مقالات

که، مار، این، قورباغه، داستان

دانلود پایان نامه

. هدف بازنویس از این اقدام جذاب و دلنشین‌تر کردن داستان است. حضور او نیز از طریق راوی آشکار می‌شود.
حکایت مأخذ که نمونه‌ی یک اثر مصنوع قرن ششم است، سرشار از صنایع لفظی و معنوی، کلمات و عبارات دشوار و هم‌چنین اشعار فارسی و عربی و توصیفات است؛ مواردی که بازنویس با رعایت ساده‌نویسی و توجه به درک و فهم مخاطب نوجوان، همه را حذف نموده است.
شیرازی در این بازنویسی از قدرت نویسندگی به نسبت بالایی برخوردار است. شیوه‌ی نویسندگی او مخاطب را به درون داستان می‌کشاند.
توصیف شخصیت‌ها و حالات درونی آن‌ها بر دل مخاطب خوش می‌نشیند:
«… نزد همسر خود رفت و در حالی که نگرانی از تارتار صدایش پر می‌گشود، رو به او گفت…»‌(همان: 80)
«دیدن این صحنه، دردی ویران کننده، بر رخ زن پاشید. لب‌هایش لحظه‌ای لرزید و بغض بر گلویش نشست و در حالی که شعله‌های خشم و انتقام در سینه‌اش شعله‌ور بود، تمام قدرتش را به دست‌های خود داد و سبد را به بالای سر برد و…‌» (شیرازی، 1389: 81)
«با دیدن این صحنه، چیزی مثل یک عقده‌ی سنگین زیر گلوی زن جا خوش کرد و شبیه به یک بغض نترکیده راه نفسش را بست…» (همان: 82)
گاه در کلام بازنویس، نمونه‌ای از آرایه‌ی ادبی ساده نیز دیده می‌شود:
«آب هم‌چون مرواریدهای درخشان در بستر زمین در حرکت بود.» (همان: 79)
«شعله‌های خشم و انتقام در سینه‌اش شعله‌ور بود.» (همان: 81)
زبان رسمی است و کاربرد اصطلاحات کوچه و بازاری در آن مشاهده نمیشود.
به‌طور کلی زبان بازنویس، خالی از عیب و نقص است و سرپیچی ‌از نکات دستوری، حذف و تکرارهای بی‌مورد در آن دیده نمی‌شود.
علاوه بر عنوان داستان(تصمیم عجولانه)، خود بازنویس به ‌طور مستقیم از زبان همسر کمال، درون‌مایه را بیان می‌کند:
«ای وای بر من که با تصمیم عجولانه و پیش‌داوری نادرست خود، جان این بیچاره را گرفتم.» (همان: 82)
حکایت مأخذ نیز آشکارا به همین درون‌مایه اشاره می‌کند:
«این است داستان کسی که پیش از قرار عزیمت کاری به امضا رساند و خردمند باید که این تجارت را امام سازد و آینده‌ی خویش را به اشارت حکما صیقلی کند و در همه‌ی ابواب به تثبّت و تأنّی و تدّبر گراید و از تعجیل و خفّت بپرهیزد.» (منشی، 1386: 265‌)
بهتر بود بازنویس اجازه میداد تا خود مخاطب با حضوری فعال نتیجه را دریابد.
حکایت مأخذ به زمان و مکان اشاره ندارد، اما در میانه‌ی آن گاه ردپایی از مکان دیده می‌شود:
«و در خانه‌ی راسوی داشتند که با ایشان یک‌جا بودی…» (همان: 264)
اثر حاضر مکان را این‌گونه معرفی می‌کند:‌
«در دشتی دور ‌دست و زیبا و مصفا، کمال به همراه همسرش روزگار را به خوبی و خوشی پشت سر می‌گذاشتند.» (شیرازی، 1389: 79)
زمان نیز به شکلی مبهم معرفی شده است:
«روزی از روزها کمال پس از کار زیاد به خانه برگشت.» (همان: 79)
نقد و بررسی داستان «قورباغه غافل»
شیرازی، محمدحسن (1389). «قورباغه غافل»؛ قصه‌های تصویری کلیله و دمنه. ج2 [112 ص. مصور]. تهران: قدیانی.
کتاب مأخذ: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه‌ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: ص. [7875]
خلاصه‌‌ی داستان
همسایه‌ی قورباغه، یعنی مار روزگار او را تیره و تار کرده است. هیچ کدام از بچه‌های قورباغه از دست این مار جان سالم به در نمی‌برد. فکر و اندیشه‌های قورباغه برای نابودی او، راه به جایی نمی‌برد، اما سخنان دوست قدیمی‌اش، خرچنگ، جرقه‌ی امیدی در دل او روشن می‌کند. او به قورباغه پیشنهاد می‌دهد که از مسیر خانه‌ی مار تا خانه‌ی راسو، تعدادی ماهی قرار دهد تا راسو بعد از خوردن تک تک ماهیها، مار را نیز بخورد. این اتفاق می‌افتد و به این ترتیب با تدبیر خرچنگ، مار توسط دشمن خود از بین می‌رود.
«قورباغه‌ای در همسایگی ماری زندگی می‌کرد و از زندگی در کنار مار جز خسران و زیان چیزی نصیب او نمی شد. چرا که هرگاه قورباغه‌ی بیچاره صاحب بچه می‌شد، مار به سراغ بچه‌های او می‌رفت و پس از این که آن‌ها را می‌خورد، به سوراخ خود می‌خزید.
قورباغه که بیچاره و درمانده شده بود و جانش به لب رسیده بود، روزی افسرده حال در کنار برکه‌ای نشسته بود و در خود فرو رفته بود. از زندگی سیر شده بود، یاد بچه‌هایش را در ذهنش زنده کرد.
آتش در دلش افتاد. قطرات اشک در زیر پاهایش مانند جویباری کوچک جاری شد و در وجودش انتقام شعله کشید.
خواست به جنگ مار برود و انتقام بچه‌هایش را از دشمن خود بگیرد، اما مار بسیار پرقدرت و نیرومند بود، پس چه باید می‌کرد؟ به دشمن پشت می‌کرد؟ خانه و کاشانه‌ی خود را رها می‌کرد و … این فکر و شاید ده‌ها فکر دیگر، چیزهایی بودند که ذهن قورباغه را به خود مشغول کرده بود. خرچنگی دانا از آن سو می‌گذشت که در همین حال قورباغه را افسرده حال و درخود فرورفته و غمگین در گوشه‌ای دید، پس خود را به نزدیک او رساند و گفت: ‌ای دوست عزیز! چرا این چنین غمگین و افسرده هستی؟ آیا کمکی از دست من بر می‌آید؟ قورباغه که از سال‌ها پیش با خرچنگ دوستی و رفاقت داشت و او را بسیار عاقل و خردمند یافته بود، سر از گریبان غم و اندوه به در آورد و در حالی که از شدت خشم می‌لرزید، سفره‌ی دلش را برای او گشود و گفت: ‌ای برادر! من دشمن سرسخت و زورگویی چون مار دارم، هرگاه من صاحب فرزندی می‌شوم، مار به سوراخ من می‌خزد و تمام بچه‌ها را می‌بلعد. من از دست او به تنگ آمده‌ام؛ نه توان مقابله با او را دارم و نه می‌توانم از این محل کوچ کنم.» (شیرازی، 1389 ‌: 76)
«غوکی در جوار ماری وطن داشت، هرگاه که بچه کردی مار بخوردی و او با پنج پایکی دوستی داشت. به نزدیک او رفت و گفت: ‌ای بذاذر، کار مرا تدبیری اندیش که مرا خصم قوی و دشمن مستولی پیدا آمده است، نه با او مقاومت می‌توانم کردن و نه از اینجا تحویل، که موضع خوش و بقعت نزه است، صحن آن مرصّع به زمرد و مینا و مکلّل به بسّد و کهربا
آب وی آب زمزم و کوثر
خاک وی خاک عنبر و کافور
شکل وی ناپسوده دست صبا
شبه وی ناسپرده‌ پای دبور
(منشی، 1386: 119118)
این حکایت با عنوان «غوکی که در جوار ماری می‌زیست» در دل حکایت فرعی «دو شریک، یکی زرنگ و دیگری ساده لوح» باب شیر و گاو نقل شده است.
بازنویس عنوان را به «قورباغه غافل» تغییر داده است. قسمت پایانی حکایت مأخذ که در آن، قورباغه نیز جان خود را بر سر حیله و تدبیر از دست می‌دهد، حذف شده است؛ بنابراین روشن است که عنوان جدید به هیچوجه با محتوای اثر متناسب نیست. خواننده تا پایان داستان سردرگم می‌ماند که علت غافل بودن قورباغه چیست و این حاصل بی‌توجهی بازنویس است.
حذف اشعار و هم‌چنین توصیفات دشوار متن مأخذ به منظور سادهنویسی و توجه به درک و فهم مخاطب انجام گرفته است.
بازنویس به منظور توجه به روحیه و ذهنیت لطیف نوجوان و همچنین نقل درونمایهای جدید، از سرانجام ناخوشایند قورباغه، سخنی به میان نمیآورد و با کشته شدن مار و شادی خرچنگ و قورباغه، داستان را پایان می‌دهد.
در حکایت مأخذ خرچنگ بعد از شنیدن علت ناراحتی قورباغه، بلافاصله نقشه‌ی خود را بیان می‌کند، اما در اثر حاضر او قورباغه را برای استراحت به خانه می‌برد، مدت‌ها به این قضیه فکر می‌کند، اما راه به جایی نمی برد، تا این که سرانجام با دیدن برکه و ماهیها، تدبیر و نقشه‌ی کشتن مار به ذهنش خطور می‌کند.
گفت‌وگوی شخصیت‌ها و هم‌چنین جذابیت داستان، با این کار بازنویس بیشتر شده و علاوه بر آن حالت تعلیق خواننده نیز افزایش یافته است.
شیرازی خود را بازآفریده‌ی این متن می‌داند، در حالی که مواردی که عنوان شد نشان می‌دهد که اثر یک بازنویسی ساده از متن مأخذ است.
حکایت از تصویر بی‌بهره است و اینکه بازنویس در صفحه‌ی عنوان، کتاب را مصور نامیده است، به کل مجموعه نظر دارد.
روابط علی و معلولی ساده و به دور از پیچیدگی، حوادث داستان را به هم پیوند زده است و بنابراین پیرنگ از نوع باز است:
قورباغه به فکر انتقام گرفتن از مار است؛ زیرا او با بی‌رحمی بچه‌هایش را خورده است. خرچنگ به این دلیل که مقابلهی فیزیکی با مار را بینتیجه میداند، سعی دارد تدبیر و حیله را جایگزین آن کند. قورباغه به پیشنهاد خرچنگ در فاصله‌ی خانه مار تا راسو، ماهی می‌ریزد و به همین دلیل راسو با خوردن این ماهیها، به مار می‌رسد و او را نیز می‌بلعد.
داستان در هر دو اثر، با بیان همسایه بودن مار و قورباغه، شروع می‌شود. مار هر بار بچه‌های قورباغه را می‌خورد و همین مورد گره افکنی را شکل می‌دهد. (در اثر حاضر به دلیل مطالبی که بازنویس به داستان افزوده است، کشمکش دو مرتبه بروز می‌کند؛ یک بار زمانی است که قورباغه در اندیشه‌ی انتقام از مار است و ده‌ها فکر ذهن او را مشغول می‌کند؛ اما هیچ کدام از این افکار راه‌گشا نیست و نمی‌تواند مار را به هلاکت برساند (کشمکش درونی). مرحله دوم کشمکش وقتی جلوه می‌کند که خرچنگ، نقشه‌ی خود را به قورباغه اعلام می‌کند (کشمکش درونی). در حکایت مأخذ کشمکش تنها در همین مرحله شکل می‌گیرد و خرچنگ نیز بدون هیچ درنگی نقشه خود را آشکار می‌کند. در اثر حاضر خرچنگ مدت‌ها در مورد این مسأله فکر می‌کند؛ اما ذهنش راه به جایی نمی برد تا این که با دیدن برکه، امیدی در دلش زنده می‌شود. این کار بازنویس باعث جذابیت داستان و ایجاد حالت تعلیق بیشتری در خواننده می‌شود. او با اشتیاق داستان را دنبال می‌کند تا بداند سرانجام قورباغه و مار چه می‌شود. بحران زمانی شکل می‌گیرد که قورباغه، ماهی‌هایی را که از برکه گرفته است در مسیر خانه مار تا راسو می‌ریزد. وقتی راسو با خوردن ماهیها، به لانه‌ی مار می‌رسد و به او حمله می‌کند، داستان به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد و با کشته شدن مار گره گشایی شکل می‌گیرد. شادی قورباغه و خرچنگ نیز پایان خوش داستان را رقم می‌زند.
در حکایت مأخذ داستان به شکلی ناخوشایند به پایان می‌رسد. در آنجا خود قورباغه نیز طعمه‌ی راسو می‌شود و بنابراین قسمت پایانی پیرنگ مأخذ با اثر حاضر متفاوت است.
در کلیله و دمنه بحران زمانی شکل می‌گیرد که راسو ماهی‌ها را می‌خورد و وقتی به مار می‌رسد، او را می‌بلعد. نقطه‌ی اوج نیز زمانی است که راسو در روزهای بعد از روی عادت، دوباره ماهی می‌جوید، ولی نمی‌یابد و بدین ترتیب وقتی که راسو قورباغه را با بچه‌هایش می‌خورد، داستان به گره گشایی و پایان خود می‌رسد.
تمامی شخصیت‌ها هم چون مأخذ، حیوانی هستند، یعنی مار، قورباغه، خرچنگ و راسو.
قورباغه و یا همان غوک حکایت مأخذ، شخصیت اصلی داستان است. اثر حاضر با توصیف و توضیحاتی که از این شخصیت ارائه می‌دهد، حضور او را پررنگ‌ و برجسته‌تر از حکایت مأخذ کرده است:
«قورباغه که بیچاره و درمانده شده بود و جانش به لب رسیده بود، روزی افسرده حال در کنار برکه‌ای نشسته بود و در خود فرو رفته بود. از زندگی سیر شده بود، یاد بچه‌هایش را در ذهنش زنده کرد. آتش در دلش افتاد. قطرات اشک در زیر پاهایش مانند جویباری کوچک جاری شد. در وجودش انتقام شعله کشید.» (همان: 75)
بازنویس در عنوان اثر، این شخصیت را «قورباغه‌ی غافل» نامیده است، در حالی که این عنوان، ‌شایسته‌ی غوک حکایت مأخذ است که با غفلت و عدم دوراندیشی، جان خود و بچه‌هایش را از دست می‌دهد:
«غوک بدین حیلت ما را هلاک کرد. روزی چند بران گذشت. راسو را عادت بازخواست، که خوکردگی بتر از عاشقی است. بار دیگر هم به طلب ماهی بر آن سمت می‌رفت، ماهی نیافت، غوک را با بچگان جمله بخورد» (منشی، 1386: 119)
در اثر حاضر برخلاف حکایت مأخذ بعد از کشته شدن مار، قورباغه به خوبی و خوشی زندگی می‌کند:
«قورباغه و خرچنگ که شاهد این منظره بودند؛ لبخند نرمی بر لب نشاندند و از این که توانسته بودند با فکر و اندیشه و همکاری و وحدت دشمن سرسخت و ظالم را از بین ببرند، شاد شاد بودند» (شیرازی، 1389: 78)
در حکایت مأخذ، غوک بیشتر به طور غیرمستقیم و از میان گفته‌هایش به خواننده معرفی شود، اما در اثر حاضر بازنویس در شخصیت‌پردازی قورباغه، از هر دو روش مستقیم و غیرمستقیم بهره گرفته است.
«ای برادر! من دشمن سرسخت و زورگویی چون مار دارم، هرگاه من صاحب فرزند می‌شوم، مار به سوراخ من می‌خزد و تمام بچه‌ها را می‌بلعد. من از دست او به تنگ آمده‌ام؛ نه توان مقابله با او را دارم و نه می‌توانم از این محل کوچ کنم» (همان: 76)
خرچنگ شخصیتی است که با تدبیر خود، مار را به هلاکت رسانده دوست قدیمیاش را از غم و غصه می‌رهاند.
در حکایت مأخذ راوی به ویژگی‌های شخصیت او اشاره نمیکند و خود خرچنگ با بیان نقشهاش، این مسئولیت را به عهده می‌گیرد (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«پنج پایک گفت: با دشمن غالب توانا جز به مکر دست نتوان یافت و فلان جای، یکی راسو است، یکی ماهیی چند بگیر و بکش و پیش سوراخ راسو تا جایگاه مار می‌افگن، تا راسو یگان یگان می‌خورد، چون به مار رسید، تو را از جور او باز رهاند.» (منشی، 1386: 119)
اما در اثر حاضر علاوه بر این روش، خود راوی در مواردی بسیار به دانایی او اشاره می‌کند (شخصیت پردازی مستقیم):
«خرچنگی دانا از آن سو می‌گذشت …» (همان: 75)
«قورباغه که از سال‌ها پیش با خرچنگ دوستی و رفاقت داشت و او را بسیار عاقل و خردمند یافته بود …» (همان: 76)
«خرچنگ پیر و عاقل، ‌لبخند بر لب نشاند.» (همان: 77)
با مطالبی که بازنویس به داستان افزوده است، حضور این شخصیت برجسته‌تر از حکایت مأخذ شده است:
«خرچنگ پس از مدتی استراحت از خانه بیرون آمد و در اطراف دشت دوری زد و بعد در گوشه‌ای نشست و به فکر فرو رفت؛ فکرهای مختلف از ذهنش گذشت، اما با هیچ کدام نمی توانست مار را نابود کند؛ پس چه باید کرد، چشمانش را بست، خسته و درمان شده بود؛ از جا برخاست و به نزدیک برکه رفت، چشم به برکه دوخت …» (همان: 7776)
خرچنگ تلاش می‌کند تا مشکل قورباغه را حل کند، اما مار با بی‌رحمی، بچه‌های قورباغه را می‌خورد و از این رو شخصیت مقابل مار است:
شخصیت مار در هر دو اثر، بیشتر در میان گفت‌وگوی شخصیتها، به خواننده معرفی می‌شود (شخصیت پردازی غیرمستقم):
«ای برادر! من دشمن سرسخت و زورگویی چون مار دارم. هرگاه، من صاحب فرزند می‌شوم، مار به سوراخ من می‌خزد و تمام بچه‌ها را می‌بلعد.» (همان: 76)
«ای بذاذر، کار مرا تدبیری اندیش که مرا خصم قوی و دشمن مستولی، پیدا آمده است.» (منشی، 1386: 118)
راسو را نمیتوان جز شخصیت‌های برجسته‌ی داستان به حساب آورد، بلکه قورباغه و خرچنگ او را به عنوان ابزاری قدرتمند به کار می‌گیرند تا مار را به هلاکت برسانند.
در اثر حاضر حضور راسو توسط راوی و یا شخصیت‌های دیگر آشکار می‌شود. راسو در اثر حاضر تنها مار را به هلاکت می‌رساند، اما در حکایت مأخذ، علاوه بر مار به زندگی قورباغه و بچه‌های او نیز خاتمه می‌دهد.
بازنویس زبان را به شیوه‌ی امروزی و متناسب با فهم و درک نوجوان‌ ساده کرده است.
او به منظور دلنشین و زیباتر کردن کلام، از آرایه‌های ادبی ساده استفاده کرده است:
«قطرات اشک در زیر پاهایش مانند جویباری کوچک جاری شد.» (شیرازی، 1389: 75)
«سر از گریبان غم و اندوه به درآورد و در حالی که از شدت خشم می‌لرزید، سفره‌ی دلش را برای او گشود.» (همان: 76)
«… و همه چیز را زیر بال نگاه خود داشت.» (همان: 78)
گاه تعابیری زیبا در زبان بازنویس به چشم می‌خورد:
«… و در حالی که شادی از کلامش بیرون می‌ریخت، گفت: یافتم، یافتم.» (همان: 77)
«و در حالی که با نگاهشان شادی پیروزی را به هم هدیه می‌دادند، فریاد برآورند … » (همان: 78)
شکل محاوره‌ای زبان در اثر حاضر، بیشتر از حکایت مأخذ است و این به دلیل مباحث جدیدی است که بازنویس برای جذابیت به داستان افزوده است:
«قورباغه که از حالت خرچنگ متعجب شده بود، به سوی او رفت و پرسید: چه چیز را یافتی؟! خرچنگ خنده‌ای سرداد و گفت: راه مبارزه با مار را. خرچنگ پس از لحظه‌ای سکوت، سخن خود را ادامه داد و گفت: خوب گوش‌هایت را باز کن تا دچار اشتباه نشوی. شنیده‌ام که راسو با مار دشمنی قدیمی و سختی دارد. ما باید کاری کنیم که مار و راسو با هم بجگند. قورباغه گفت: اما چگونه؟! راسو دشمن ماهم هست …» (همان: 77)
در کل، زبان اثر حاضر زبانی است جذاب و تأثیرگذار که در آن سرپیچی بازنویس از نکات دستوری و علایم نگارشی و یا تعابیر اشتباه به چشم نمی خورد.
تنها در یک مورد بازنویس با تکرار بی‌مورد فعل «بود»، زبان را سست کرده است:
«قورباغه که بیچاره و درمانده شده بود و جانش به لب رسیده بود، روزی افسرده حال، در کنار برکه‌ای نشسته بود و درخود فرو رفته بود. از زندگی سیر شده بود …» (همان: 75)
به دلیل حذف قسمت پایانی حکایت مأخذ، درون‌مایه‌ی هر دو اثر با هم متفاوت است.
این مطلب که گاهی اوقات تدبیر و حیله به ضرر فرد تمام می‌شود، درون‌مایه‌ی حکایت مأخذ است. همانطور که نویسنده نیز به طور مستقیم به آن اشاره می‌کند:
«این مثل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشته است.» (همان: 119)
درون‌مایه‌ی اثر حاضر را از قسمت پایانی داستان می‌توان حدس زد:
«قورباغه و خرچنگ که شاهد این منظره بودند؛ لبخند نرمی بر لب نشاندند و از این که توانسته بودند با فکر و اندیشه و همکاری و وحدت، دشمن سرسخت و ظالم را از بین ببرند، شاد شاد بودند.» (شیرازی، 1389: 78)
بازنویس به دنبال انتقال این پیام است که برای مبارزه با دشمن ظالم و قدرتمند، باید از تدبیر و خرد استفاده کرد و رمز موفقیت در این

92