اين، يا، اينکه، چيزي، ??

بپرسيد، راه چاره را نشان‌تان خواهد داد.
________________________________________
: تمرکز روي هدف با ?? قدمي که شما را به خواسته‌هايتان مي‌رساند
________________________________________
براي آشنايي با اين سوالات مي‌توانيد به جاي خواندن اين مقاله، ويديوي زير را ببينيد.
مرورگر شما قادر به پخش ويديو نمي باشد.
روزي برادرم، زماني که فقط ?? سال داشت، يکهو مثل جن وسط اتاق پذيرايي ظاهر شد و با غرور به من و مادرمان اعلام کرد که مي‌خواهد سناتور شود. در آن لحظه، من داشتم با کاسه‌ي بِرِشتوکم حال مي‌کردم، اما گويا مادرم همچين چيزي در جوابش گفت: «چرا که نه قوربونت برم.»
تا ?? سال، تمام تصميمات زندگي برادرم معطوف شده بود به تحقق همين يک هدف. در انتخاب اينکه در چه رشته‌اي درس بخواند، کجا زندگي کند، با چه آدم‌هايي رفت‌و‌آمد داشته باشد و حتي تعطيلات و آخر هفته‌هايش را چطور بگذراند، فقط و فقط به سناتور شدن فکر مي‌کرد.
حالا، بعد از نيم‌عمر زندگي کاري، برادرم رئيس يکي از احزاب سياسي شهرش و نيز جوان‌ترين قاضي ايالت است. تا چند سال ديگر هم قصد دارد خودش را براي بار اول کانديد انتخابات کند.
اما خواهشا منظورم را اشتباه برداشت نکنيد. برادرم يک استثنا است. اين اتفاق به ندرت مي‌افتد.
اغلب‌ ما بعد از اينکه درس‌مان تمام مي‌شود، مي‌رويم سر کار و پول درمي‌آورديم، اما باز هم نمي‌دانيم که از زندگي‌مان چه مي‌خواهيم. خودم بين ?? تا ?? سالگي، مدام داشتم از اين شاخه به آن شاخه مي‌پريدم. حتي بعد از اينکه کسب‌وکاري دست‌ و پا کردم، تازه در ?? سالگي بود که فهميدم از زندگي چه مي‌خواهم.
به احتمال خيلي زياد، شما هم مثل من هستيد نه مثل برادرم، و اصلا نمي‌دانيد که از زندگي چه مي‌خواهيد. اين چالشي است که تقريبا همه‌ي ما در بزرگسالي دچارش مي‌شويم. «قراره با زندگيم چي کار کنم؟» «به چي علاقه دارم؟» «توي چي استعداد دارم؟» گاهي وقت‌ها، آدم‌هاي ?? يا حتي ?? ساله‌ به من ايميل مي‌زنند و گِله مي‌کنند که هنوز نمي‌دانند از زندگي‌ چه مي‌خواهند.
بخشي از اين مشکل به خودِ مفهوم «هدف زندگي» برمي‌گردد. اين مفهوم براي خيلي از ما يعني اينکه هر کدام‌مان براي هدف والايي زاده شده‌ايم و ماموريت کيهاني‌مان اين است که به دنبال هدف نوشته شده در طالع‌مان بگرديم. اين دقيقا همان طرز فکري است که توجيه مي‌کند مثلا فلان سنگ، خاصيت ماوراءالطبيعه دارد يا مثلا عدد شانس‌تان ?? است، اما فقط در روزهاي پنج‌شنبه يا زماني که ماه، قرص کامل باشد.
بگذاريد حقيقت را براي‌تان روشن کنم. ما براي مدت نامعلومي قرار است روي اين کره‌ي خاکي زندگي کنيم. در طول اين مدت، کارهاي زيادي انجام مي‌دهيم که بعضي‌هاشان باارزش و بعضي ديگر بي‌ارزش هستند. کارهاي باارزش به زندگي‌مان معني و شادي مي‌بخشند و کارهاي بي‌ارزش، اساسا فقط وقت‌کُشي هستند.
پس وقتي مردم از خودشان سوال مي‌کنند که «با زندگيم چي کار بايد بکنم؟» يا «هدف زندگيم چيه؟»، در واقع منظورشان اين است که «وقت باارزشم رو چطوري مي‌تونم پُر کنم؟»
خيلي بهتر است که همين سوال آخر را از خودمان بپرسيم، چون مديريتش راحت‌تر است و مثل سوال «هدف زندگيم چيه؟» مزخرف نيست. دليلي ندارد صبح تا شب با ظرف پفک در دست، روي کاناپه وِلو شويد و مدام در فکر اهميت کيهاني زندگي‌تان باشيد. در عوض، تنبلي را کنار بگذاريد و سعي کنيد بفهميد چه کارهايي به نظرتان باارزش هستند.
يکي از پرتکرارترين سوالاتي که مردم به من ايميل مي‌زنند، اين است که بايد با زندگي‌شان چه کار کنند و اصلا هدف زندگي‌شان چيست. امکان ندارد که جواب اين سوالات، پيشِ من باشد. من شايد تهِ ته‌‌اش همين‌قدر بدانم که مثلا فلان آدم از گپ زدن پاي تلفن يا راه انداختن بساط کباب خوشش مي‌آيد. من هيچ سرنخ به درد بخوري ندارم. اصلا در جايگاهي نيستم که به ديگران بگويم درست و غلطِ زندگي‌شان چيست يا اينکه چه هدفي بايد داشته باشند.
خلاصه بعد از مدتي تحقيق، چند تا سوال طراحي کردم که فکر مي‌کنم کمک‌تان کنند امور باارزش و بي‌ارزش زندگي‌تان را از هم تفکيک کنيد و بتوانيد بالاخره به زندگي‌تان معني بيشتري ببخشيد. اين سوالات به هيچ‌وجه سوالاتي عصا قورت داده‌ نيستند، بلکه بيشتر به شوخي شباهت دارند. خلاصه اينکه سوالاتم شايد خنده‌دار به نظر برسند، چون پيدا کردن هدف زندگي، اقدامي است که بايد جالب و سرگرم‌کننده باشد و نه سخت و طاقت‌فرسا.
?. بدمزه ترين چيزي که مي‌توانيد بخوريد چيست؟

خُب، اين سوال را پرسيدم تا حقيقتي را با شما در ميان بگذارم که هيچ‌کس حاضر نيست قبلِ شروع يک مسابقه‌ي سرنوشت‌ساز به بازيکنان تيمش بگويد:
هميشه شرايط بر وفق مراد نخواهد بود
شايد فکر کنيد دارم بدبينانه نگاه مي‌کنم و حتي پيش خودتان بگوييد: «بي‌خيال بابا، نيمه‌ي پُر ليوان رو ببين.» اما خودم واقعا فکر مي‌کنم چيزي که گفتم يک ايده‌ي نجات‌بخش است.
به هر کاري که دست بزنيد خلاصه بايد يک چيزي را در عوضش فدا کنيد. هر کاري قيمتي دارد. هيچ کاري نيست که بي‌وقفه لذت‌بخش و اميددهنده پيش برود. پس در واقع بايد از خودتان بپرسيد که چه سختي‌ها و فداکاري‌هايي را حاضريد به جان بخريد. ما آدم‌ها وقتي مي‌توانيم پاي خواسته‌هاي‌مان بايستيم که بلد باشيم با گير و گرفتاري‌هايش هم کنار بياييم و در روزهاي اجتناب‌ناپذيرِ بدبياري، شانه خالي نکنيم.
اگر مي‌خواهيد در زمينه‌ي فناوري به يک کارآفرين برجسته تبديل شويد، اما طاقت شکست را نداريد، پس هيچ‌وقت به آرزوي‌تان نخواهيد رسيد. اگر مي‌خواهيد به يک هنرمند حرفه‌اي تبديل شويد، اما جنبه‌اش را نداريد که ببينيد اثرتان صدها يا حتي هزاران بار با بداقبالي رو‌به‌رو مي‌شود، پس حتما قبل از اينکه شروع کنيد کارتان ساخته است. اگر مي‌خواهيد به يک وکيل کار‌کُشته تبديل شويد، اما نمي‌توانيد سختي ?? ساعت کارِ هفتگي را تحمل کنيد، پس بد به حال‌تان.
در مقابل چه تجربه‌هاي ناخوشايندي مي‌توانيد تاب بياوريد؟ آيا حاضريد تمام شب را بيدار بمانيد و برنامه‌نويسي کنيد؟ آيا حاضريد تا ?? سال ديگر تشکيل خانواده ندهيد؟ آيا حاضريد تمسخرهاي ديگران را تا به ثمر نشستن کارتان تحمل کنيد؟
پس حالا کدام را ميل داريد؟ حال‌تان از اتفاقات بدمزه‌اي که در مسير خواهيد ديد به هم نخورد، چون راه ديگري براي رسيدن به هدف نيست.
________________________________________
: چطور شکست را به پيروزي تبديل کنيم؟
________________________________________
?. چه چيزي در زندگي الآن‌تان هست که کودک ? ساله‌ي درون‌تان را به گريه مي‌اندازد؟

وقتي بچه بودم، عادت داشتم داستان بنويسم. ساعت‌ها تنهايي در اتاقم مي‌نشستم و درباره‌ي خيلي چيزها مثلا موجودات فضايي، اَبَرقهرمان‌ها، جنگجويان بزرگ يا خانواده و دوستانم داستان مي‌نوشتم. مي‌نوشتم اما نه به خاطر اينکه کسي داستان‌هايم را بخواند يا والدين و معلم‌هايم را تحت تأثير قرار دهم. نوشتن را فقط به خاطر لذتش دوست داشتم.
اما بزرگ‌تر که شدم، نويسندگي را بنا به دلايلي کنار گذاشتم و اصلا هم يادم نمي‌آيد که چرا.
همه‌ي ما يک جورهايي در اينکه از علايق کودکي‌مان جدا بيفتيم، استعداد داريم. فشارهاي اجتماعي و شغلي در اوايل جواني، چنان شيره‌ي جان‌مان را مي‌مکند که ديگر چيزي از علايق کودکي‌مان باقي نمي‌ماند. به ما ياد داده‌اند که تنها دليل انجام هر کاري، فقط و فقط چيزي است که در عوضش به دست مي‌آوريم.
حول و حوش ?? سالگي بود که دوباره فهميدم چقدر عاشق نويسندگي هستم. تازه موقعي که کسب‌و‌کار خودم را راه انداختم، يادم افتاد که چقدر از طراحي سايت‌هاي اينترنتي خوشم مي‌آيد، کاري که در اوايل نوجواني فقط از روي تفريح انجامش مي‌دادم.
حالا خنده‌دار اين است که اگر کودک ? ساله‌ي درونم در ?? سالگي از من مي‌پرسيد که «چرا ديگه هيچي نمي‌نويسي؟» و من جواب مي‌دادم که «چون استعدادش رو ندارم» يا «چون هيچ‌کس نوشته‌هام رو نمي‌خونه» يا «چون نوشتن نون و آب نمي‌شه»، حتما پسربچه‌ي ? ساله‌ي درونم از مزخرفاتي که تحويلش داده بودم به گريه مي‌افتاد.
________________________________________
: چطور براي رسيدن به هدف با انگيزه بمانيم؟
________________________________________
?. مشغول شدن به چه کاري باعث مي‌شود که غذا خوردن يا حتي دستشويي رفتن، يادتان برود؟

گاهي وقت‌ها اينقدر مشغول مي‌شويم که اصلا گذر زمان را نمي‌فهميم و به خودمان مي‌گوييم: «اَه، لعنتي، کِي شب شد!»
فرض کنيد وقتي آيزاک نيوتن داشت روي قانون جاذبه کار مي‌کرد، مادرش مدام سرش را داخل اتاق مي‌انداخت و به آيزاک دلبندش يادآوري مي‌کرد که يک چيزي داخل دهانش بگذارد، چون اين‌قدر درگير کارش بود که احتمالا يادش مي‌رفت چيزي بخورد.
من هم وقتي پاي بازي‌هاي کامپيوتري مي‌نشستم، دقيقا همچين وضعيتي داشتم. بازي‌ کامپيوتري فعاليت به درد بخوري نيست و من سال‌ها درگير اعتياد به اين بازي‌ها بودم. به جاي کارهاي مهم‌تري مثل درس خواندن براي امتحان، استحمام منظم يا معاشرت رو در رو با ديگران، مدام نشسته بودم و داشتم بازي مي‌کردم.
وقتي از بازي‌هاي کامپيوتري دست کشيدم، فهميدم که دليل اعتيادم، علاقه‌ي شديد به بازي‌هاي کامپيوتري نبوده است (اگرچه از بازي‌هاي کامپيوتري خوشم مي‌آيد). در واقع از پيشرفت خوشم مي‌آمد، اينکه در چيزي استعداد داشته باشم و سعي کنم ترقي کنم. خودِ بازي‌هاي کامپيوتري، مثلا گرافيک يا ماجراي بازي‌ها، خيلي خفن بودند، اما من بدون اين چيزها هم مي‌توانم زندگي کنم. چيزي که موفقيت و شادي زندگي‌ام را تامين مي‌کند، اين است که دلم مي‌خواهد با ديگران رقابت کنم، بيشتر از همه با خودم.
وقتي سعي کردم علاقه‌ي شديدي را که به پيشرفت و رقابت با خودم داشتم، خرج کسب‌ و‌ کار اينترنتي و نويسندگي کنم، همه چيز خيلي رو به‌ راه‌تر شد.
من شيفته‌ي رقابت هستم، اما شايد علاقه‌مندي شما چيز ديگري باشد، مثلا سر و سامان دادن به کارها، غرق شدن در دنياي فانتزي، ياد دادن چيزي به کسي يا حل مشکلات فني. براي اينکه علاقه‌مندي‌تان را پيدا کنيد، لازم نيست فقط به کارهايي فکر کنيد که حاضريد به خاطرشان تمام شب را بيدار بمانيد. در عوض، ببينيد پشت فعاليت‌هايي که جذب‌تان مي‌کنند، کدام اصول شناختي نهفته است. با دانستن اين اصول به راحتي مي‌توانيد هر جايي خرج‌شان کنيد.
________________________________________
: ?? راه براي بدست آوردن ثروت و موفقيت
________________________________________
?. چطور مي‌توانيد خودتان را بيشتر خجالت‌زده کنيد؟

قبل از اينکه در چيزي مهارت پيدا کنيد و کار بزرگي انجام دهيد، اول از همه بايد خرابکاري کنيد، آن هم بدون اينکه بدانيد چه گَندي داريد مي‌زنيد. خُب، کاري ندارد، فقط کافي است مدام کاري کنيد که به طريقي خجالت‌زده شويد. اين در حالي است که خيلي‌ از مردم سعي مي‌کنند خودشان را در اين شرايط قرار ندهند، چون حال‌گيري است.
اما اگر از انجام اموري که شايد خجالت‌زده‌ي‌تان کنند بپرهيزيد، محال است که روزي بتوانيد کارهاي بزرگ انجام دهيد. بله، همه چيز به سطح آسيب‌پذيري‌تان برمي‌گردد. شايد همين حالا کاري باشد که دل‌تان مي‌خواهد انجامش دهيد يا به انجام دادنش فکر مي‌کنيد و رؤيا مي‌بافيد، اما انجامش نمي‌دهيد. براي انجام ندادنش هم بدون شک دلايل خودتان را داريد و اين دلايل را مدام پيشِ خودتان تکرار مي‌کنيد.
چه دلايلي داريد؟ همين حالا حاضرم شرط ببندم که اگر دلايل‌تان راجع به اين است که ديگران در موردتان چه فکري مي‌کنند، قطعا داريد بدجوري به خودتان ظلم مي‌کنيد. اما اگر دلايل‌تان چيزي شبيه به اينها است اشکالي ندارد، مثلا اينکه «نمي‌تونم کسب‌و‌کار خودم رو راه بندازم چون وقت گذروندن با بچه‌هام برام مهم‌تره» يا «پلي‌استيشن بازي کردن وقتم رو مي‌گيره، نمي‌ذاره به اندازه‌ي کافي درساي سنتورم رو تمرين کنم، در صورتي که ياد گرفتن سنتور برام مهم‌تره.»
اما اگر دلايل ديگري داريد، مثلا اينکه «مامان بابام از اين کار بدشون مي‌ياد» يا «اگه اين کار رو بکنم، دوستان مسخره‌م مي‌کنن،» بايد خدمت‌تان عرض کنم که با اين بهانه‌تراشي‌ها در واقع داريد از انجام کاري که حقيقتا براي‌تان باارزش است، طفره مي‌رويد. ترسي که توي دل‌تان را خالي مي‌کند حرف دوست و آشنا نيست، بلکه از اهميت دادن به کاري که در فکرش هستيد مي‌ترسيد.
کارهاي بزرگ، ذات‌شان اين است که منحصر به فرد و نامتعارف هستند. پس براي اينکه کارهاي بزرگ انجام دهيم، بايد طرز فکري را که عموم مردم قبولش دارند، کنار بزنيم و دقيقا همين خلاف جهت شنا کردن است که آدم‌ها را مي‌ترساند.
از اينکه خجالت‌زده شويد فرار نکنيد. اينکه احساس کنيد خِنگ و بي‌دست و پا هستيد، خودش بخشي از مسير دستيابي به اهداف مهم و معني‌دار است. هر وقت از تصميمات مهم زندگي‌تان بيشتر به وحشت افتاديد، بدانيد که بايد براي عملي‌ کردن خواسته‌ي‌تان بيشتر پافشاري کنيد.
________________________________________
: فيلم آموزشي : ? روش براي افزايش اعتماد به نفس
________________________________________
?. چطور قرار است دنيا را نجات دهيد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *