مقالات

دزد، داستان، بازنویس، ثروتمند، آهو

دانلود پایان نامه

ساده و قابل فهم کردن زبان است، اثر حاضر نیز متناسب با فهم کودک ساده شده است؛ اما بازنویس از به کار بردن زبان عامیانه خوداری کرده و زبان رسمی‌ است.
شکل محاوره‌ای زبان در هر دو اثر یکسان است، ولی بازنویس توضیحات بیشتری را نسبت به متن مأخذ ارائه می‌دهد:
«روزی روزگاری در شهری زیبا و آباد بازرگانی زحمت‌کش و پرتلاش زندگی می‌‌کرد. کار بازرگان خرید و فروش آهن بود. او از شهرهای مختلف آهن می‌خرید و به شهر خود می‌برد و می‌فروخت برای همین مرتب به سفر می‌رفت …» (همان: )
کاربرد نادرست نکات دستوری، حذف و یا تکرارهای بی مورد و تعابیر اشتباه در زبان انتخابی او به چشم نمیخورد.
درونمایه‌ی حکایت مأخذ از مباحث پیش از حکایت قابل فهم است، اما امانت داری و وفای به آن، درونمایه‌ی اثر حاضر را شکل داده است.
«و این مثل بدان آوردم تا بدانی که چون با ملک این کردی دیگران را در تو امید وفاداری و طمع حق‌گزاری نماند.» (منشی، 1368: 123)
بازنویس به درونمایه اشاره نکرده و به کودک اجازه داده است تا با حضور فعال خود، آن را دریافت کند.
صحنهپردازی
نویسنده‌ی کلیله و دمنه به زمان و مکان داستان اشاره نکرده است.
بازنویس نیز به شکلی مبهم، زمان و مکان داستان را معرفی می‌کند:
«روزی روزگاری در شهری زیبا و آباد بازرگانی زحمت‌کش و پرتلاش زندگی می‌کرد… او از شهرهای مختلف آهن می‌خرید و به شهر خود می‌برد …» (قلانی، 1388الف: )
در اثر حاضر تصاویر به ‌یاری کودک می‌آید و علف‌زارها، درختان سرسبز و گل‌های زیبا، فصل بهار را به او می‌نمایاند.
7 نقد و بررسی داستان «دزد نادان و مرد ثروتمند»
قلانی، بهزاد (1388). «دزد نادان و مرد ثروتمند»؛ حکایت‌های زیبا برای بچه‌های زیبا. تهران: راقم
کتاب مأخذ: کلیله و دمنه .
مشخصات ظاهری: 12 ص. مصور (رنگی)
مرد ثروتمندی که تمام پول‌هایش را با کار و تلاش به دست آورده است، یک شب از حضور دزد بر پشت‌بام خانه آگاه می‌شود. او و همسرش قصد دارند با سخنان خود، دزد را به دام بیندازند. زن از همسرش می‌خواهد تا علت پول دارشدنش را بازگو کند و او خواندن کلمه‌ی جادویی «سسمی» را رمز موفقیت خود می‌داند؛ کلمه‌ای که اگر دزد آن را بخواند، مال ثروتمندان را بدون هیچ زحمتی به دست می‌آورد. دزد خام سخنان صاحب‌خانه می‌شود و به این ترتیب به دام می‌افتد. اما سخنان صاحب‌خانه و همسرش، درون او را متحول می‌کند و خود او چند سال بعد با کار و زحمت، ثروت فروانی به دست می‌آورد.
«دزد خانه که از شنیدن حرفهای مرد بسیار خوشحال شده بود کمی صبر کرد تا آن‌ها دوباره به خواب بروند و آن‌وقت زمانی که ماه در آسمان ظاهر شد، آن کلمه جادویی را هفت‌بار خواند. سپس وارد خانه مرد ثروتمند شد. اتاق تاریک تاریک بود. او چشمهایش را بست و هفت بار دیگر کلمه جادویی را تکرار کرد. اما وقتی چشم‌هایش را باز کرد، ناگهان مرد ثروتمند و همسرش را دید که چوب به دست رو به روی او ایستاده‌اند. وحشت زده به آنها نگاه کرد. مرد ثروتمند و همسرش شروع کردن به کتک‌زدن دزد بدجنس!» (قلانی، 1388ج: 10)
«دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شادی‌ها نمودند و ساعتی توقف کردند، چون ظن افتاد که اهل‌خانه در خواب شدند مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم و پای در روزن کرد. همان بود و سرنگون فرو افتاد. خداوند خانه چوب‌دستی برداشت و شانهایش بکوفت.» (منشی، 1386: 49)
این حکایت در باب «برزویه‌ی طبیب» کلیله و دمنه ذکر شده است.
عنوان از «مردی که با یاران خود به دزدی رفت» به «دزد نادان و مرد ثروتمند» تغییر یافته است. بازنویس با اشاره به ویژگی برجستهی این دو شخصیت، از حس کنجکاوی و هیجان مخاطب میکاهد، زیرا ذهن او در میانهی داستان میتواند پاپان را پیشبینی کند.
قلانی حکایت اصلی را با همان محتوا به متن بازنوشته انتقال میدهد، اما برای امروزی کردن آن و همچنین توجه به نیازهای کودک، مطالبی را به آن میافزاید؛ در اثر حاضر به منظور جذابیت داستان، شخصیتها بیشتر با یکدیگر به گفتوگو مینشینند و برای اینکه آرامش و آسودگی خاطر در نهاد کودک جایگیر شود، داستان تا جایی ادامه مییابد که دزد با کار و تلاش ثروتمند میشود. در این قسمت بازنویس آموزههای اخلاقی را نیز به صورت غیرمستقیم و در میان گفتوگوی شخصیتها انتقال میدهد.
به طور کلی تغییر عمده‌ای که نویسنده انجام داده است، همان ادامه دادن حکایت مأخذ است که عنوان شد و از این لحاظ اثر حاضر یک بازنویسی ساده از متن اصلی است.
روابط علی و معلولی ساده و به دور از پیچیدگی حوادث داستان را به هم پیوند زده است:
مرد باهوش از آنجا که در جوانی کوشا و پر تلاش بوده است، صاحب ثروت فراوانی است. او شبی به علت سر و صداهای بیرون از حضور دزد بر پشتبام آگاه میشود. مرد همسرش را از خواب بیدار میکند، زیرا قصد دارد به یاری او نقشهی به دام انداختن دزد را عملی کند. دزد فریفتهی سخنان زن و مرد میشود و به همین دلیل به دام میافتد. صاحبخانه به دلیل شرمساری دزد، او را میبخشد. چند سال بعد از این ماجرا، دزد نیز به علت تلاش وکوشش ثروتمند میشود.
اکنون کاربرد عناصر طرح در این اثر بررسی می‌شود:
بازنویس با توصیفاتی که از مرد ثروتمند و محل زندگیاش ارائه می‌دهد، داستان را نسبت به متن کهن با جذابیت بیشتری آغاز می‌کند. با آمدن دزد روی پشت‌بام و آگاهی صاحب‌خانه از این موضوع، گره‌افکنی رخ میدهد. در ادامه تدبیر مرد ثروتمند به همراه زن، کشمکش درونی داستان را شکل می‌دهد. به دنبال آن خواننده کنجکاو است بداند تدبیر مرد ثروتمند چیست؟ آیا موفق می‌شود یا نه؟ بنابراین در حالتی از تعلیق قرار می‌گیرد و با اشتیاق داستان را دنبال میکند. بحران زمانی است که بعد از اجرای نقشه، دزد فریب می‌خورد. هنگامی‌که دزد با گفتن آن کلمه جادویی به خانه می‌رود و به دام صاحبخانه می‌افتد، نقطه‌ی‌اوج داستان شکل می‌گیرد. گره‌گشایی با بستن دزد و مباحثی که میان آن‌ها رد و بدل می‌شود و سرانجام با آزاد کردن او انجام می‌شود. پایان داستان توصیف دزد در چند سال بعد است که با کار و کوشش پول‌دار شده است.
بازنویس با یک بی‌توجهی در پیرنگ داستان خلل ایجاد کرده است؛ در حکایت مأخذ زن و مرد این نقشه را طراحی می‌کنند تا دزد با گفتن شولم شولم از روزن به درون خانه سقوط کند و در واقع جذابیت داستان را همین قسمت شکل می‌دهد، اما بازنویس با نادیده انگاشتن این مسأله باعث ایجاد ضعف و سستی در پیرنگ شده است. در این‌جا دزد با گفتن این کلمه خیلی راحت به درون خانه می‌آید – گویی که واقعاً این کلمه جادویی و موثر است – و حتی در خانه‌ی مرد ثروتمند در حالی‌که چشمانش بسته است، دوباره این کلمه را تکرار می‌کند تا به ثروت او دست پیدا کند.
اما بازنویس با ادامه دادن داستان، پیرنگ را استوار نموده و این ضعف خود را جبران کرده است؛ در حکایت مأخذ، با به دام افتادن دزد و سخنان پایانی او، داستان به گره‌گشایی و پایان خود می‌رسد. هر چند که حکایت مأخذ پایان خوب و عبرت‌آموزی دارد، اما بازنویس با ادامه دادن داستان علاوه بر آموزش پارهای از آموزههای اخلاقی، داستان را متناسب با روحیه ‌و ذهنیت کودکان به پایان می‌رساند.
واژه‌ی «استاد» در دو اثر در معنایی متفاوت به کار رفته است.
«این مال من از دزدی جمع شده است که در آن کار استاد بودم.» (منشی،1386: 49)
«تمام این پول‌ها و طلاها را که می‌بینی من با یک کلمه‌ی جادویی که از استادم یاد گرفتم به دست آوردم، این یک راز بزرگ بین من و استادم است.» (قلانی، 1388: 9)
نمی‌توان دانست هدف قلانی از این برداشت متفاوت چه بوده است. شاید نویسنده بر آن بوده است تا از این طریق، تأثیر سخنان مرد ثروتمند بر دزد را چندین برابر کند.
‌شخصیت‌ها انسانی هستند و همانند متن مأخذ، نامگذاری نشدهاند.
در اثر حاضر بر خلاف متن کهن، دزد به تنهایی به این کار اقدام میکند و سخنی از دوستان او نیست.
شخصیت اصلی حکایت مأخذ دزد است که نتیجه و پیام داستان را می‌آفریند و دو شخصیت دیگر، یعنی صاحب‌خانه و همسرش فرعی محسوب می‌شوند.
قلانی به شیوه‌ای اثر را بازنویسی کرده است که برخلاف متن مأخذ، مرد ثروتمند شخصیت اصلی است. نویسنده با خصایصی که برای او برمی‌شمارد، او را الگوی مناسبی برای کودک قرار می‌دهد. پاره‌ای از خوی و خصلت این شخصیت در هر دو اثر یکسان است. به عنوان مثال زحمت‌کش، باهوش و ثروتمند بودن.
در کلیله و دمنه نویسنده خیلی جزئی و در خلال گفت‌گوها، این شخصیت را معرفی می‌کند. در آنجا پول‌دار و زحمت‌کش بودن صاحب‌خانه از گفتار خود او آشکار می‌شود:
«همه عمر بر و بازو زدم و مال به دست آوردم تا تو کافر دل، پشتواره بندی و ببری؟» (منشی، 1386: 50)
اما در اثر حاضر بازنویس با توضیح (روش شخصیت‌پردازی مستقیم) و گفتو‌گوی بیشتر (روش شخصیت‌پردازی غیرمستقیم) این شخصیت را برجسته‌تر کرده است.
«در این دهکده زیبا و در یکی از همین خانه‌های کاهگلی مرد ثروتمند و باهوش به همراه همسرش زندگی می‌کرد. او بسیار زحمت‌کش بود و تمام پول‌هایش را با کار کردن زیاد به دست آورده بود. مرد به سختی کار می‌کرد تا پول‌های زیادی جمع کند تا در آینده بتواند زندگی راحتی با همسرش داشته باشد.» (قلانی، 1388ج: )
بعضی از ویژگی‌های مرد ثروتمند، نظیر نصیحت‌گر و بخشنده بودن او، تنها در این اثر عنوان شده است و این به علت گسترش قسمت پایانی داستان توسط بازنویس است.
مرد در جواب دزد که می‌گوید به علت بی‌پولی دزدی می‌کند، او را نصیحت کرده و می‌گوید:
«بیچاره … مگر نمی‌دانی این کار گناه دارد!؟ » (همان: 11)
«من تو را می‌بخشم و آزادت می‌کنم. اما تو هم باید قول بدهی دیگر سراغ دزدی نروی.» (همان: 12)
مرد ثروتمند در هر دو اثر، شخصیتی ایستا دارد و از عقیدهی خود بازنمیگردد.
شخصیت دیگر داستان دزد است که در کلیله و دمنه در خطاب به صاحب‌خانه خود را به خوبی معرفی می‌کند (شخصیت‌پردازی غیرمستقیم):
«من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا بر باد نشاند تا هوس سجاده بر روی آب افکندن پیش خاطر آوردم و چون سوخته نم داشت، آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم.» (منشی، 138: 50)
در اثر حاضر نسبت به کلیله و دمنه، شخصیت او نمود بیشتری دارد؛ هم از طریق توصیف راوی (شخصیت‌پردازی مستقیم) و هم در میانه‌ی گفتو‌گوهای خود او:
«مرد ثروتمند دست‌های دزد را باز کرد او از خانه آن‌ها خارج شد و پس از آن دیگر هیچ وقت دزدی نکرد. چندین سال بعد دزد با زحمت و کار بسیار مثل مرد صاحب‌خانه، ثروتمند و پول‌دار شد.» (قلانی، 1388ج: 12)
«من یک دزد بدبختم … هیچ پولی ندارم و مجبورم دزدی کنم.» (همان: 11)
«… من از روی تنبلی مشغول دزدی شدم اگر از ابتدا کار می‌کردم و زحمت می‌کشیدم الان مثل شما ثروتمند بودم. خواهش می‌کنم مرا ببخشید!» (همان: 11)
این شخصیت در مقابل مرد صاحب‌خانه، شخصیت مخالف را شکل می‌دهد.
تنها شخصیت پویای داستان دزد است که با عبرت آموزی و تأثیر گرفتن از سخنان صاحب‌خانه، از دزدی کناره می‌گیرد و با تلاش و زحمت، پول‌دار می‌شود، اما این شخصیت در حکایت کلیله و دمنه، هم‌چنان ایستا است.
شخصیت دیگر داستان، همسر مرد ثروتمند است که با شوهرش در به دام انداختن دزد سهیم است. در حکایت کلیله و دمنه این شخصیت تنها در هنگام اجرای نقشه حضور دارد و ادامه‌ی ماجرا، یعنی کتک زدن و گفت‌گو با دزد بدون حضور او شکل می‌گیرد. در اثر حاضر هر چند این شخصیت با دزد سخن می‌گوید، اما در خلال این گفت‌گو به معرفی مرد ثروتمند، یعنی همسرش می‌پردازد نه خود:
«… خیال کردی شوهر من مثل تو دزد است و به همین راحتی این همه پول را به دست آورده است؟ او مرد زحمت‌کشی است و برای به دست‌آوردن پول هر روز کار می‌کند…» (همان: 11)
در واقع همان شخصیت اثر مأخذ است و هم‌چون او ایستا است.
بازنویس به منظور توجه به درک و فهم کودک، زبان را ساده کرده است؛ زبانی رسمی که اصطلاحات عامیانه در آن جایی ندارد. آرایههای ادبی نیز در آن یافت نمیشود.
سرپیچی از نکات دستوری، حذف و یا تکرارهای خسته کننده وتعابیر اشتباه در کلام بازنویس به چشم نمیخورد.
فریفتهی سخنان دیگران نشدن، درونمایهای است که نویسنده‌ی کلیله و دمنه از زبان برزویه‌ی طبیب به طور مستقیم آن را بیان کرده است:
«اندیشیدم که اگر پس از این چندین اختلاف، رای بر متابعت این طایفه قرار دهم و قول اجنبی صاحب‌غرض را باور دارم، هم‌چون آن غافل و نادان باشم که… » (منشی، 1386: 49)
اما بازنویس با عنوان نکردن پیام و نتیجه‌ی داستان به مخاطب کودک اجازه می‌دهد تا در داستان حضوری فعال داشته باشد و با درگیر کردن ذهن آن را دریابد.
در متن مأخذ به زمان و مکان اشاره‌ای نشده است؛ اما بازنویس با اشاره به زمانی مبهم، مکان را این گونه معرفی می‌کند:
«… روزی روزگاری در سرزمینی زیبا و قشنگ دهکده‌ای کوچک با خانه‌های کاهگلی وجود داشت. در این دهکده زیبا و در یکی از همین خانه‌های کاهگلی مرد ثروتمند و باهوشی به همراه همسرش زندگی می‌کرد. (قلانی، 1388ج: )
تصاویر زیبا نیز کاهگلی بودن خانه را نمایش می‌دهد.
اثر حاضر نیز هم‌چون حکایت کلیله و دمنه اشاره‌ی صریحی به زمان داستان نمی‌کند، اما در این‌جا برخلاف اثر کهن، تصاویر به کمک کودک می‌آید و وجود گل و سبزه و درختان سرسبز، فصل بهار را نمایش میدهد.
7 نقد و بررسی داستان «دوستان مهربان»
قلانی، بهزاد (1388). «دوستان مهربان»؛ حکایت‌های زیبا برای بچه‌های زیبا. تهران: راقم
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
قایم موشک بازی چهار دوست صمیمی، حادثه‌ای ناگوار را رقم می‌زند. آهم چشمانش را بسته است و شروع به خواندن اعداد می‌کند تا موشی، زاغی و لاکپشت پنهان شوند؛ غافل از اینکه با هربار شمارش، شکارچی یک‌قدم به او نزدیک‌تر می‌شود. آهو به دام شکارچی می‌افتد و دوستانش با قلبی غمگین او را دنبال می‌کنند. بعد از طی کردن مسیری طولانی، شکارچی کیسه را کنار درختی رها می‌کند و خود برای آب خوردن به سمت رودخانه می‌رود. در این فرصت موشی شروع به بریدن بندهای کیسه می‌کند. شکارچی با دیدن این صحنه به سوی آن‌ها حمله می‌کند و کلاغ آن دو را می‌آگاهاند. شکارچی با برخورد به لاک‌پشت که در تصور او یک سنگ است، به زمین می‌افتد و در این فرصت، آهو و موشی فرار می‌کنند و او با ناامیدی بازمی‌گردد.
«آن‌ها هر روز وسط جنگل جمع می‌شدند و با هم بازی می‌کردند. یک روز صبح آهو به دوستان خود گفت: «بچهها‌ من یک بازی جدید یاد گرفته‌ام. بیایید امروز این بازی را انجام دهیم.» زاغی گفت: «چه بازی؟» آهو جواب داد: « قایم موشک!» لاک‌پشت پرسید: «ولی ما که این بازی را بلد نیستیم؟» آهو گفت: «این بازی خیلی ساده و آسان است.» یکی از ما چشم‌هایش را می‌بندد و تا 20 می‌شمارد. بقیه در گوشه‌ای قایم می‌شوند. بعد آن کسی که چشم گذاشته باید دنبال آن‌ها بگردد!» موش گفت: «خیلی خوبه ولی چه کسی باید چشم‌هایش را ببندد؟» آهو گفت: «به نوبت این کار را می‌کنیم. اول خودم چشم‌هایم را می‌بندم من تا 20 می‌شمارم. شما هم بروید قایم شوید.» موشی و زاغی و لاک‌پشت با خوشحالی قبول کردند. آهو چشم‌هایش را بست و بقیه پشت درخت‌ها و بوته‌های سرسبز خود را مخفی کردند. اما هنوز شمارش آهو به 20 نرسیده بود که ناگهان سر و کله‌ی یک شکارچی از دور پیدا شد. آهو کوچولو که چشم‌هایش را بسته بود نمی‌دانست در اطرافش چه می‌گذرد. برای همین با چشمان بسته همان‌جا ایستاده بود. لاک‌پشت و موش و زاغی هم پشت علف‌ها و درخت‌ها منتظر بودند تا آهو به سراغ آن‌ها برود. شکارچی از این فرصت استفاده کرد و از پشت به آهو نزدیک شد و کیسه‌ی خود را روی سر او انداخت! آهو که تا آن لحظه از هیچ چیز خبر نداشت تازه فهمید که چه بلایی سرش آمده است! شکارچی کیسه‌اش را روی شانه‌اش انداخت و از آنجا رفت. دوستان آهو که شاهد این اتفاق بودند، خیلی ناراحت شدند و بعد از رفتن شکارچی از پشت علف‌ها بیرون آمدند. آن‌ها تصمیم گرفتند که برای نجات دوست خود به دنبال شکارچی بردند.» (قلانی، 1388د: 6)
«نیبستی بود که ایشان در آن‌جا جمله شدندی و بازی کردندی و سرگذشت گفتندی. روزی زاغ و موش و باخه فراهم آمدند و ساعتی آهو را انتظار نمودند، نیامد. دل‌نگران شدند و چنانکه عادت مشفقان است، تقسم خاطر آورد و اندیشه به هر چیز کشید. موش و باخه، زاغ را گفتند: رنجی برگیر و در حوالی ما بنگر تا آهو را اثری بینی. زاغ تتبع کرد، آهو را در بند دید. برفور بازآمد و یاران را اعلام داد. زاغ و باخه، موش را گفتند که: در این حادثه جز به تو امید نتوان داشت که کار از دست ما بگذشت
دریاب که از دست تو هم درگذرد.» (منشی، 1386: 184)
این حکایت در کلیله و دمنه، نیمه‌ی دوم باب « دوستی کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو» را به خود اختصاص داده است. بازنویس با تغییر عنوان به « دوستان مهربان » علاوه بر کوتاه و موجزتر کردن آن، با تاکید بر رابطه‌ی دوستی این شخصیت‌ها، داستان را دلنشین و جذاب‌تر کرده است.
اصل و محتوای داستان در هر دو اثر یکسان و مشابه است، یعنی اینکه چگونه دوستان صمیمی ‌در مواقع خطر و سخنی به داد هم می‌رسند، اما شیوه‌ی پرداخت آن در اثر حاضر با متن مأخذ متفاوت است و این نتیجه‌ی حذف و تغییراتی است که بازنویس در داستان انجام داده است.
دوستی حیوانات، به دام افتادن آهو و نجات او، قسمت مشترک هر دو داستان را شکل داده است، اما چگونگی به دام افتادن آهو و نجاتش و هم‌چنین ماجرای لاک‌پشت، مطلبی است

92