد.درمانگران مجرب یاد می گیرند تا توجه کنند که چطور خانواده ها در مورد محتوی مسائل بحث می کنند. بالبی در سال 1969 ،به طور اساسی، مفهوم دلبستگی و تعلق را مطرح کرده است. وی به تمایل مادر-کودک اشاره می کند و نتیجه عمده آن را به وجود آمدن نوعی دلبستگی بین آنان می داند.وجود این پیوند سبب می شود که کودک به دنبال آسایش حاصل از وجود مادر باشد به خصوص زمانی که احساس ترس و عدم اطمینان می کند(کلی نژاد،1380).
دلبستگی کودک به والدینش نقش مهمی در رشد بهنجار کودک دارد و رشد جسمی،ذهنی،عاطفی و اجتماعی کودکان متاثر از نوع دلبستگی به مادر است(بالبی به نقل از معتمدی،1386).
از نظراریکسون کودکان در ماههای وسا لهای نخست زندگی یا به این نتیجه می رسند که دنیا محل خوب و مناسبی برای زندگی است یا محل رنج و عذاب و ناکامی است و از آنجایی که فرزندان تا مدتها وابسته و محتاج به دیگران هستند ،باید شرایط اتکا به دنیای خارج برای آنها فراهم شود در این دوران ایجاد حس اعتماد به دنیا که از محبت به والدین و ارضای نیازهای کودکان نشات می گیرد و مهمترین تکلیف است و بی اعتمادی به دیگران و احساس ناامنی،مشکلات هیجانی خاصی را در پی خواهد داشت(هربرت به نقل از سلطانی،1387).
“کوهات ” در سال 1971،بهترین نوع هویت را،خودمختار می داند که عزت نفس و خویشتن باوری از ویژگی های آن هستند.فردی که در این هویت احساس امنیت می کند بیش از دیگران وابسته نخواهد بود و صرفا هم کپی والدین نیست.بهترین وضعیت برای کودکان این است که از طریق تعامل با والدین”نیاز به منعکس شدن ” و نیاز به کمال گرایی خود را برآورده سازند.اگر والدین نیازهای خود را به درخشیدن و موفق شدن را پذیرفته باشند، پس خودانگاره فرزندان آنها نیز پذیرفته و منعکس خواهد شد. اگر والدین عزت نفس کافی داشته باشند،می توانند از نیازهای فرزندشان به کمال گرایی آسوده خاطر باشند.اگر والدین نتوانند در مراحل رشد خود ،نیازهای کودک به منعکس شدن و کمال گرایی را برآورده سازند،هویت آشفته ای پرورش خواهند داد(پروچسکا و نورکراس ،ترجمه سید محمدی،1385).
نظریه “ارتباط شیء ” بیشتر بر روابط میان فردی با اشیا تمرکز دارند.منظور از شیء؛هر شخص یا فعالیتی است که می تواند یک غریزه را ارضاءکند.بنابراین ممکن است انرژی روانی را صرف افرادی مثل مادرمان کنیم که توانایی ارضای نیازهای اساسی ما را دارند.این نظریات، بر روابط مادر – کودک تاکید خاصی دارند و موافقند که موضوع مهم در رشد شخصیت کودک برای مستقل شدن از شی اصلی اش،یعنی مادر است. (شولتز و شولتز ،ترجمه سید محمدی،1386).
“بوئن” نیز مشاهده کرد که بعضی از مردم نمی تواند خودشان را از یک رابطه جدا کنند تا یک سطح رضایت بخش از خود را کسب کنند.او عقیده داشت که این فرایند به زودی در زندگی آغاز می شود.یک کودک،منبعی از نیرو برای والدینی است که “خود” را از کودک قرض می گیرند و آن کودک به طور عاطفی وقسمت ایگو با والدینش پیوند خورده است.این آمیختگی باخانواده است که زمینه را مساعد می کند . تا آن کودک بیش از اندازه حساس به نیروی باهم بودن،به جای صرف نیرویش به طرف فردیت باشد(بوئن1965 به نقل از گیبسون ،ترجمه ثنایی و همکاران،1382).
یک خانواده نا کارآمد در فراهم کردن محیط طبیعی و امن برای کودک ناتوان است و با یک مجموعه از قوانین محدود کننده از رشد عاطفی و اجتماعی هر یک از اعضاء به خصوص بچه ها جلوگیری می کند و جدایی از یک نیاز برای زنده ماندن،اعضای خانواده یاد می گیرند تا واقعیت درونی شان را کاهش دهند . “براون “در سال1988،در توصیف و رشد “وابستگی متقابل” را مشاهده کرد که کودک سعی می کند تا از نظر رفتاری شناختی و عاطفی،وابستگی اش را به شخصیت والدین مقتدر حفظ کند. اشخاص با سطوح بالاتری از تمایز یافتگی رشد کردن را جدا از والدینشان در کودکی شروع کرده اند.والدینشان،آنها را به استقلال و خود مختاری تشویق کرده اند.این افراد می توانند با پذیرش ریسک نارضایتی دیگران،تصمیم بگیرند.آنها کاملا مطمئن به خود هستند و عمل کردنشان تحت تاثیر ستایش یا انتقاد دیگران نیست.با توانایی برای حفظ عملکرد عاطفی کنترل شده در حد و مرزشان می توانند روابطی بدون نیاز به دیگران – که اغلب عملکرد را معیوب می سازد- داشته باشند(براون،1988،به نقل از گیبسون ،ترجمه ثنایی و همکاران،1382).
این افراد با عنوان “هویت از دست رفته”مشخص می شوند.آنها هویتشان را برای هرکس یا هرچیزی فدا می کنند.در واقع کنترل مناسب خودشان را از دست می دهند و به جای عمل کردن با یک حس پرشور از ذوق و استعدادهای خود ؛در یک حس خود ارزشمندی ضعیف عمل می کنند(فیشر به نقل از پاپکو،2006).
هرچند بوئن در سال 1988 بر این عقیده بود که هم وابستگی ،بخشی از رشد انسانی است و ذاتا منفی و ناکارآمد نیست اما در وابستگی متقابل ادغام با دیگران و اجتناب از تعارض و کوچک شمردن تفاوت ها،موضوعات اساسی هستند.بوئن معتقد بود که در خانواده ناکارآمد هیچ اساسی برای رشد خود مختاری و هیچ همکاری در تمرین برای ایجاد تعادل بین رشد خود مختاری، وابستگی،وابستگی متقابل با دیگران وجود ندارد(گیبسون، ترجمه ثنایی و همکاران،1382).
به عقیده بوئن هریک از ما نیازمند همنشینی،و مقداری استقلال هستیم.با وجود آنکه هیچ کس به تاثیر سازنده ی خانواده شک ندارد،بسیاری از افراد تصور می کنند که وقتی آنها خانه را ترک می کنند بزرگسالانی بالغ و مستقل،و حداقل از تاثیر والدینشان آزاد هستند.برخی افراد به فردیت بها می دهند و آن را به عنوان علامت رشد برای جدا شدن از والدینشان در نظر می گیرند.سایرین آرزو می کنند می توانستند به خانواده هایشان نزدیکتر باشند،اما دیدار را بسیار دردناک می یابند،و بنابراین دور می مانند تا خود را از ناامیدی و آسیب حفظ کنند.اما همان گونه که بوئن دریافت ،هر کجا که رویم خانواده با ما می ماند .واکنش پذیری هیجانی برطرف نشده نسبت به والدینمان ،مهمترین موضوع ناتمام زندگی مان خواهد شد(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387).
• نظریه و روال کار در رویکرد بوئن
موری بوئن مبدع نظریه نظام های خانواده است و خانواده را یک واحد عاطفی و شبکه ای از روابط در هم تنیده می پندارد که وقتی می توان آن را بهتر درک کرد که از چهار چوبی چند نسلی یا تاریخی آن را تحلیل کرده باشیم. بر خلاف اکثر همتایان پیشرو او در خانواده درمانی که ابتدا سعی کردند نظریه روانکاوی کلاسیک را برای تطابق با زندگی خانوادگی بسط دهند، بوئن از همان ابتدای کار دریافت که بسیاری از مفاهیم منبعث از روانکاوی به قدری فردی هستند که نمی توان‌انها رابه سادگی به زبان خانواده برگرداند معتقد بود که نیروی محرکه زیربنایی بسیاری از رفتارهای بشر منبعث از فراز و نشیب های زندگی خانوادگی و کش و قوس های همزمان میان اعضای خانواده بر سر دوری از هم و، در عین حال با هم بودن است (وایلی ، b1990). او از فقدان یک نظریه منسجم و جامع درباره رشد و تحول خانواده و همچنین درباره مداخلات درمانی، و پیوند بسیار ناچیز نظریه و عمل در این حوزه احساس نگرانی می کرد(گلدنبرگ،ترجمه برواتی همکاران،1382).
” موری بوئن” و “میشل کر”،معماران و حامیان اصلی “خانواده درمانی بوئنی”بوده اند.با این حال مبتکر اصلی این رویکرد”موری بوئن” است که از همان آغاز عقایدی را تدوین کرد که منجر به یک نظریه متمایز ،در خانواده درمانی شد(گلادینگ ،ترجمه بهاری،1386).
علایق حرفه ای و تخصصی او به خانواده در همان اوایل اشتغالش، یعنی زمانی که در اواخر دهه 1940 در کلینیک منینجر به عنوان روانپزشک مشغول کار بود، آغاز شد. در آنجا تحت رهبری کارل منینجر، برای درمان اشخاصی که در اثر بیماری های روانی شدید بستری شده بودند، رویکردهای روانکاوی خلاقانه ای به کار می رفت. بوئن که از لحاظ پژوهشی، نسبت به روابط خانوادگی بیمارانی بستری به ویژه بیماران اسکیزوفرنیایی، کنجکاو شده بود، علاقه خاصی به تأثیر احتمالی همزیستی با وابستگی مادر و فرزند در پدیدایی اسکیزوفرنی پیدا کرد. او با قیاس از مفهوم روانکاوی که اظهار می داشت امکان دارد اسکیزوفرنی زاییده دلبستگی تکیه جوی حل ناشده با مادری باشد که خودش فردی ناپخته جلوه می کند و محتاج فرزند است تا نیازهای عاطفی خویش را ارضا کند، به کار با مادر و فرزند در کنار هم پرداخت (گلدنبرگ،ترجمه برواتی و نقش بندی،1382).

بوئن، درمانی، هیجانی

در 1951، بوئن به منظور مشاهده ارتباط مزبور از نمایی نزدیک تر، یک طرح پژوهشی را سازمان داد. در این برنامه، مادران به همراه فرزندان اسکیزوفرنیایی شان در کلبه های موجود در محوطه کلینیک چند ماه کنار هم زندگی می کردند. در 1954، بوئن که مشتاق عملی ساختن آرای جدیدش درباره پویایی های خانواده بود، ولی ازجو روانپزشک فردگرای حاکم بر کلینیک منینجر احساس خفقان می کرد، فعالیت های پژوهشی تخصصی خود را به مؤسسه ملی بهداشت روانی واقع در بتزدا در ایالت مریلند کشاند. به زودی، او دست به کاری زد که در آن زمانه عقیده ای کاملاً تندرو به شما می آمد،‌او کل خانواده بیماران اسکیزوفرنیایی را به مدت چند ماه در محوطه های پژوهشی داخل بیمارستان نگهداشت تا او و همکارانش بهتر بتوانند تعامل های جاری خانواده را مشاهده کنند. اینجا بود که بوئن دریافت شدت عاطفی تعامل مادر- فرزند حتی نیرومندتر از آنی است که تصور می کرد. مهمتر اینکه، این شدت عاطفی ظاهراً خصیصه کل روابط خانواده است، نه صرفاً مادر و فرزند. پدران و همشیره ها نیز معلوم شد که نقشی کلیدی در ایجاد و تداوم مشکلات خانواده ایفا می کنند، چونکه دائماً میان مجموعه های مختلفی از اعضای خانواده ائتلاف های مثلثی شکل به وجود می آید و از میان می رود. کارکرد متقابل و دو سویه یکایک این اعضا در خانواده به قدری آشکار و عیان بود که بوئن مفاهیم قبلی خود را درباره وابستگی مادر و فرزند گسترش داد و کل خانواده را واحدی عاطفی تلقی کرد که ادعایش قادر نیستند خود را از یکدیگر مجزا یا به گونه ای موفقیت آمیز تفکیک کنند. یا اینکه بوئن معرفت شناسی دانش فرمانش را انتخاب نکرده بود، و به تعبیر مستقیم الگوهای تعاملی جاری در خانواده هم علاقه خاصی نداشت، جایگاه خود را از تمرکز به اجزای مجرد (بیمار مبتلا به بیماری) به کل (خانواده) تغییر داد. اینک او توجه خود را به طور اخص معطوف به چیزی می ساخت که آن را نظام عاطفی خانواده می نامید، و برای او نوعی چهارچوب توصیفی کارآمد جهت درک تعامل انسانی به شمار می آمد. این تغییر مفهومی، نقطه عطفی در تفکر او بود . وقتی طرح NIMH در 1959 به پایان رسید، بوئن به بخش روانپزشکی دانشگاه جرج تاون در واشنگتن دی سی رفت، دانشگاه مکان مناسبی برای گرایش های نظری او بود. وی تا پایان دوره کاری خویش آنجا ماند. بوئن در یک مرکز سرپایی و با خانواده بسیاری از کسانی که به مشکلات خفیف تری نسبت به اسکیزوفرنی دچار بودند، مشغول کار شد و کماکان به صورت بندی نظریه جامعی در خصوص نظام خانواده ادامه داد(گلدنبرگ،ترجمه برواتی همکاران،1382).
او در آنجا متقاعد شد که هیچ گسستگی ای میان خانواده های بهنجار و آشفته وجود ندارد،اما همه ی خانواده ها در طول پیوستاری از همجوشی هیجانی تا تمایز ،متفاوت می باشد(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387).
در همان حال، او بر اساس مبانی نظری محکم (و برخلاف آن دسته فنونی که به صورت تجربی ، یا تجربه ای شکل گرفته بودند)، روش درمانی خود را پیشنهاد کرد. در 1978کتاب خانواده درمانی در کار بالینی را منتشر ساخت. این کتاب صورت بندی های نظری او را به تفصیل عرضه می کند و فنون درمانی متناسب با آن نظریه را فراهم می سازد(گلدنبرگ،ترجمه برواتی ونقش بندی ،1382).
بوئن در طی سالهای سی و یک سالگی اش در جورج تاون،نظریه جامع خانواده درمانی را تدوین کرد،پیشتاز مجدد بین المللی جنبش خانواده درمانی شد.او پس از یک بیماری طولانی در اکتبر1990 درگذشت(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387).
• نظریه نظام های خانواده
بیشتر پیشگامان خانواده درمانی عمل گرا بودند،یعنی بیشتر وابسته به عمل تا بینش،بیشتر علاقه مند به فن تا نظریه.بوئن استثنا بود .او همیشه به نظریه ها به عنوان یک شیوه ی تفکر،متعهد تر بود تا به عنوان یک سری مداخلات. به عقیده بوئن،کمتر از آنچه که تصور می کنیم،در زندگی هیجانی خود،خودمختاری داریم.اکثر ما،بیشتر از آنچه بخواهیم فکر کنیم،به دیگری وابسته تر و واکنش پذیر تر هستیم.نظریه بوئن توصیف می کند چگونه خانواده ،به عنوان یک شبکه ی چند نسلی روابط،کنش متقابل فردیت و باهم بودن را با استفاده از شش مفهوم به هم پیوسته شکل می دهد(بوئن،1966)تمایز خویشتن،مثلث ها،فرآیند هیجانی خانواده ی هسته ای،فرآیند فرافکنی خانواده،فرایند انتقال چند نسلی و جایگاه همشیر ها.در سالهای 1970 بوئن (1976)دو مفهوم دیگر را افزود:برش هیجانی و فرایند هیجانی اجتماعی(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387).
همزمان که بوئن به پالایش و اصلاح این نظر می پرداخت که آشفتگی عاطفی در هر فرد منبعث از پیوندهای ارتباطی او با دیگران است و توسط همین روابط نیز تداوم می یابد، او از نظریات پیشین آسیب شناسی روانی که ریشه اختلال های روانی را در شخص می دیدند، جدا شده و بر نقش نظام عاطفی خانواده که چندین نسل را فرا می گیرد، تأکید ورزید و آن را مسبب بد¬کاری فرد دانست. به نظر او، روابط در هم تنیده خانواده تحت فرمان همان نیروهای تعادلی هستند که در تمامی نظام های طبیعی وجود دارند (کر و بوئن، 1988). هر یک از اعضای خانواده،‌به جای آنکه به صورت یک جوهره روانی خود پیرو عمل کنند، از لحاظ تفکر، احساس، و رفتار با نظام روابط خانوادگی از پیوندی پیچیده و غیر قابل تفکیک برخوردارند. وانگهی به عقیده بوئن، متخصص بالینی باید به روندها و جریانات کارکرد چند نسلی توجه داشته باشد چرا که بنا به فرضیات او، نوعی فرآیند ارتباطی منظم و قابل پیش بینی، کارکرد اعضای متعلق به نسل های مختلف خانواده را به هم پیوند می زند. (گلدنبرگ،ترجمه برواتی همکاران،1382).
• هشت مفهوم نظری به هم پیوسته بوئن
نظریه فعلی بوئن راجع به خانواده در قالب یک نظام ارتباطی عاطفی، متشکل از هشت مفهوم به هم پیوسته است. از این میان، شش مفهوم قبل از 1963 تدوین شده اند و فرآیندهای عاطفی ای را نشان می دهند که در خانواده هسته ای و گسترده، در جریانند. دو مفهوم آخر، یعنی گسلش عاطفی و واپسروی اجتماعی، در 1975 اضافه شدند و راجع به فرآیند عاطفی ای هستند که بین نسل ها در یک خانواده یا در جامعه وجود دارند (پاپرو، 1983)، تمامی سازه های بوئن از این لحاظ به هم پیوسته اند که هیچ کدام را نمی توان بدون درک سایر موارد به طور کامل فهمید. زیر بنای نظری همه این مفاهیم آن است که تصور می شود همیشه نوعی اضطراب مزمن در زندگی وجود دارد. این اضطراب مزمن بخش اجتناب ناپذیری از طبیعت به شمار می آید، هر چند امکان دارد به شیوه ای متفاوت و به درجات مختلف، بسته به موقعیت خاص خانواده و ملاحظات فرهنگی متعدد، خود را متجلی سازد. به نظر او، اضطراب مزمن از طریق نسل های قبل، که تأثیر و نفوذشان کماکان در حال حاضر وجود دارد، منتقل می شود، بدین شکل که خانواده دائماً در حال کشمکش بر سر متعادل سازی میان احساس با هم بودن و وحدت و تفکیک خود در اعضاست. به نظر بوئن، اضطراب مزمن مبنای اصلی تمامی نشانه ها بیمارگون است، تنها پادزهر این وضعیت، رسیدن به افتراق و تفکیک است ، فرآیندی که در اثر آن، فرد یاد می گیرد مسیر حرکت خویش را ترسیم کند نه آنکه دائماً از رهنمودهای خانواده با یکدیگر تبعیت نماید(گلدنبرگ،ترجمه برواتی همکاران،1382).
به نظر بوئن، هشت نیرویی که کارکرد خانواده را شکل می دهند عبارتند از:
1. تفکیک خویشتن
2. مثلث ها
3. نظام عاطفی خانواده هسته ای
4. فرآیند فرافکنی خانواده

امتزاج، بوئن، اضطراب

5. گسلش عاطفی
6. فرآیند انتقال چند نسلی
7. جایگاه همشیره ها
8. واپسروی اجتماعی
• تفکیک خویشتن
سنگ بنای نظریه خوش ساخت و دقیق بوئن عقیده او راجع به نیروهایی است که در درون خانواده جای دارند و در پی وحدت و با هم بودن یا برعکس، فردیت هستند. به نظر بوئن، درجه ظهور تفکیک خویشتن در هر فرد بیانگر میزان توانایی او برای تمییز فرآیند عقلی از فرآیند احساسی (عاطفی) است که وی تجربه می کند، یعنی، درجه توانایی فرد برای اجتناب از تبعیت خودکار رفتار از احساسات، بیانگر میزان تفکیک خویش است(گلدنبرگ،ترجمه برواتی و نقش بندی ،1382).
در اینجا، کمال مطلوب آن نیست که فردی سرد و بی روح، شدیداً عینی گرا، یا بی احساس باشیم، بلکه قرار است در پی توازن و تعادل بوده و به یک تعریف یا هویت شخصی دست یابیم، اما نه به بهای از کف دادن قابلیت ابراز ارتجاعی و خود انگیخته عواطف. بوئن چنین فرض نمی کرد که باید احساسات را فدای رفتار عقلانی کرد، همین طور اعتقاد نداشت که لازم است ابراز عواطف را سرکوب کرد. او نگران این مسأله بود که آدمیان تحت تأثیر احساساتی باشند که از آن درک درستی ندارند. هدف اصلی تفکیک خویشتن، توازن میان احساسات و شناخت است. تفکیک در معنای بوئنی آن، بیشتر یک فرآیند است تا هدفی دست یافتنی- تفکیک در حکم مسیر زندگی است نه یک حالت وجود یا بدون (فریدمن،1991 به نقل ازپاپکو،2006).
وقتی این قبیل دلبستگی های عاطفی خودکار در برابر خانواده دست نخورده باقی می مانند،فرد در تفکیک خویش از خانواده و تبدیل شدن به موجودی برخوردار از کارکرد مؤثر باز می ماند. (این عقاید من است … این من هستم که… کاری که می خواهم بکنم این است که… و این طور نیست که…)، عقاید محکم و باورهای کاملاً مشخصی را مطرح می سازد. به قول بوئن، چنین شخصی خویشتن مستحکم را به نمایش می گذارد. او به خاطر سعادت زناشویی، خشنودی والدین، دستیابی به هماهنگی خانواده، یا به خاطر زور دست به مصالحه بر سر هویت خویش نمی زند. اشخاصی که در قطب پایین این مقیاس قرار دارند، کسانی هستند که عقل و عاطفه شان چنان در هم آمیخته است که زندگیشان تحت اختیار احساسات اطرافیانشان قرار دارد. در نتیجه، آنها به سادگی دچار بدکاری می شوند. آنها به خاطر آنکه اشخاصی ترسو و به لحاظ عاطفی نیازمند هستند، فردیت خود را فدای کسب اطمینان از سوی دیگران می کنند. به نظر بوئن، سطوح تفکیک هر کس بیانگر سطح استقلال عاطفی وی از خانواده و نیز اشخاص بیرون از گروه خانوادگی است. میزان تفکیک در سطوح متوسط تا بالای این مقیاس باعث می شود که فرد امکان تعامل با دیگران را بدون ترس از امتزاج (از دست رفتن هویت در آن رابطه) داشته باشد. با اینکه تمامی روابط، از موارد ضعیف گرفته تا آنهایی که به خوبی تفکیک شده اند، در حالت تعادل پویا به سر می برند، هر چه تفکیک کمتر می شود انعطاف پذیری نیز کاهش می یابد. (گلدنبرگ،ترجمه برواتی ونقش بندی ،1382).
• مثلث ها
در نظریه بوئن علاوه بر علاقه ای که به درجه وحدت و یکپارچگی خویشتن وجود دارد، بر تنش عاطفی درون فرد یا تنش های ناشی از روابط آن فرد با دیگران نیز تأکید می شود، مثلاً وقتی همسران سعی می کنند نیاز خویش برای صمیمیت را با نیاز به تفرد متعادل سازند، امکان دارد در یکی از طرفین یا هر دو اضطراب به وجود آید. هر چه امتزاج آنها بیشتر باشد، یافتن تعادل استواری که هر دو را خشنود سازد، دشوارتر می شود. یک راه حل برای چنین رابطه دو نفره ای در خانواده آن است که دست به مثلت سازی بزنیم، یعنی، یک عضو مهم خانواده را وارد معرکه کنیم تا تعاملی سه نفر شکل بگیرد. سنگ بنای اصلی در نظام عاطفی خانواده به نظر بوئن عبارت است از مثلث. در خلال دوره هایی از سطح اضطراب پایین و شرایط بیرونی آرام است، نظام دو نفره یا جفتی می تواند به تبادل متقابل و آسوده احساسات مبادرت کند. اما اگر یکی از طرفین یا هر دو دچار پریشانی یا اضطراب شوند، ثبات این موقعیت به خطر می افتد، خواه به خاطر فشار روانی درونی باشد یا ناشی از فشار روانی بیرون. وقتی اضطراب به سطح متوسط رسید، یکی از آنان یا هر دو، یک شخص ثالث آسیب پذیر را وارد معرکه می کنند. بعضی واقع، چنین مثلث سازی هایی ممکن است از خانواده فراتر رفته و نهایتاً موسسات اجتماعی یا دادگاه ها را نیز شامل خود کنند (گلدنبرگ،ترجمه برواتی و نقش بندی ،1382).
یک گروه سه نفره لزوماً یک مثلث نیست . در یک گروه سه نفرۀ کارآمد، هر دو نفر می توانند یک به یک تعامل داشته باشند . هر شخصی، اختیاراتی برای رفتارش دارد؛ وهر کسی می تواند بدون تلاش برای تغییر دو نفر دیگر « موضع من » بگیرد . این مبادله بی ضرر به نظر می رسد . چیزی که مثلث ها را مسأله ساز می سازد، آن است که آنها تمایل دارند همیشگی شوند و رابطۀ اصلی را مخدوش کنند . مثلثی شدن، بخار را آزاد می سازد اما تعارض را سر جای خود منجمد می کند(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387).
• نظام عاطفی خانواده هسته ای
بوئن (1978) مدعی است که آدمیان همسری را بر می گزینند که سطح تفکیک آنها به اندازه خودشان است. پس تعجبی نخواهد داشت که اشخاص نسبتاً نا متمایز همسر کسی شوند که به همان اندازه با خانواده مبدأشان امتزاج دارد. مضاف بر آن، این احتمال می رود که این قبیل اشخاص- که در حال حاضر زن و شوهر هستند- خودشان با هم امتزاج کنند و خانواده ای با ویژگی های مشابه به وجود آورند. به نظر بوئن، نظام عاطفی خانواده هسته ای حاصل، بی ثبات خواهد بود و به روش های مختلف سعی می کند تنش را کم کرده و ثبات خود را حفظ نماید. هرچه امتزاج خانواده هسته ای بیشتر باشد، احتمال اضطراب و بی ثباتی بیشتر خواهد بود، و تمایل خانواده برای یافتن راه حل از طریق جنگ و نزاع، فاصله گیری، کارکرد مختل یا تضعیف شده یکی از همسران، یا احساس نگرانی کل خانواده راجع به یکی از فرزندان بیشتر خواهد شد(گلدنبرگ،ترجمه برواتی و نقش بندی ،1382).
اضطراب شدید ممکن است به سه طریق ظاهر شود:

والدین، کودک، فرافکنی

1. بدکاری جسمی یا عاطفی یک همسر، که در حکم گزینه ای است برای برخورد مستقیم با تعارض خانوادگی.
2. تعارض زناشویی آشکار، مزمن و حل ناشده ای که در طی آن، دوره هایی از فاصله گیری مفرط و صمیمیت عاطفی مفرط رخ می دهد، احساسات منفی ای که در حال تعارض ها ظاهر می شوند و احساسات مثبتی که در طی دوره های نزدیکی وجود دارند، احتمالاً به یک شدت و به شیوه ای نوسانی هستند، اضطراب خانواده در زن و شوهر جذب می شود.
3. آشفتگی روانی در یکی از فرزندان، والدین را قادر می سازد تا توجه خویش را بر کودک متمرکز سازند .
• فرآیند فرافکنی خانواده
والدین به همه فرزندان به یک شیوه واحد پاسخ نمی دهند، هرچند خلاف آن را ادعا می کنند. تفاوت در رفتار والدین موجب اختلاف های معناداری در نحوه کارکرد هر کودک می شود(گلدنبرگ،ترجمه برواتی و نقش بندی ،1382).
این فرایندی است که والدین توسط آن فقدان تمایز خود را به فرزندانشان منتقل می کنند . هم جوشی هیجانی در یک زوج تنشی ایجاد می کند که به تعارض، فاصله هیجانی، یا بیش عملکردی متقابل منجر می شود(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387).
کودکانی که کانون توجه والدین قرار می گیرند، عموماً گرایش به آن دارند که نسبت به همشیره هایشان امتزاج بیشتری با خانواده داشته باشند و در نتیجه، آسیب پذیری آنها در برابر فشارهای عاطفی درون خانواده بیشتر می شود (پاپرو). فرآیند فرافکنی در درون مثلث مادر- پدر- فرزند عمل می کند، انتقال عدم تمایز و تفکیک به کودک از طریق مثلث سازی با آسیب پذیری کودک و کشاندن وی به داخل روابط والدین صورت می گیرد. شدت فرآیند فرافکنی خانواده به دو عامل بستگی دارد: درجه ناپختگی یا عدم تمایز و تفکیک والدین،‌ و سطح فشار روانی یا اضطرابی که خانواده با آن روبروست(گلدنبرگ،ترجمه برواتی و نقش بندی ،1382).
• گسلش عاطفی
کودکانی که در فرآیند فرافکنی کمتر شرکت دارند، این فرصت را می یابند تا توانایی بیشتری برای دوری از امتزاج احساس کرده، و تفکر و احساس مجزایی داشته باشند. آنهایی که به میزان بیشتری در فرآیند مزبور کشیده شده اند، در هنگام رسیدن به سن بزرگسالی یا حتی قبل از آن، راهبردهای مختلفی را امتحان می کنند. ممکن است آنها سعی کنند با جدایی جغرافیایی (رفتن به مکانی دیگر) خودشان را از خانواده دور کنند، از موانع روانی (صحبت نکردن با والدین) استفاده کنند، یا خود را فریب دهند که به خاطر گسستن تماسشان با خانواده از پیوندهای خانوادگی رها شده اند. بوئن (1976) این احساس فرضی آزادی را گسلش عاطفی می نامد، یعنی فرار از بند پیوندهای عاطفی حل نشده اما نه یک رهایی حقیقی (گلدنبرگ، ترجمه برواتی و نقش بندی ،1382).
مایکل نیکولز (1986)می گوید: هنوز خیلی از ما آنگونه با خانواده هایمان رفتار می کنیم که گویی تشعشعات اتمی هستند و قابلیت آن را دارند که مشکل بزرگی برای ما ایجاد نمایند . تعداد شگفت انگیزی از مردان و زنان بزرگسال به همین شکل، حتی با یک ملاقات کوتاه با والدینشان دچار ناتوانی می شوند(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387).
• فرآیند انتقال چند نسلی
به نظر بوئن، تمامی نسل ها قسمتی از یک فرآیند طبیعی پیوسته هستند. بوئن (1976) شاید در جالب ترین صورت بندی های خویش، مفهوم فرآیند انتقال چند نسلی را مطرح ساخت. در این فرآیند تصور می رود که بدکاری شدید نتیجه عملکرد نظام هیجانی خانواده در طی چند نسل باشد. در اینجا دو مفهوم قبلی اهمیت دارند: انتخاب همسری با سطح برابر از لحاظ تفکیک و فرآیند فرا فکنی خانواده روی فرزندی که به خاطر حساسیت ویژه اش در برابر الگوهای عاطفی والدین، به او توجه می شود و سطح تفکیکی پایینی در او به وجود می آید(گلدنبرگ،ترجمه برواتی و نقش بندی ،1382).
والدینی که مضطربانه، نگرانی های خود را به فرزندانشان وارد می کنند، برای آنها انتخاب کمی به جا می گذارند . چنین فرزندانی، به جای اینکه بیاموزند برای خودشان فکر کنند، در واکنش به دیگران عمل می نمایند . وقتی این فرزندان خانه را ترک می کنند، انتظار دارند نویسندۀ زندگی های خودشان شوند . آنها قصد ندارند مانند والدینشان از آب درآیند(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387) .
• جایگاه همشیره ها

1387)، بوئن، شولتزترجمه

بوئن، با این عقیده که فرزندان، بر اساس موقعیتشان در خانواده ویژگی های شخصیتی را پرورش می دهند، موافق است (تومان ،1969) . بنابراین تعارض همشیر که اغلب به عنوان پیامد رقابت اجتناب ناپذیر تعبیر می شود، ممکن است تنها یک ضلع مثلث باشد. فرزندان ارشد تمایل دارند با قدرت و اقتدار شناسایی شوند : آنها سعی می کنند بهای داشتن همشیر ها را با تسلط بر آنها به حداقل برساند .(آلفرد آدلر پیشنهاد کرد که فرزندان ارشد «محافظه کارا ن تشنۀ قدرت » می شوند چون تقلا می کنند برتری از دست رفتۀ خود را در خانواده مجدداً بدست آورند) . متولدین بعدی، همانند بازندگان در خانواده، بیشتر تمایل دارند به عنوان ستمدیده شناسایی شوند و وضع موجود را زیر سؤال ببرند، آنها نسبت به تجربه بازترند چون این باز بودن به آنها، به عنوان افرادی که بعداً به خانواده وارد شده اند در یافتن یک موقعیت مناسب اشغال نشده کمک می کند . جهانگردان جسور، سنت شکنان و بدعت گذاران تاریخ از طبقۀ آنها آمده اند . هر خانواده ای، دارای محیط های کوچک است، مجموعه ای از موقعیت های مناسب، مشتمل بر نقطه نظرات متفاوت که از آنجا همشیر ها وقایع یکسان را به شیوه های متفاوتی تجربه می کنند (نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387) .
• واپسروی اجتماعی
بوئن با استفاده از آخرین مفهوم خویش به نام واپسروی اجتماعی آرای خود را تا سر حد کارکرد عاطفی جامعه گسترش داد. او در آخرین نظریه پردازی خویش اظهار داشت که جامعه نیز همچون خانواده حاوی نیروهای متضاد برای نا متمایز سازی- فردیت است. در شرایط فشار مزمن (رشد جمعیت، به پایان رسیدن منابع طبیعی) که نتیجه اش، وضعیت اجتماعی اضطراب برانگیز است، (پاپرو، 1990). به نظر بوئن برای آنکه جامعه به جای احساساتی عمل کردن و جستجوی راه حل های کوتاه مدت «موقت» تصمیم های عقلانی تری اتخاذ کند، باید میان عقل و عاطفه تفکیک بهتری صورت بگیرد(گلدنبرگ،ترجمه برواتی و نقش بندی ،1382)
• رشد بهنجار خانواده
این تفکر وجود دارد که رشد بهینه زمانی اتفاق می افتد که اعضای خانواده از هم متمایز هستند، اضطراب پایین است، و طرفین از لحاظ تماس هیجانی با خانواده هایشان وضعیت خوبی دارند . میراث دیگری از گذشته آن است که دلبستگی هیجانی میان همسران مشابه همان چیزی است که هر یک از آنها در خانواده های پدری خود داشتند . افراد خانواده های نامتمایز زمانی که خانواده های جدیدی تشکیل دهند نیز به نامتمایز بودن ادامه خواهند داد . آنهایی که اضطراب را با دوری و کناره گیری کنترل کرده اند معمولاً در ازدواج های خود نیز همان کار را انجام خواهند داد(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387) .
• اهداف درمان
بوئنی ها سعی نمی کنند افراد را تغییر دهند، هیچ یک از آن ها خیلی علاقمند به حل مشکلات نیستند به جای آن، آنها درمان را به عنوان فرصتی می بینند که افراد بیشتر راجع به خود و روابطشان بیاموزند، به طوری که بتوانند مسؤولیت مشکلات خود را برعهده بگیرند، اما این به آن معنا نیست که درمانگران آرام بنشینند و به خانواده ها اجازه می دهند موضوعات خود را حل و فصل کنند . بر عکس، درمان بوئنی، فرایند کند و کاو فعالی است که در آن ، درمانگر که توسط جامع ترین نظریه در خانواده درمانی هدایت می شود به اعضای خانواده کمک می کند به منظور مواجهه و پی بردن به نقش های خودشان در مشکلات خانوادگی، از سرزنش کردن و دنبال مقصر گشتن دست بردارند . به منظور تغییر یک نظام، اصلاح باید در مهمترین مثلث در خانواده- که دربرگیرندۀ زوج است- روی دهد . آنها می توانند فرایند مثلث زدایی و تمایز را آغاز کنند که عمیقاً و دایماً کل نظام خانواده را تغییر خواهد داد(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387) .
• فنون درمانی
در درمان مبتنی بر نظریه بوئن اهمیت ندارد که ماهیت مشکل بالینی حاضر چه چیزی است و همیشه دو هدف اصلی حاکم بر آن است:
1. کاهش اضطراب و رهایی از نشانه ها
2.افزایش سطوح تفکیک در هر عضو حاضر در جلسه به منظور بهبود انطباق او(کر و بوئن، 1988) (گلدنبرگ،ترجمه برواتی وهمکاران،1382).
فنون عمده در درمان بوئنی عبارتند ار نمودار های نسلی، پرسش های مربوط به فرایند، آزمایش های ارتباط، مثلث زدایی، تعلیم دادن،اتخاذ«موضوع من»، و داستان جابجایی . چون دیدن نقش خود یک فرد در مشکلات خانوادگی و نیز اینکه آن مشکلات چگونه در تاریخچۀ خانوادۀ گسترده ریشه دارند، در درمان بوئنی بسیار حائز اهمیت هستند، ارزیابی در این رویکرد، تقریباً از هر چیز دیگری مهم تر است . درمانگران بوئنی اعتقاد دارند فهمیدن اینکه نظام های خانواده چگونه عمل می کنند مهمتر از این یا آن فن است . خود بوئن با اکراه از «فن» صحبت می کرد، و از دیدن درمانگران متکی بر مداخلات فرمولی ناراحت می شد(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387) .
• درمان بوئنی با زوج ها
جوهرۀ زوج درمانی، آن است که با هر دو طرف در تماس بمانید بدون اینکه به آنها اجازه دهید شما را در درون مثلث خویش بکشند . در عمل، بوئن با هر فرد به طور جداگانه در ارتباط خواهد بود، هر بار یکی اغلب با کسی که کارکرد بهتر یا انگیزۀ بیشتری دارد،شروع می کند. هدف او فراخوانی وشنیدن ادراکات و عقاید هر همسر بدون جانبداری از هر یک از آنها بود . جانبداری کردن، افراد را از آموختن کنار آمدن با یکدیگر دور می کند(نیکولز و شولتزترجمه دهقانی و همکاران 1387) .