مقالات

که، ، پادشاه، مار، دختر

دانلود پایان نامه

آسمان تن دهد و مرکب ملک شود و به این ترتیب برای این‌که توان این کار را داشته باشد، روزانه دو غوک در اختیار او قرار می‌گیرد. اما در اثر حاضر، رئیس قورباغه‌ها از روی دل‌سوزی، روزانه یک غوک به او می‌دهد؛ به شرطی که به سایر قورباغه‌ها حمله نکند، اما مار این شرط را می‌شکند و رئیس قورباغه‌های نیز دیگر برای او غذا نمی‌فرستند تا این که مار با قول دوباره‌ی خود، به خواسته‌اش می‌رسد. به علت این تغییرات، در اثر بازنوشته از قسمتی که مار ماجرایش با زاهد را برای ملک غوکان تعریف میکند، نشانی نیست. ابیات فارسی و عربی نیز به علت سادهنویسی حذف شده است.
اما آنچه بیش از همه کودک را به مطالعه‌ی اثر حاضر تشویق می‌کند، تصاویر زیبا و رنگی کتاب است که شخصیت‌ها را برای کودک ملموس کرده است.
مواردی که نقل شد نشان میدهد که کار قلانی یک بازنویسی توأم با بازآفرینی است.
7 عناصر داستان
روابط علی و معلولی، حوادث داستان را به هم پیوند زده است و از آنجا که هیچگونه پیچیدگی در این روابط مشاهده نمیشود، پیرنگ از نوع باز است:
مار خالخالی دیگر نمی‌تواند به راحتی گذشته، غذایش را تهیه کند؛ زیرا ضعف و پیری توان شکار و حرکت را از او گرفته است. رئیس قورباغه‌ها هر روز یک قورباغه در اختیار مار قرار می‌دهد تا او مزاحم سایر قورباغه‌ها نشود، اما مار به عهدش پایبند نیست و به همین دلیل رییس قورباغه‌ها نیز حرفش را پس میگیرد. رییس قورباغه‌ها خالخالی را می‌بخشد، زیرا او قول می‌دهد که دیگر اشتباهش را تکرار نکند.
اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان بررسی می‌شود:
داستان با توصیف مار خال خالی، شروع می‌شود، با پیری و ضعف مار، او توان شکار را از دست می‌دهد و گرسنه و بی‌حال می‌شود و همین مورد، گره‌افکنی داستان را شکل می‌دهد. کشمکش درونی زمانی است که قورباغهی جوان، مشکل مار را به رئیسشان اعلام می‌کند و او با گرفتن پیمان از مار که به سایر قورباغه‌ها حمله نکند، روزانه قورباغهای را برای او می‌فرستد. در این‌جا خواننده در حالتی از تعلیق قرار می‌گیرد و مشتاق است بداند آیا مار بر سر عهد و پیمان خود باقی می‌ماند. بحران زمانی است که مار که نیروی گذشته‌اش را به دست آورده است، به قورباغه‌ای حمله کرده عهد خود را فراموش می‌کند. نقطه‌ی اوج زمانی است که رییس قورباغه‌ها به علت عهد شکنی مار خال خالی، دیگر برای او غذا نمی‌فرستد. پشیمانی مار خالخالی از اقدام نادرستش و این‌که رییس قورباغه‌ها او را می‌بخشد و دوباره به او غذا می‌دهد، گره‌گشایی را به وجود می‌آورد. سخن مار خال خالی که قول می‌دهد همیشه به عهد خود وفا کند و مزاحم هیچ یک از قورباغه‌ها نشود، پایان داستان را رقم می‌زند.
در حکایت ماخذ کشمکش درونی داستان تنها در وجود خود مار شکل می‌گیرد و او با به کار گرفتن تدبیر به خواسته‌اش می‌رسد، اما در اثر حاضر این تدبیر را رییس قورباغه‌ها می‌اندیشد.
شخصیت پردازی
همه‌ی شخصیت‌های داستان حیوانی هستند و عبارتند از: مار خالخالی، رییس قورباغه‌ها و سایر قورباغه‌ها. شخصیت‌ها همانند مأخذ نام‌گذاری نشده‌اند. از مار به خالخالی یاد می‌شود.
مار خالخالی شخصیت اصلی داستان است. او که در جوانی یک بار نیز طعم گرسنگی را نچشیده است، اکنون که پیری توان او را گرفته است،‌ تنها آرزویش خوردن یک قورباغه است:
«آرزوی خال خالی این بود که یک قورباغه بزرگ برای نهارش داشته باشد.» (قلانی، 1388ه: )
حال و روزش چنان تأسف‌‌بار و رقت‌انگیز است که حتی قورباغه که او را دشمن دیرینه‌ی خود می‌داند، برایش دل‌سوزی می‌کند:
«قورباغه با شنیدن این حرف، دلش به حال مار سوخت و همان موقع پیش رئیس قورباغه‌ها رفت و ماجرای مار را برای او تعریف کرد.» (همان: 6)
اما با این حال نیز همچون مار حکایت مأخذ، تن به خفت و خواری نمی‌دهد؛ در آن‌جا او حاضر است مرکب ملک غوکان شود تا شاید با صدقه‌ی او به نوایی برسد و با دروغ از زبان زاهدی به ملک غوکان می‌گوید:
«از پروردگار خویش می‌خواهم که تو را ذلیل گرداند و مرکب ملک غوکان شوی و البته غوک نتوانی خورد مگر آنکه ملک ایشان بر تو صدقه کند و اکنون به ضرورت اینجا آمدم تا ملک بر من نشنید و من به حکم ازلی و تقدیر آسمانی راضی گردم.» (منشی، 1386: 232).
این شخصیت بیشتر از طریق راوی به خواننده معرفی می‌شود (شخصیت‌پردازی مستقیم):
«مار خالخالی در زمان‌های گذشته بسیار جوان و شاداب و زرنگ بود. او همیشه به راحتی برای خود غذا پیدا می‌کرد و هیچ وقت گرسنه نمی‌ماند. اما حالا که پیر و ناتوان شده بود، دیگر نمی‌توانست با زرنگی به این طرف و آن طرف برود و برای غذا پیدا کند.» (قلانی، 1388ه: )
رییس قورباغه‌ها شخصیتی است که عنوان کتاب از او به قورباغه‌ی دانا یاد می‌کند. دانایی او از آن جهت است که امنیت قورباغه‌ها را فراهم می‌کند؛ برخلاف ملک غوکان که به منظور فخر و مباهات خود، زیر دستانش را به کام مرگ می‌فرستد:
«رییس قورباغه‌ها دلش برای او سوخت و به او قول داد هرروز یک قورباغه برای نهار او بفرسد به شرطی که خال خالی هیچ وقت مزاحم بقیه قورباغه‌ها نشود.» (همان: 9)
«ملک غوکان را این باب موافق افتاد و خود را در آن شرفی و منقبتی و عزی و معجزی صورت کرده بر وی می‌نشست و بدان مباهات می‌نمود. چون یک چندی بگذشت مار گفت: زندگانی ملک دراز باد، مرا قوتی و طعمه‌ی باید که بدان زنده مانم و این خدمت به سربرم. گفت: بلی، از آن چاره نیست. و هر روز ادرار دو غوک موظف گشت.» (منشی، 1386: 233)
این شخصیت بعد از این که مار با شکستن عهدش به قورباغه‌ای حمله می‌کند، دیگر برایش غذا نمی‌فرستند و در جواب او می‌گوید:
«تو به قول خودت وفا نکردی. اگر من برای تو غذا نمی‌فرستادم، تو الان از گرسنگی مرده بودی!» (قلانی، 1388ه: 11)
هرچند رییس قورباغه‌ها با سخنانش خود را به خواننده معرفی می‌کند، اما سهم عمده و اساسی شخصیت‌پردازی او بر خلاف متن اصلی بر عهده‌ی راوی است (شخصیت‌پردازی مستقیم):
«رئیس قورباغه‌ها که دید خال خالی به اشتباه خود پی برده است، او را بخشید.» (همان: 12)
در این اثر سخن از قورباغه‌ی دیگری است که وقتی درماندگی مار خالخالی را می‌بیند، به حال او دل می‌سوازند و رئیسش را از این ماجرا می‌آگاهاند تا شاید برایش چاره‌ای بیندیشید، در واقع هم او است که زمینه‌ی آشنایی مار با رئیس قورباغه‌ها و رسیدن به آرزویش را فراهم می‌کند:
«قورباغه با شنیدین این حرف، دلش به حال مار سوخت و همان موقع پیش رئیس قورباغه‌ها رفت و ماجرای مار را برای او تعریف کرد. رئیس قورلاغه‌ها دستور داد مار پیر را پیش او ببرند. قورباغه جوان دوباره پیش مار پیر برگشت و به او گفت: رئیس ما می‌خواهد تو را ببیند… بهتر است با من بیایی…» (همان: 7)
در حکایت مأخذ این شخصیت وقتی مار را در چنین وضعی می‌بیند و سخنانش را می‌شنود، می‌رود تا به رئیسش مژده دهد:
«آن غوک برفت و ملک خویش را بدین خبر بشارت داد.» (منشی، 1388: 232)
این شخصیت نیز بیشتر از طریق راوی به خواننده معرفی می‌شود (شخصیت‌پردازی مستقیم).
تنها شخصیت جامع داستان مار است؛ ماری که اگرچه به رئیس قورباغه‌ها قول داده است که به سایر قورباغه‌ها حمله نکند، اما گاهی عهدش را فراموش می‌کند:
«او که قول خود را فراموش کرده بود به طرف قورباغه رفت و به راحتی او را آشکار کرد.» (قلانی، 1388ه: 10)
تمامی شخصیت‌های داستان ایستا هستند و در وجودشان دگرگونی ایجاد نمیشود. مار نیز هرچند از صید قورباغه‌ها دست بر می‌دارد، اما آن‌چه که او را به این کار وا می‌دارد، اجبار است نه این که او شکار کردن قورباغه‌ها را دوست نداشته باشد؛ پس او نیز شخصیتی ایستا دارد.
اثر حاضر متناسب با فهم و درک کودک، ساده شده است، اما بازنویس از به کار بردن زبان عامیانه خودداری کرده است.
داستان بیش از آنکه محاوره‌ای باشد، بیشتر از طریق راوی روایت می‌شود.
کاربرد نادرست نکات دستوری، حذف و یا تکرارهای بی‌مورد و تعابیر اشتباه در زبان بازنویس مشاهده نمی‌شود.
درونمایه
وفای به عهد و قول خود را زیر پانگذاشتن، درونمایه‌ی اثر حاضر است که جمله‌ی پایانی داستان نیز این مطلب را نشان می‌هد:
«… و یاد گرفت که همیشه به قول وفا کند.» (همان: 12)
اما تحمل مذلّت و خواری و رنج در مواقعی که سود و منفعت انسان در میان است، درونمایه‌ی اثر ماخذ را شکل داده است. همان طورکه سطر پایانی حکایت ماخذ نیز به آن اشاره دارد:
«و به حکم آن که در آن تواضع، منفعتی می‌شناخت، آن را مذلّت نشمرد و در لباس عار پیش طبع نیاورد.» (منشی، 1386: 232)
صحنه پردازی
حکایت ماخذ بدون اشاره به زمان داستان، مکان را این‌گونه معرفی می‌کند:
«و آنگاه بر کران چشمه‌ای رفت که در او غوکان بسیار بودند…» (همان: 231)
اثر حاضر نیز با اشاره به زمانی مبهم، مکان را جنگلی سرسبز می‌داند:
«روزی، روزگاری در یک جنگلی سرسبز و زیبا که پر از حیوان‌های مختلف بود ماری خال خالی و پیر زندگی می‌کرد.» (قلانی، 1388ه: )
مکان زندگی قورباغه‌ی جوان نیز رودخانه‌ای است:
«یک روز که خال‌خالی آرام به کنار رودخانه می‌رفت تا کمی آب بخورد، ناگهان چشمش به یک قورباغه‌ی چاق و تپل افتاد.» (همان:)
7 نقد و بررسی داستان «دختر پادشاه و حکیم ماهر»
قلانی، بهزاد (1388). « دختر پادشاه و حکیم ماهر»؛ حکایت‌های زیبا برای بچه‌های زیبا. تهران: راقم.
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب
مشخصات ظاهری: 12ص. مصور (رنگی)
7 خلاصهی داستان
«پادشاه و دخترش در کمال آرامش در قصر زندگی می‌کنند که ناگاه بیماری دختر، درون پادشاه را آشفته کرده غم و اندوهی بر جانش می‌نشاند؛ بیماری و دردی که حتی بهترین طبیبان شهر از درمان آن درمانده‌اند. پادشاه اعلام می‌کند که اگر کسی دخترش را معالجه کند، هر خواسته‌ای را که داشته باشد، برآورده می‌کند. طبیب جوان با شنیدن خبر بیماری این دختر، کلبه‌ی جنگلی‌اش را رها می‌کند و با رفتن به قصر، به معاینه‌ی او می‌پردازد. پادشاه که بعد از چند روز از مداوا، تغییری در حال او مشاهده نمی‌کند، طبیب را به زندان می‌اندازد، اما در همان لحظه دختر بهبود می‌یابد و طبیب نیز از بند رها می‌شود. او خواسته‌ی خود، یعنی ازدواج با همین دختر را به پادشاه اعلام می‌کند و با پذیرفتن پادشاه، مدتی بعد زندگی خود را آغاز می‌کنند.
7 تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
«پادشاه که همسر خود را از دست داده بود به همراه دخترش در قصری زیبا و بزرگ زندگی می‌کرد. دختر پادشاه ‌یکی از زیباترین و مهربان‌ترین دختران آن سرزمین بود. روزی دختر پادشاه به خاطر غذای آلوده‌ای که خورده بود بیمار شد و در بستر بیماری افتاد. پادشاه که دخترش را بسیار دوست داشت و خیلی نگران حال او بود، بهترین حکیم‌های شهر را فرا خواند تا به مداوای دخترش بپردازند. تعداد زیادی از حکیم‌های شهر در اولین فرصت، خود را به قصر پادشاه رساندند تا دختر را معالجه کنند. پادشاه به آن‌ها قول داد، اگر دختر او را از بیماری نجات دهند، به آن‌ها هدیه و پاداش گرانبهایی می‌دهد.»(قلانی، 1388ب: 6)
«و ملک آن شهر دختری داشت و به بذاذززاده‌ی خویش داده بود و او را در حال نهادن حمل، رنجی حادث گشت. طبیب پیر دانا را حاضر آوردند.» (منشی، 1386: 146)
حکایت «دختر پادشاه و حکیم ماهر» با عنوان «طبیب حاذق و مدعی جاهل» یکی از حکایت‌های فرعی باب «بازجست کار دمنه» کلیله و دمنه را شکل داده است.
در اثر حاضر نشانی از «مدعی جاهل» نیست و از طرفی دختر پادشاه نیز حضوری برجستهتر از متن مأخذ دارد؛ بنابراین عنوان نیازمند تغییر است.
اثر حاضر به هیچ‌وجه با حکایت مأخذ، انطباق ندارد. به طوری که اگر خود نویسنده در صفحه‌ی عنوان آن را اقتباسی از کلیله و دمنه نمی‌دانست، تشخیص آن برای مخاطب و حتی خواننده‌ی مأنوس با این کتاب کهن امکان‌پذیر نبود.
کسالت و بیماری دختر پادشاه، تنها وجه ‌اشتراک این اثر با حکایت مأخذ است. قلانی نیز همین قسمت از متن مأخذ را اقتباس کرده و به دل‌خواه، پرورده است. با این حال علت بیماری دختر پادشاه نیز در دو اثر متفاوت است؛ نویسنده‌ی اثر حاضر، غذای آلوده را علت بیماری این دختر بیان می‌کند و با این کار خواسته است به طور غیرمستقیم کودکان را از خوردن غذای آلوده منع کند:
«روزی دختر پادشاه به خاطر غذای آلوده‌ای که خورد بیمار شد.» (قلانی، 1388ب: )
این در حالی است که در حکایت مأخذ، دشواری وضع حمل، جان دختر پادشاه را به خطر انداخته است:
«و ملک آن شهر دختری داشت و به بذاذر‌زاده‌ی خویش داده بود و او را در نهادن حمل رنجی حادث گشت.» (منشی، 1386: 146)
کودک محتوای حکایت مأخذ را دلنشین و جذاب ندانسته روحیه‌ی لطیف او، مرگ دختر پادشاه و حتی مدعی جاهل را برنمیتابد؛ بنابراین قلانی با خلاقیت خاص، حکایت را به گونه‌ای می‌آفریند که متناسب با ذهنیت و روان این گروه سنی است و از این جهت درونمایه‌ی هر دو اثر نیز با هم متفاوت شده است.
اما مطلبی که بیشتر از همه، کودک را به خواندن داستان تشویق کرده توجه او را جلب می‌کند، تصاویر زیبای اثر است که طراحی آن را امیر حامد پاژتار به عهده دارد؛ این تصاویر کودک را در دریافت محتوای داستان یاری میرساند.
با این تعابیر اثر حاضر یک بازآفرینی از حکایت مأخذ است و از اینرو عناصر داستانی آن متفاوت با متن اصلی است.
روابط علی و معلولی ساده، حوادث داستان را به هم پیوند زده است و از آن‌جا که هیچ‌گونه پیچیدگی در این روابط به چشم نمی‌خورد و داستان نیز قابلیت گسترش دارد، پیرنگ از نوع باز است:
از آنجا که پادشاه مهربان است، همهی مردم او را دوست دارند. روزی دختر او به دلیل خوردن غذای آلوده بیمار می‌شود. پادشاه تصمیم دارد از پزشکان سایر قلمروها کمک بگیرد، زیرا هیچ‌کدام از پزشکان آن سرزمین نمی‌توانند دختر را معالجه کنند. چندین روز بعد از معالجه‌ی دختر توسط حکیم، هیچ تغییری در حال او مشاهده نمیشود، به همین دلیل این پزشک جوان روانهی زندان میشود، اما در اندک زمانی خبر رهایی خویش را میشنود، زیرا معالجه‌ی او سلامتی دختر پادشاه را بر‌گردانده است. پادشاه پیشنهاد حکیم، یعنی ازدواج او با دخترش را می‌پذیرد چونکه به حکیم قول داده است که اگر دخترش را معالجه کند، هر خواسته‌ای را که داشته باشد برآورده می‌کند.
داستان با اطلاعات راوی از پادشاه و دخترش و هم‌چنین توصیف محل زندگی آن‌ها شروع می‌شود. بیماری دختر پادشاه، گره‌افکنی را به وجود میآورد. تدبیرهای پادشاه برای نجات جان دخترش، یعنی فراخواندن حکیمان مشهور و این وعده که اگر دخترش را معالجه کنند، خواسته‌ی آن‌ها را برآورده می‌کند، کشمکش داستان را شکل می‌دهد. در این‌جا خواننده در حالتی از تعلیق و دلهره قرار می‌گیرد و کنجکاو است بداند، سرانجام دختر پادشاه چه می‌شود؟ و آیا کسی می تواند او را معالجه کند؟ بحران زمانی است که حکیم جوان دختر پادشاه را معاینه می‌کند، اما چون بعد از گذشت چند روز، بهبود نمی‌یابد، پادشاه حکیم را زندانی می‌کند. زمانی که دختر پادشاه سلامتی خود را بازمی‌یابد، حکیم از زندان آزاد می‌شود و پادشاه از او می‌خواهد که خواسته‌اش را بیان کند. در این‌جا داستان به نقطه‌ی‌اوج خود می‌رسد. گره‌گشایی زمانی است که پادشاه پیشنهاد حکیم جوان، یعنی ازدواج او با دخترش را می‌پذیرد. برگزاری جشن ازدواج این دو و پیچیدن آوازه و شهرت حکیم در همه جا، پایان خوش داستان را رقم می‌زند.
از آن‌جا که اثر حاضر یک بازآفرینی از متن مأخذ است، بنابراین عناصر طرح به کار رفته در هر دو اثر با یک‌دیگر متفاوت است.
در متن اصلی داستان با توصیف طبیب حاذق و ارائه‌ی اطلاعاتی از این شخصیت و هم‌چنین معرفی مدعی جاهل، شروع می‌شود. دشواری وضع حمل دختر پادشاه، گره‌افکنی را به وجود می‌آورد. آمدن طبیب حاذق به بالین دختر و تلاش برای معالجه‌ی او، کشمکش بیرونی را شکل می‌دهد. کنجکاوی خواننده به اینکه سرانجام چه اتفاقی می‌افتد و آیا دختر پادشاه نجات پیدا می‌کند، او را در حالتی از تعلیق قرار می‌دهد. بحران زمانی است که مدعی جاهل که هیچ اطلاعی از طبابت و پزشکی ندارد، به طبیب حاذق می‌گوید که می‌تواند داروی معالجه‌ی دختر را که « زامهران » است، بسازد. زمانی که مدعی جاهل به اشتباه، زهر هلاهل را با دیگر داروها می‌آمیزد و به این ترتیب دختر پادشاه را به کشتن می‌دهد، داستان به نقطه‌ی‌اوج خود میرسد. گره‌گشایی و پایان داستان هنگامی رقم می‌خورد که پادشاه از شدت ناراحتی، همان داروی آمیخته به زهر هلال را به مدعی جاهل می‌خوراند و جان او را می‌گیرد.
پیرنگ اثر حاضر متناسب با ذهنیت و روحیه‌ی کودکان است و پایان خوش و دل‌پذیری دارد.
طبیب حاذق، مدعی جاهل، پادشاه و دخترش شخصیت‌های برجسته‌ی حکایت مأخذ هستند. اثر حاضر بدون اشاره به شخصیت مدعی جاهل، سه شخصیت دیگر را در خود گنجانده است که البته به علت این‌که متن بازآفرینی است، این سه شخصیت و به ویژه حکیم ماهر با شخصیت‌های حکایت مأخذ، متفاوت هستند.
در حکایت مأخذ مدعی جاهل که با نادانی و ادعای باطل، علاوه بر کشتن دختر پادشاه، مرگ خود را نیز رقم می‌زند، شخصیت اصلی است؛ شخصیتی که نویسنده‌ی کلیله و دمنه برای رسیدن به پیام مورد نظرش، حضور او را ضروری می‌داند:
« … در رفت و بی علم و معرفت، کاری پیش گرفت. از قضا صره‌ی زهر هلاهل به دست او افتاد. آن را بر دیگر اخلاط بیامیخت و به دختر داد. خوردن همان بود و جان شیرین

92