مقالات

جنسیت، زنان، مردان، جنسیتی، زن

دانلود پایان نامه

گفتمان‌های متفاوتی در مورد آن شکل می‌دهند. «در مورد سکس، گفتمان‌هایی خاص و متفاوت از لحاظ شکل و موضوعشان بی‌وقفه تکثیر یافتند، نوعی جنب‌وجوش گفتمانی که از سده‌ی هجدهم به بعد شتاب گرفت»
(همان ،24)
« اما بدیهی است که این احکام سرکوب و شکل‌گیری گفتمان جدید جنسیت نه برای نوعی کنجکاوی یا حساسیت عمومی، نه برای نوعی ذهنیت جدید، بلکه برای عملکرد سازوکارهای قدرت اهمیت یافت.» (همان ،30)
در گفتمان جدید، رابطه‌ی زناشویی اصلی‌ترین کانون الزام‌ها بود، اساساً در مورد آن صحبت می‌شد و باید برای بهبود یابی، بیش از هر رابطه‌ی دیگری و با جزئیات تمام بیان می‌شد. این رابطه تحت مراقبت دائمی بود، اگر عیب و نقص داشت، باید بلافاصله اصلاح می‌شد؛ اما اشکالی از جنسیت که پیش از گفتمان مدرن وجود داشت، دیگر جایگاهی در گفتمان جدید نداشتند. «مابقی موارد به‌مراتب مبهم‌تر بود؛ مثلاً جایگاه نامعلوم لواط یا بی‌اعتنایی به سکسوالیته ی کودکان» (همان ،47)
اشکالی که خارج از حوزه‌ی زناشویی، پیش‌تر وجود داشتند و اشکال ناهنجار محسوب نمی‌شدند و جامعه درصدد به اصطلاح تصحیح آن‌ها بر‌نمی‌آمد، ناگهان مورد توجه قرار گرفتند و تبدیل به موضوع مطالعه شدند. «آنچه مورد سؤال قرار گرفت عبارت بود از سکسوالیته‌ی کودکان، سکسوالیته‌ی دیوانگان و مجرمان، شهوت کسانی که به جنس مخالف گرایش نداشتند و همه‌ی این چهره‌ها که سابقاً چندان در نظر گرفته نمی‌شدند، باید پیش می‌آمدند تا در مورد آنچه هستند بگویند و به اعترافی دشوار تن دهند. بی‌شک آنان هم چنان محکوم می‌شدند اما به آنان گوش داده می‌شد.» (همان، 48)
در گفتمان مدرن، قدرت دیگر تنها در قلمروی عمومی یا اختصاصی اعمال نمی‌شد، بلکه هر آنجا که نیروها وجود دارد، قدرت نیز حضور دارد؛ مانند بگومگوهای همسایگان، مشاجرات والدین و فرزندان، ناسازگاری زن و شوهر، افراط در مشروب‌خواری و فسق و فجور، نزاع‌های عمومی و بسیاری از هیاهوهای پنهان (همان،53)
درمجموع به اعتقاد فوکو، بر مبنای قدرت است که جنسیت به‌منزله‌ی عرصه‌ای برای شناخت ساخته شد، روابط قدرتی که جنسیت را به‌منزله‌ی ابژه‌ای ممکن تأسیس کردند و در عوض قدرت ازآن‌رو توانست جنسیت را آماج خود قرار دهد که تکنیک‌های دانش و روش‌های گفتمانی توانستند آن را محاصره کنند.
جنس و جنسیت
« اگرچه واژه‌های «جنس و جنسیت» اغلب مترادف با هم ذکر می‌شوند اما باید به خاطر داشت که برای زبان شناسان و نظریه‌پردازان فمینیست این دو واجد تفاوت قابل ملاحظه‌ای است. درحالی‌که «جنس» مقوله‌ای زیست‌شناختی و فیزیکی قلمداد شده و ناظر بر تفاوت‌های آناتومیک میان زنان و مردان است و جبرگرایان زیست‌شناختی بر این باورند که برخی از رفتارها و سازمان اجتماعی بشر را زیست‌شناسی تعیین می‌کند. «جنسیت» مقوله و سازه‌ای اجتماعی محسوب می‌شود. این بدان معناست که جنسیت به خصلت‌های منتسب به زنان و مردان و چگونگی تغییر این خصلت‌ها در طبقات، فرهنگ‌ها و جوامع مختلف می‌پردازد و درواقع به تفاوت‌های روان‌شناختی، اجتماعی و فرهنگی مربوط می‌شود، همچنین جبرگرایان فرهنگی بیشتر کوشش‌هایی را که در جهت پیوند دادن رفتار انسان و ژن‌ها انجام می‌شود قانع‌کننده نمی‌دانند. نکته‌ی مهم از نگاه نظریه‌پردازان جنسیت این است که این خصلت‌ها لایتغیر نیستند بلکه از طریق فرهنگ بر افراد مقرر می‌شوند، اجتماع آن‌ها را تعیین کرده و می‌آموزد و از این‌ روست که این‌ها فرای تغییر نیستند. همچنان‌که تاریخ‌نگاران چشم به گذشته دوخته‌اند تا بفهمند که آیا جنسیت انسان با او متولد می‌شود، انسان شناسان نیز همان پرسش را مطرح کرده‌اند و آن را در مطالعات خود درباره‌ی رفتارهای جنسی، نقش‌ها و نمودهای جنسی موجود در فرهنگ‌های معاصر در جهان بیان کرده‌اند. در سال 1972 جانی‌ مانی و آنکه ارهارد این ایده را پروردند که جنس و جنسیت دو مقوله‌ی کاملاً جدا از هم می‌باشند. زمانی که از جنس سخن به میان می‌آوریم منظورمان ویژگی‌های بیولوژیک بدن است که توسط ژن‌ها و هورمون‌های استروئیدی رقم می‌خورد و غیرقابل تغییر است؛ اما جنسیت، خصوصیتی فرهنگی است و نه یک موقعیت بیولوژیک، بنابراین این موقعیت اجتماعی فرهنگی جنبه‌ای قراردادی دارد و نه ضرورتی طبیعی» (رهبری،35:1388). «در واقع فمینیست‌های موج دوم بودند که مفهوم جنس و جنسیت را از هم جدا کردند. به اعتقاد آن‌ها ساز و کارهای اجتماعی هستند که نابرابری جنسیتی را تولید می‌کنند و بعد بر تثبیت آن‌ها در جامعه پافشاری می‌کنند. فمینیست‌ها معتقدند که هرچند که خصوصیت‌های جنسیتی در زنان و مردان به اندام‌های آن‌ها کارکردهای بازتولیدی متفاوتی می‌دهد، تفاوت‌های جنسیتی که در شخصیت افراد نمود پیدا می‌کند را محیط و شرایط اجتماعی تعیین می‌کند نه ژن‌ها. فمینیست‌ها در اعتراض به ایده‌های جهان‌شمولی فعالیت می‌کنند که زنان را در موضع ضعف قرار می‌دهد. جنسیت زنان تحت تأثیر دوانگاری های جهان‌شمولی شکل می‌گیرد که سلسله مراتبی ارزشی را نیز به دوش می‌کشند. دو انگاری‌هایی چون سوژه/ ابژه، طبیعت/ فرهنگ، عقلانی/ عاطفی، منطقی/ شهودی، مستقل/ وابسته و فعال/ منفعل ساختارهای فکری ناعادلانه‌ای را به زنان و مردان تحمیل می‌کنند. در این دوانگاری ها یکی از مفاهیم که همیشه مفهومی است که به زنان نسبت داده می‌شود وزن ارزشی کمتری دارد.» (همان،45).
« جمله‌ی مشهور سیمون دوبوار که «انسان زن زاده نمی‌شود، زن می‌شود» ناظر بر این نکته است. ناگفته پیداست که این گفته قابل تعمیم به تعین اجتماعی مردان نیز می‌شود. از این گذشته، گاه شیوه‌ی رفتار زنان و مردان از یک طبقه‌ی اجتماعی یا جامعه به دیگری و حتی از یک موقعیت به دیگری متغیر است؛ و این در حالی است که آنچه در گفتمان برای زنان و مردان مناسب قلمداد می‌شود به‌صورت باورهای مفروض و طبیعی درباره‌ی کاربردهای زبان مبدل شده است. این باورها جنس محوری نامیده می‌شوند که بر اساس باور بسیاری از زبان شناسان فمینیست، مذکر را نرمال و طبیعی و مؤنث را منحرف از آنچه طبیعی است به شمار می‌آورد.» (همان،62).
« مطابق نظر سیمپسون و میر (2010:16) تمایز بین جنس و جنسیت، پیامدهای مهم سیاسی در پی دارد، به این معنا که به تفاوت‌های اجتماعی، تاریخی و سنتی بین زنان و مردان توجیه زیست‌شناختی داده شده و بدین‌وسیله عمل‌هایی که باعث تبعیض به‌ویژه علیه زنانمی‌شود را توجیه‌پذیر می‌کند. بر اساس آنچه تجربه نشان می‌دهد، این تمایزها را می‌توان ایدئولوژیک دانست، تمایزهایی که اغلب در راستای توجیه امتیازات مردان مورد بهره‌برداری واقع شده‌اند.» (نظر زاده،48). « به گفته‌ی لیندا ناکلین (1991) «یکی از مهم‌ترین عملکردهای ایدئولوژی این است که روابط قدرت آشکاری که در بازهی زمانی مشخصی از تاریخ در جامعه حکم‌فرما است را از طریق طبیعی جلوه دادن آن‌ها و اینکه آن‌ها اموری همیشگی و ابدی هستند، مخفی نگه دارد.» به‌عنوان مثال نقش‌های ذاتاً طبیعی به‌عنوان مادر، پرورش‌دهنده و مراقبت‌کننده و نقش‌های فرضاً طبیعی مردان به‌مثابه‌ی فراهم آورنده و نان‌آور همواره برای اظهار مدام و استحکام بخشیدن به نقش‌های کلیشه‌ای جنسیتی و خانواده مورد استفاده قرار می‌گیرند. به‌طورکلی «ایدئولوژی‌های جنسیتی» را می‌توان ایدئولوژی اجتماعی تعریف کرد که ناظر است بر مسائل مربوط به جنسیت و اگر بر طبق تعریف هال ایدئولوژی اجتماعی را به‌مثابه «باورهای عمومی، چارچوب مفهومی و نظام ارزش‌گذاری یک جامعه»(هال، 1997: 37). « توصیف کنیم، می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که ایدئولوژی جنسیتی به‌طورکلی دربردارنده‌ی مجموعه‌ی عقاید، باورها و سنت‌های مربوط به جنسیت و نقش‌های جنسیتی موجود در میان افراد متعلق به یک گروه اجتماعی خاص می‌باشد.» (طباطبایی، 1392). «نمونه‌های دیگر ایدئولوژی جنسیتی مفروضاتی هستند درباره‌ی اینکه زنان ذاتاً برای مشاغل و حرف سطح پایین‌تر و با حقوق کمتر مثل پرستاری و منشی‌گری مناسب‌اند درحالی‌که مردان ماهیتاً قابلیت اشتغال در حرفه‌های تکنیکی با پرستیژ مثل پزشکی، مهندسی یا هوانوردی را دارا هستند. مسئله‌ی مورد انتقاد فمینیست‌ها در مورد ایدئولوژی جنسیتی، سرشت مغرضانه و تبعیض‌آمیز ایدئولوژی است. «معرفت مبتنی بر ایدئولوژی جانب‌دار یا گزینش گر است و گاه تعبیر و تفسیرهای متناقضی از جهان اجتماعی عرضه می‌کند.» (آبوت و والاس،26:1388). «انتقاد دیگر فمینیست‌ها به معرفتی که منبعث از ایدئولوژی باشد این است که نگرش‌های ایدئولوژیک این توانایی را دارند که امور را (البته آن دسته از امور که مطابق با خواسته‌ها و اهدافشان است) طبیعی و عام جلوه دهند و آن‌ها را به‌صورت پدیده‌هایی ذاتی و بی‌چون و چرا جا بیندازند.» (همان، 30).
« در تحقیقات زبانی پیش فمینیستی درباره‌ی زبان زنان و مردان که در یسپرسن (1922) آمده، اختلاف‌ها به تفاوت‌های زیست‌شناختی بین جنس‌ها منتسب شده است. این‌چنین جبرگرایی زیست‌شناختی بعدها توسط نظریه‌پردازان حوزه‌ی جنسیت و زبان شناسان فمینیست عامل تداوم کلیشه‌های جنسیتی درباره‌ی رفتار زنان و مردان و از آن جمله رفتار زبانی ایشان قلمداد شد. خلاصه اینکه زبان شناسان فمینیست بر این باورند که تفاوت‌ها به تفاوت زیست‌شناختی دو جنس مرتبط نبوده و ناشی از نقش‌های جنسیتی است که اجتماع برای مردان و زنان تجویز می‌کند.»
وداک (1997: 7) جنسیت گرایی را این‌چنین تعریف می‌کند: «تبعیض در درون یک نظام اجتماعی بر مبنای عضویت در یک گروه جنسی». این واژه دال است بر نظام سلسله مراتبی تاریخی نابرابریدرست مثل نابرابری بر مبنای طبقه‌ی اجتماعی، یا نژاد که در آن زنان (و گاهی مردان) مورد تبعیض و سوءاستفاده قرار می‌گیرند و به طرق مختلف محدودیت‌هایی را تجربه می‌کنند.».(رهبری،89:1388).
« نظریه‌ی «کنش گری» جودیت باتلر (1999) تمایز بین جنس/ جنسیت را از میان برمی‌دارد و چنین بحث می‌کند که هیچ جنسی نیست که همواره جنسیت نباشد. همه‌ی جسم‌ها از آغاز موجودیت اجتماعی‌شانو هیچ موجودیتی بنا به نظر او نیست که اجتماعی نباشد جنسیت‌مند هستند. این بدان معناست که هیچ جسم طبیعی پیش از حکاکی فرهنگ بر وی وجود خارجی ندارد. بدین‌سان جنسیت فعل است نه اسم.
بنا به نظر باتلر جنسیت آنچه ما هستیم نیست، آنچه زنان و مردان به کنش بدل می‌کنند است، مردان و زنان مدام در حال مذاکره‌ی نقش‌های جنسیتی خویش‌اند و از این روست که قادرند آن‌ها را به چالش بکشند. از نظر باتلر جنسیت صرفاً یک فرایند نیست. نوع خاصی از فرایند است، مجموعه‌ای است از کنش‌های تکرارشونده در درون یک چارچوب نظارتی بسیار خشک و غیرقابل انعطاف. به اعتقاد باتلر بدین‌سان سوژه آزاد نیست که هر جنسیتی را که مایل است به کنش درآورد. این چارچوب نظارتی از پیش همه‌چیز را تعیین کرده است و سوژه با یک سری گزینه‌های محدود برای انتخاب روبه‌روست. باتلر در فصل اول کتاب رنج جنسیت (Gender Trouble) وقتی ایده‌ی کنش گری را مطرح می‌کند به‌صراحت اعلام می‌کند که جنسیت کنشی است و آن را شکل دادن به هویت مقدر تعریف می‌کند. در این معنا جنسیت همواره محقق کردن کنش است؛ اما وی قائل به وجود عامل پیش از کنش نیست. به اعتقاد وی هیچ هویت جنسیتی پیش از اظهارات جنسیت وجود ندارد؛ به عبارت دیگر، جنسیت توسط خود این اظهاراتی که گفته می‌شود حاصل جنسیت‌اند به‌صورت کنشی ساخته می‌شود؛ اما جنسیت چگونه با کنش گرایی در ارتباط است؟ جنسیت از نگاه باتلر، کنشی است که آنچه را می‌نامد موجودیت می‌بخشد. در این بافت مردی «مردانه» و زنی «زنانه» می‌آفریند. هویت‌های جنسیتی توسط زبان برساخته می‌شوند و این بدان معناست که هیچ هویت جنسیتی پیش از زبان وجود ندارد. این‌طور نیست که هویت، گفتمان یا زبان را حادث کنند،
کاملاً برعکس، این زبان و گفتمان است که جنسیت را شدنی می‌کند. هیچ «من» ی خارج از زبان نیست، چون هویت کنشی معنا بخش است و سوژه‌ها محصول گفتمان‌اند. نه دلیل وجودی آن. زنانگی و مردانگی یک سازه است، هویتی است که «باید مدام مؤکد شود و در جامعه در قالب کنش‌های مطابق با هنجارهای جامعه به منصه ظهور برسد.» (همان،99).
عامل فرودستی زنان
اگرچه تفاوت‌های قابل ملاحظه در نقش‌های مربوط به زنان و مردان، در فرهنگ‌های مختلف وجود دارند، اما هیچ مورد شناخته شده از جامعه ای که در آن زنان قدرتمند تر از مردان باشند وجود ندارد. زنان در همه جای دنیا اساسا با پرورش کودکان، نگهداری و اداره ی خانه سر و کار دارند. در تبیین این سلطه ی مردان که پدرسالاری (پدرشاهی) نامیده می‌شود اندیشمندان نظریه‌های مختلفی را ارائه داده اند. از آن جمله، تبیین های شری اورتنر، میشل روزالدو و فیلیسیتی ادهلم اهمیت دارند.
اورتنر: طبیعتفرهنگ
« با اعتقاد شری اورتنر، انسان‌شناس آمریکایی و یکی از فمینیست‌های جریان دوم تفکر فمینیستی، مقام ثانوی زن در جامعه از جمله امور حقیقی و واقعیتی مشترک میان تمامی فرهنگ‌هاست.» (اعزازی، 1385:37). «او دلایل متعددی برای این امر می‌آورد از جمله اینکه تاکنون انسان شناسان هیچ جامعه‌ای را پیدا نکرده‌اند که خلاف این تفکر در آن جریان داشته باشد. به ‌علاوه به اعتقاد اورتنر، «برای اثبات این مدعا، طرد زنان از مقدس‌ترین آیین‌ها یا عالی‌ترین واحدهای سیاسی دلیلی کافی است» (همان: 41). «با نگاهی به این ساختار اجتماعی می‌بینیم که به شدت به اصل نسب بردن از پدر، اهمیت اولاد ذکور و اقتدار پدر در خانواده تأکید شده است.» (همان: 38).« معتقدان به جبرگرایی زیست‌شناختی استدلال می‌کنند که در جنس نوع نر بشر، چیزی به‌طور ژنتیک ذاتی وجود دارد که باعث می‌شود آن‌ها به‌طور طبیعی جنس مسلط باشند، این چیزها در ماده‌ها وجود ندارد و در نتیجه نه‌تنها زنان به‌طور طبیعی وابسته‌اند بلکه در مجموع کاملاً از وضع خود راضی‌اند. چرا که این وضع برای آن‌ها حمایت مردان و فرصت به حداکثر رساندن لذت‌های مادری را که برایشان ارضاکننده‌ترین تجربه‌های زندگی است فراهم می‌آورد؛ اما اورتنر در جواب این دسته می‌گوید که معتقد است که نه این‌که «واقعیت‌های زیست‌شناختی نامربوط‌ اند یا زن‌ها و مردها متفاوت نیستند، بلکه اهمیت این واقعیت‌ها و تفاوت‌ها، تنها در چهارچوب نظام‌های ارزشی یا تعریف‌های فرهنگی مشخص، معنای برتر/پست‌تر آشکار می‌شود». (همان: 43 و 44). «منظور اورتنر این است که هر فرهنگی، بین عمل طبیعت و عمل فرهنگ تمایز قائل می‌شود و آن را فرض می‌گیرد و افزون بر آن این‌که تمایز فرهنگ از طبیعت، دقیقاً بر این امر متکی است که می‌تواند در بیشتر موارد از اوضاع طبیعی فراتر رود و آن‌ها را وافی به مقصود خود کند؛ بنابراین فرهنگ در سطحی از خودآگاهی، بر این امر تأکید دارد که نه‌تنها از طبیعت متمایز است که از آن برتر نیز هست. این احساس متمایز بودن و برتری دقیقاً متکی بر قابلیت دگرگون‌سازی است، یعنی اجتماعی کردن و فرهنگی کردن؛ و این چیزی است که طبیعت، در ذات خود که دگرگون ناپذیر و ثابت است، ناتوان ازآنجام دادن آن است. اورتنر از این انگاره استفاده می‌کند و اعتقاد او بر این است که در هر جامعه‌ای «زنان برخلاف مردان که بافرهنگ هم ذات پنداشته می‌شوند، با طبیعت هم ذات پنداشته می‌شوند. البته اورتنر بر این امر تأکید می‌کند که زنان صرفاً در مقایسه با مردان به طبیعت نزدیک‌تر شمرده می‌شوند؛ یعنی فرهنگ که هنوز آشکار با مرد مساوی قرار می‌گیرد. «این را تشخیص می‌دهد که زنان در فراگردهای ویژه‌ی آن شرکت‌کنندگان فعال‌اند اما در عین حال آن‌ها را به این چشم می‌بیند که خویشاوندی مستقیم‌تری با طبیعت و ریشه‌ی عمیق‌تری در آن دارند.» (همان: 47). بنابراین نگرش، چنان‌که فرهنگ مسلط بر طبیعت است و در جایگاهی برتر از آن محسوب می‌شود مرد نیز بر زن برتری می‌یابد. «اورتنر در توضیح علل نزدیک‌تر شمرده شدن زن به طبیعت سه گونه تحلیل ارائه می‌دهد: تن زن و کارکردهای آن (کارکرد بازتولید، نگهداری از کودک، شیر دادن و…) در بیشتر مواقع با زندگی نوع در آمیخته است و ظاهراً او را به طبیعت نزدیک‌تر می‌کند، برخلاف فیزیولوژی مرد که او را کامل‌تر از زن آزاد می‌گذارد تا پروژه‌های فرهنگی را عهده‌دار شود. . تن زن و کارکردهای آن او را در نقش‌های اجتماعی قرار می‌دهد که به‌نوبه‌ی خود نسبت به نقش‌های اجتماعی مرد، در مرتبه‌ای پایین‌تر از فراگرد فرهنگی قرار داده می‌شود. . نقش‌های اجتماعی سنتی زن که به خاطر تن او و کارکردهای آن تحمیل می‌شود به‌نوبه‌ی خود ساختار روانی متفاوتی به او می‌دهد که مانند طبیعت فیزیولوژیک و نقش‌های اجتماعی او نزدیک‌تر به طبیعت شمرده می‌شود.
سیمون دوبوآر، فمینیست فرانسوی نیز، مانند اورتنر ساختار فیزیولوژیک، رشد و کارکردهای انسان ماده را مورد بررسی قرار می‌دهد و به این نتیجه می‌رسد که ماده به‌مراتب بیشتر از نر طعمه‌ی نوع است. او نشان می‌دهد که بسیاری از نقاط و فراگردهای عمده‌ی تن زن هیچ کارکرد واضحی برای سلامت و ثبات فردی او ندارد. از آن جمله، وی از عادت ماهانه، تولید فرزند و تولید هورمون‌های مختلف در هنگام بارداری و (…) نام می‌برد.»(همان: 49). «به نظر گفته‌ای کاملاً بجا می‌آید که حجم بیشتری از بدن زن برای درصد بیشتری از عمرش و به بهای گاه سنگین سلامتی و قدرت و ثبات عمومی او، وقف فراگردهای طبیعی پیرامون بازتولید نوع می‌شود.»(همان: 50). بنابراین زن به طبیعت نزدیک است زیرا از درون وجود خویش می‌آفریند و این در حالی است که بدن مرد آزادتر است. او مجبور است که به‌طور مصنوعی بیافریند؛ یعنی با ابزار فرهنگی ابزاری که تغییرپذیر و

92