مقالات

بازرگان، داستان، حکایت، (همان:، مأخذ

دانلود پایان نامه

تسلیم کردن. ملک از سوز دختر، شربتی از آن دارو بدان نادان داد، بخورد و در حال سرد گشت. » (همان: 147146)
«و این مثل بدان آوردم تا بدانید که کار به جهالت و عمل به شبهت، عاقبت وخیم دارد.» (همان: 147)
حکیم ماهر شخصیت اصلی اثر حاضر است؛ طبیبی جوان و مهربان که رایگان مردم روستا را معالجه می‌کند:
«حکیمی جوان و ماهر نیز که در کلبهای کوچک در جنگل زندگی می‌کرد و مردم روستاهای اطراف را رایگان معالجه می‌نمود، خبر بیماری دختر پادشاه را شنید.» (قلانی، 1388ب: )
این شخصیت جایگزین طبیب حاذق حکایت مأخذ شده است؛ شخصیتی پیر که حکایت مأخذ با توصیف فضایل او شروع می‌شود؛ اما خود او در روند داستان تاثیری ندارد، زیرا روزگار با او یار نیست:
«به شهری از شهرهای عراق طبیبی بود حاذق و مذکور به ‌یمن معالجت، مشهور به معرفت دارو و علت، رفق شامل و نصح کامل، مایه‌ی بسیار و تجربت فراوان، دستی چون دم مسیح و دمی چون قدم خضر صلی الله علیه.» (منشی، 1386: 146)
«روزگار چنان که عادت او است، در بازخواستن مواهب و ربودن نفایس، او را دستبردی نمود تا قوت ذات و نور بصر در تراجع افتاد و به تدریج چشم جهان‌بینش بخوابانید.» (همان: 146)
در اثر حاضرحکیم ماهر حضوری فعال دارد. پاداشی که با معالجه‌ی دختر پادشاه، از آن او می‌شود، همین دختر است:
«پس از مدتی جشن بزرگی در قصر برپا شد و حکیم جوان با دختر پادشاه ازدواج کرد.» (قلانی، 1388ب:: 12)
شخصیت این طبیب در هر دو اثر توسط راوی به خواننده معرفی می‌شود (شخصیت پردازی مستقیم).
پادشاه نیز شخصیتی است مهربان و مردم‌دوست:
«… پادشاهی فرمانروایی می‌کرد که مردم آن سرزمین او را بسیار دوست داشتند. او با مردم مهربان بود و برای آن‌ها احترام زیادی قائل می‌شد.» (همان: )
وفاداری به عهد، بیش از هر خصلت دیگر او در داستان نمایان می‌شود؛ او به عهدی که بسته است، وفا می‌کند، حتی اگر این پیمان بر سر سرمایه‌ی زندگی، یعنی دخترش باشد:
«حکیم نگاهی به دختر پادشاه کرد و گفت: من از شما می‌خواهم اجازه دهید با دخترتان ازدواج کنم. همه با شنیدن این حرف سکوت کردند و منتظر پاسخ شاه شدند! پادشاه که از شنیدن این حرف بسیار تعجب کرده بود، کمی صبر کرد و بعد گفت: من به تو قول داده‌ام که هر خواستهای داشته باشی برآورده می‌کنم، پس نمی‌توانم با ازدواج تو با دخترم مخالفت کنم.» (همان: 11)
در حکایت مأخذ شخصیت پادشاه به این شکل معرفی نمی‌شود؛ نویسنده تنها خشم و ناراحتی او را در مرگ دخترش نشان می‌دهد؛ خشم و غمی‌که پادشاه با کشتن مدعی جاهل، سعی دارد آن را فرو نشاند:
«ملک از سوز دختر، شربتی از آن دارو، بدان نادان داد، بخورد و در حال سرد گشت.» (منشی، 1386: 147)
هر چند شخصیت پادشاه در میان سخنانش نیز شناخته می‌شود، اما هم‌چون حکایت مأخذ سهم عمده‌ی اطلاعات را راوی از او به دست می‌دهد (شخصیت‌پردازی مستقیم).
دختر پادشاه نیز که داستان حول او و بیماریاش می‌چرخد، با دادن مسیری خاص به داستان و آشفته کردن درون پادشاه، زمینه‌ساز می‌شود که طبیب، کلبه‌ی جنگلی‌اش را ترک کند و با آمدن او به قصر و معالجهی دختر حوادث بعد رقم زده شود. این شخصیت در حکایت مأخذ، همسر پسر عمویش است:
«و ملک آن شهر دختری داشت و به بذاذرزاده‌ی خویش داده بود.» (همان: 146)
اما قلانی که پایان داستان و ازدواج او با حکیم ماهر را در نظر دارد، زندگی او را اینگونه ترسیم می‌کند:
«پادشاه که همسر خود را از دست داده بود، به همراه دخترش در قصری زیبا و بزرگ زندگی می‌کرد.» (قلانی، 1388ب: )
تمامی ‌شخصیت‌ها هم‌چون حکایت مأخذ، ایستا هستند و در پایان داستان از اعتقاد خود بازنمیگردند.
قلانی زبان را متناسب با فهم و درک گروه سنی « ب»،ساده و امروزی کرده است.
زبان رسمی است و بازآفرین از به کار بردن زبان عامیانه چشم پوشی کرده است.
شکل محاوره‌ای داستان هر چند بیشتر از حکایت مأخذ است، اما در این اثر نیز سهم عمده‌ی داستان توسط نویسنده روایت می‌شود.
آرایه‌های ادبی و تزئینات کلام در این زبان مشاهده نمی‌شود.
در کل قلانی زبانی خوب و بی‌نقص ارائه داده است که در آن سرپیچی از نکات دستوری، حذف و یا تکرارهای خستهکننده و تعابیر اشتباه به چشم نمی‌خورد.
درونمایه
این مطلب ‌که هر کس باید در زمینه‌ای که در آن مهارت و تخصص دارد، مشغول شود و اقدام به کار بدون علم و آگاهی از آن عواقب بدی به همراه دارد، درونمایهی حکایت مأخذ است که از زبان شخصیت دمنه بیان میشود:
اما در اثر حاضر قلانی به طور مستقیم به پیام داستان اشاره نمی‌کند و به کودک اجازه می‌دهد تا با حضور فعال و درگیر کردن ذهن، به نتیجه‌ی دل‌خواه برسد.
وفای به عهد و پیمان، مطلبی است که از این داستان برداشت می‌شود.
نویسنده‌ی کلیله و دمنه بدون اشاره به زمان، مکان را شهری در عراق معرفی می‌کند:
«به شهری از شهرهای عراق، طبیبی بود …» (همان: 146)
اثر حاضر به زمان و مکان زندگی پادشاه، اشاره‌ای مبهم دارد:
«در روزگاران قدیم، در سرزمینی پهناور و بزرگ که آب و هوایی خوب، رودخانه‌ای پر آب، دشت‌های سرسبز و مردمانی خوشبخت داشت، پادشاهی فرمانروایی می‌کرد.» (قلانی، 1388ب:)
محل زندگی طبیب نیز کلبهای در جنگل است:
«حکیمی جوان و ماهر نیز که در کلبهای کوچک در جنگل زندگی می‌کرد و مردم روستاهای اطراف رایگان معالجه مینمود…» (همان: )
تصاویر کتاب، زمان و مکان داستان را برای کودک ملموس و عینی کرده است. قصر پادشاه، پلی در کنار قصر که آب در زیر آن جاری است، اتاق دختر بیمار و… کودک را با فضای داستان آشنا می‌کند. علاوه بر این وجود درختان سرسبز و گلهای رنگارنگ نیز حکایت از فصل بهار دارد.
7 نقد و بررسی داستان «بازرگان و مرد امانت‌دار»
قلانی، بهزاد(1388). « بازرگان و مرد امانت‌دار»؛ حکایت زیبا برای بچه‌های زیبا. تهران: راقم.
کتاب مأخذ: کلیله و دمنه
بازرگان قصد دارد برای خرید آهن، به سفری طولانی برود؛ بنابراین مقدار آهنی را که دارد نزد دوستش به امانت می‌سپارد. مدتی بعد دوست بازرگان برای رفع مشکلش، آهن‌ها را می‌فروشد تا در فرصتی مناسب همان مقدار آهن را جایگزین آن کند، اما بازگشت ناگهانی بازرگان، به او مجال این کار را نمی‌دهد و تنها جوابش به مرد بازرگان این است که موشی که در انبار است، آهن‌های او را خورده است. هرچند بازرگان سخنان او را باور ندارد، اما سکوت می‌کند. تا این‌که پس از مدتی دوست بازرگان که تصور می‌کند بازرگان ماجرا را فراموش کرده است، او را به خانه‌ی خود دعوت می‌کند. بازرگان در فرصتی مناسب پسر او را با خود می‌برد و وقتی دوستش با آشفتگی به سوی او می‌آید، به او می‌گوید که همان موشی که آهن‌های مرا خورد، پسر تو را نیز بلعید. مرد شرمسار می‌شود و مدتی بعد آهن‌های بازرگان را به او برمی‌گرداند و دوستی‌شان ادامه مییابد.
«روزها گذشت تا اینکه دوست بازرگان به پول احتیاج پیدا کرد. با خودش گفت: تا قبل از آمدن بازرگان این آهن‌ها را می‌فروشم و با پولش احتیاج خود را برطرف می‌کنم و بعد که دوباره پولی به دست آوردم، همان مقدار آهن را می‌خرم و به بازرگان می‌دهم. سپس به بازار رفت و آهن‌ها را فروخت. او که نمی‌دانست بازرگان چه زمانی برمی‌گردد با پول آهن‌ها مشکل خود را برطرف کرد اما پس از مدت کوتاهی بازرگان به شهر خود بازگشت، زیرا در راه سفر به او خبر دادند که پدرش بیمار شده است.
برای همین سفر را نیمه تمام گذاشته بود تا به دیدن پدرش برود. او که خیالش از بابت آهن‌ها راحت بود، وقتی به شهر خود رسید به سراغ دوست امانت‌دار خود رفت تا آهن‌ها را پس بگیرد و از او تشکر کند برای همین هدیه‌ای برای او خرید و به خانه‌اش رفت. مرد امانت‌دار که از برگشتن بازرگان بسیار تعجب کرده بود کمی فکر کرد و سپس رو به او گفت: همه‌ی آهن‌هایی که تو به من سپرده بود، موش که در انبار بود، خورد و الان دیگر هیچ آهنی وجود ندارد!» (قلانی، 1388الف: 6)
چون بازآمد، امین ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده. بازرگان روزی به طلب آهن به نزدیک او رفت. مرد گفت: آهن در پیغوله‌ی خانه بنهاده بودم و در آن احتیاطی نکرده، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود.» (منشی، 1386: 122)
این حکایت در کلیله و دمنه با عنوان « بازرگانی که صد من آهن داشت » در میان باب شیر و گاو نقل شده است. بازنویس با تغییر عنوان به «بازرگان و مرد امانت‌دار» علاوه بر کوتاه و موجزتر کردن آن، دو شخصیت برجسته داستان را به کودک می‌شناساند.
داستان همان داستان کلیله و دمنه است با همان مضمون و محتوا و بازنویس برای تطبیق آن با نیازهای کودک، تنها مطالبی را به آن میافزاید تا هم پیرنگ استوارتر شود و هم شخصیتها کنش بیشتری داشته باشند تا جذابیت داستان و در نتیجه هیجان کودک افزایش یابد. از اینرو شیوهی پرداخت این داستان، بازنویسی ساده است.
تصاویر زیبا و رنگی کتاب نیز سهم بسزایی در جلب توجه‌ی کودک به مطالعه اثر حاضر دارد؛ تصاویری که حضور تمامی‌شخصیت‌ها را ملموس کرده است و پابهپای متن، کودک را در دریافت محتوای داستان یاری می‌رساند.
روابط علی و معلولی ساده‌ی این داستان، وقایع را به هم پیوند زده است و از آن‌جا که هیچ پیچیدگی در آن به چشم نمی‌خورد، پیرنگ از نوع باز است:
بازرگان به قصد یک سفر کاری طولانی، آهن‌هایش را نزد دوستش به امانت می‌سپارد. اما او به دلیل تنگدستی آن را می‌فروشد. بازرگان سفرش را نیمه‌تمام رها می‌کند، زیرا در راه به او خبر می‌دهند که پدرش بیمار است. مرد امانت‌دار با خود می‌گوید که دیگر مجبور نیست برای بازرگان آهن بخرد، زیرا تصور می‌کند بازرگان سخنان او را باور کرده است. او به این تصورکه بازرگان ماجرا را فراموش کرده است، او را به خانه‌اش دعوت می‌کند. مرد بازرگان از آنجا که نقشه‌ای در ذهن دارد، بدون معطلی دعوت دوستش را می‌پذیرد. بازرگان به دوستش می‌گوید که پسر تو را موش خورد، زیرا قصد دارد با به کار بردن همان حیله‌ی دوستش، او را شرمسار کند و از طرفی آهنهایش را نیز پس بگیرد.
حکایت مأخذ تنها به اصل ماجرا پرداخته و از ذکر جزئیات بی‌بهره است. همین مورد ذهن کودک را با سوالاتی درگیر می‌کند، اما بازنویس با پرداختن به این مطلب، هیچ نقطه‌ی تاریک و نامفهومی را در داستان به جا نمی‌‌گذارد. قسمت‌هایی که قلانی برای استواری پیرنگ به داستان افزوده است به این شرح است:
قسمتی که مرد امانت‌دار به پول احتیاج پیدا می‌‌کند و به اندیشه‌ی فروش آهن‌ها می‌افتد.
زمانی که بازرگان به علت شنیدن خبر بیماری پدرش، سفر را نیمه‌تمام می‌گذارد.
قسمتی که مرد امانت‌دار بازرگان را به خانه‌اش دعوت می‌کند و او در غیاب مرد امانت‌دار پسرش را به خانه‌ی خود می‌برد.
در حکایت مأخذ مرد بازرگان عنوان می‌کند که « باز » پسر امانت دار را برده است، اما در این‌جا، بازرگان رباینده‌ی کودک را همان موشی می‌داند که آهن‌های او را خورده است. کودک مورد بازنویسی شده را بیشتر می‌پسندد، زیرا می‌بیند که بازرگان همان حیله‌ای را به کار می‌برد که دوستش در مورد او اعمال می‌کند. از طرفی دیگر در حکایت مأخذ، بازرگان به میهمانی مرد امانت‌دار نمی‌رود و همان روز که برای گرفتن امانتش آمده است، کودک او را می‌دزد، اما در اثر حاضر، دوست بازرگان میهمانیای ترتیب میدهد.
اثر حاضر با توصیفاتی که از بازرگان و زندگی او ارائه می‌دهد، شروع متفاوت و بهتری را نسبت به متن مأخذ رقم زده است. این قسمت شامل اطلاعاتی است از بازرگان و اینکه آهن‌هایش را به عنوان امانت به دوستش می‌سپارد و او برای برطرف کردن نیازش آن را می‌فروشد. گره‌افکنی زمانی شکل می‌‌گیرد که مرد بازرگان برای گرفتن امانت نزد دوستش می‌رود، اما ناکام برمی‌گردد. زمانی که بازرگان برای پس گرفتن آهنهایش دست به تدبیر میزند و میهمانی دوستش را میپذیرد، کشمکش درونی شکل گیرد. در ادامه خواننده کنجکاو است بداند که تدبیر بازرگان برای پس گرفتن امانتش چیست و آیا در این کار موفق می‌شود یا نه؟ در اینجا او در حالتی از تعلیق قرار می‌گیرد. بحران زمانی است که بازرگان پسر دوستش را می‌دزدد و به او می‌گوید پسرت را موش خورده است. زمانی که مرد امانت‌دار با پی بردن به نقشه‌ی بازرگان از کار خود پشیمان می‌شود، داستان به نقطه‌ی‌اوج خود می‌رسد. گره‌گشایی زمانی است که مرد امانتدار آهن‌های دوستش را به او بازمی‌گرداند. تصمیم دوست بازرگان بر این‌که از این به بعد، امانت‌دار خوبی خواهد بود و ادامه ‌یافتن دوستی این دو، پایان داستان را رقم می‌زند.
اثر حاضر نسبت به متن مأخذ از پیرنگ استوارتری برخوردار است. در حکایت مأخذ نقطه‌ی اوج، گره‌گشایی و پایان داستان هم‌زمان اتفاق می‌افتد، اما بازنویس با افزودن مطالبی به داستان علاوه‌بر مجزا کردن هر کدام از این قسمتها، به سوالاتی که ممکن است ذهن کودک را درگیر‌کند، پاسخ می‌دهد.
هم‌چنین افزودن مطالبی به آغاز و پایان داستان، شروع، پایان و گره‌گشایی را جلوه‌ای دیگر بخشیده است.
تمامی ‌شخصیتها انسانی هستند و هم‌چون متن اصلی نامگذاری نشده‌اند.
مرد بازرگان شخصیت اصلی است که با تدبیری که به کار می‌بندد، علاوه بر تنبیه دوست خود به آهن‌هایش نیز دست پیدا می‌کند.
این شخصیت در اثر حاضر با اطلاعاتی که راوی از او ارائه می‌دهد، حضوری برجسته‌تر از حکایت مأخذ دارد؛ بازنویس به خصایصی از او اشاره می‌کند که در متن مأخذ نشانی از آن نیست.
مقایسه‌ی این شخصیت در دو اثر، تفاوت دو نویسنده را در شخصیت‌پردازی نمایان می‌کند:
« آورده‌اند که بازرگانی اندک مال بود و می‌خواست که سفری رود.» (همان: 122)
« روزی روزگاری در شهری زیبا و آباد بازرگانی زحمت‌کش و پرتلاش زندگی می‌کرد. کار بازرگان خرید و فروش آهن بود، او از شهرهای مختلف آهن میخرید و به شهر خود می‌برد و می‌فروخت برای همین مرتب به سفر می‌رفت و از بی‌کاری متنفر بود. روزی او تصمیم گرفت به ‌یک سفر طولانی برود. این سفر مدت زیادی طول می‌کشید بازرگان که مقداری آهن در مغازه داشت مجبور شد آن‌ها را دست فرد امانت‌داری بسپارد تا در زمانی که او به سفر می‌رود از آن‌ها هم مراقبت کند.» (قلانی، 1388الف: )
خصلتی که حکایت مأخذ به آن اشاره نکرده است، قدرشناسی این شخصیت است:
« وقتی به شهر خود رسید به سراغ دوست امانت‌ار خود رفت تا آهن‌ها را پس بگیرد و از او تشکر کند. برای همین هدیه‌ای برای او خرید و به خانه ‌رفت.» (همان: 6)
سهم عمده‌ی اطلاعات این شخصیت از طریق راوی در اختیار خواننده قرار می‌گیرد (شخصیت‌پردازی مستقیم).
خود او نیز در لابهلای گفتو‌گوهایش، خود را به کودک معرفی می‌کند(شخصیت‌پردازی غیر مستقیم):
«بازرگان گفت: همان موشی که آهن‌های مرا که در خانه تو بود خورد! اگر آن موش آن قدر دندان‌های تیزی داشته که آهن‌های به آن محکمی را بخورد. پس حتماً پسر تو را هم می‌تواند بخورد!» (همان: 11)
مرد امانت‌دار شخصیت دیگر داستان است که راوی نیز او را به امانت‌داری می‌شناسد:
«بازرگان بسیار خوشحال شد و از دوست خود که مرد امینی بود، تشکر کرد و سپس راهی شد.» (همان: )
اما حوادث داستان به گونه‌ای رقم می‌خورد تا او نتواند به امانتی که در دست دارد، وفادار بماند:
«روزها گذشت تا اینکه دوست بازرگان به پول احتیاج پیدا کرد. با خودش گفت: تا قبل از آمدن بازرگان این آهن‌ها را می‌فروشم و با پولش احتیاج خود را برطرف می‌کنم و بعد که دوباره پولی به دست آوردم، همان مقدار آهن را می‌خرم و به بازرگان می‌دهم. سپس به بازار رفت و آهن‌ها را فروخت. او که نمی‌دانست بازرگان چه زمانی برمی‌گردد با پول آهن‌ها مشکل خود را برطرف کرد اما پس از مدت کوتاهی، بازرگان به شهر خود بازگشت، زیرا در راه سفر به او خبر دادند که پدرش بیمار شده است.» (همان: )
هر چند این شخصیت در آغاز تصور می‌کند که بازرگان خام سخنان او شده است، اما در پایان داستان با مقابله‌ی به مثل بازرگان، از کار خود پشیمان و شرمسار می‌شود:
«دیگر نیازی نیست برای او آهن بخرم. او باور کرد که موش آهن‌های او را خورده!» (همان: 7)
«دوست بازرگان که تازه متوجه حرفهای بازرگان شده بود با شرمساری سرش را پایین انداخت. با خودش فکر کرد که این اتفاق نتیجه‌ی کار اشتباهی است که خودش انجام داده است.» (همان: 11)
بیشتر اطلاعات این شخصیت از طریق راوی در اختیار مخاطب قرار می‌گیرد (شخصیت‌پردازی مستقیم) و البته خود او نیز در مواردی شخصیتش را معرفی می‌کند:
«من خطای بزرگی مرتکب شدم و تو حق داری که با من چنین کاری بکنی. اما من قول می‌دهم امانت تو را بازگردانم.» (همان: 11)
اما کودک مرد امانت‌دار که بازرگان برای اجرای نقشه و پس گرفتن امانتش او را هدف قرار می‌دهد، دیگر شخصیت داستان است. او نیز توسط راوی به خواننده معرفی می‌شود. این شخصیت بازرگان مهربان را دوست دارد:
«پسر نیز که بازرگان را خیلی دوست داشت به همراه او از خانه خارج شد.» (همان: 9)
علاوه بر متن، تصاویر کتاب نیز حضور شخصیت‌ها را ملموس و عینی کرده است.
بازرگان و پسر دوستش شخصیتی ساده دارند، اما مرد امانت‌دار دارای شخصیتی جامع است، هرچند برای بازرگان، دوست خوبی است و راوی نیز به امین بودن او اشاره می‌کند، اما در جایی از اینکه توانسته با سخنان خود، امانت مرد بازرگان را پس ندهد، خوش‌حال است و دوباره در پایان داستان تصمیم می‌گرد که امانت‌دار خوبی باشد.
از آن‌جا که در زمینه‌ی ادبیات کودک، لازمه‌ی هر بازنویسی،

92