مقالات

این، برای، یک، یا، چیزی

دانلود پایان نامه

کسی را که به اندازه‌ی کافی خوب است استخدام نکنید، همیشه منتظر بهترین بمانید.» صبر کردن برای استخدام فرد مناسب برای یک سِمت دردناک است اما در درازمدت، در وقت و سلامت روانی شما صرفه‌جویی خواهد شد. مطمئن باشید بهترین‌ها جایی آن بیرون منتظر شما هستند و شما هم آنها را پیدا خواهید کرد.
استخدام فرد مناسب بیشتر از هر چیز دیگری سرنوشت کسب‌وکار شما را تعیین می‌کند. اگر فوق‌ستاره استخدام کنید آنها پشت رؤیای شما خواهند ایستاد و آن را به واقعیت تبدیل خواهند کرد. زمانی که افراد اشتباه را استخدام کنید خواهید دید که با رشد کسب‌وکارتان، فرهنگی سازمانی با افرادی متوسط دارید که نگاه‌شان به ساعت است و حتی ذره‌ای هم به اندازه‌ی شما انگیزه ندارند.
با این اوصاف، چطور اطمینان حاصل کنید که دارید فرد مناسبی را استخدام می‌کنید؟ سعی کنید از تمام مصاحبه‌شونده‌ها این هفت سوال را بپرسید:
?. کدام ویژگی را در کسب‌وکار ما دوست دارید؟
و چطور چیزهایی را که دوست ندارید تغییر می‌دهید؟ این سؤال دو کار انجام می‌دهد. اول، به شما نشان می‌دهد که یک نامزد استخدام چطور چیزی را که دوست ندارد بیان می‌کند. آیا درباره‌ی مشکل صحبت می‌کند و بلافاصله راه‌حلی ارائه می‌دهد یا به شما می‌گوید کسب‌وکارتان بی‌نقص است، آن هم در صورتی که واقعا اینطور نیست؟ پس دنبال افرادی بگردید که ? درصد درباره‌ی مشکل و ?? درصد درباره‌ی راه حل صحبت کنند.

با پرسیدن این سوال که چطور چیزی را که دوست ندارند تغییر می‌دهند، شما این شانس را دارید که ببینید مهارت‌های حل مسئله‌ی آنها چطور است. به عنوان مثال، اگر آنها بگویند که خدمات مشتریان شما نامطلوب است اما نتوانند حتی یک ایده‌ی ساده برای اصلاح آن ارائه نکنند، زمانی که برای شما کار کنند چه شانسی برای حل مشکلات خواهند داشت؟ آیا تسلیم می‌شوند و به سراغ چیز دیگری می‌روند؟ احتمالا بهترین کارکنان آنهایی هستند که مشکلات را سریع و به دست خود حل می‌کنند.
?. در حال حاضر مشغول مطالعه‌ی چه کتابی هستید؟
افراد پر شور و اشتیاق تمایل دارند با خواندن کتاب یا گوش دادن به کتاب‌های صوتی مهارت‌هایشان را بهبود ببخشند. چه کتاب‌هایی که مختص به یک مهارت خاص مانند فروش و بازاریابی باشند، چه در حال مطالعه‌ی کتابی در حوزه‌ی توسعه‌ی فردی باشند، فرقی ندارد، آنها همگی نشانه‌های خوبی هستد.
برای من اینکه شخص مقابل در حال خواندن یک کتاب داستانی باشد، در حالی‌که مدتی است کتاب آموزشی نخوانده‌، یک کارت قرمز محسوب می‌شود. فوق‌ستاره‌ها همیشه به دنبال بهتر کردن خود هستند و باهوش‌ترین افرادی که من به شخصه می‌شناسم، همیشه در حال آموختن و جذب اطلاعات جدید هستند.
تبلیغات

?. درباره‌ی مشکلی که در شغل فعلی خود مسئول حل کردن آن بودید توضیح بدهید. چطور آن را حل کردید؟

این هم واقعا وجود داشتن یا نداشتن مهارت‌های حل مسئله و تفکر خلاق را در افراد آشکار می‌کند. آیا آنها رویکردی اندیشمندانه برای حل مشکل اتخاذ کرده‌اند یا آن را به عهده‌ی شخص دیگری گذاشته‌اند؟
?. به چه چیزی در زندگی حرفه‌ای خود بیشتر از بقیه افتخار می‌کنید؟
این سوال برای شما بینشی درباره‌ی اینکه چه چیزی آنها را به تکاپو وامی‌دارد فراهم کرده و به شما اجازه می‌دهد تعریف آنها را از موفقیت ارزیابی کنید.اگر، به عنوان مثال، آنها ?? سال گذشته را برای یک شرکت کار کرده‌اند و بزرگ‌ترین موفقیت‌شان این بوده که فقط در یک فصل مالی توانسته‌اند به میزان فروش هدف‌گذاری‌شده دست یابند، پس شاید فوق‌ستاره‌ای که شما می‌خواهید، نباشند.
از سوی دیگر، اگر آنها در طول یک دوره‌ی دو ساله پنج بار ترفیع شغلی گرفته باشند،‌ احتمال یک فوق‌ستاره پیدا کرده‌اید.
?. آیا پیش از این ورزش‌های گروهی انجام داده‌اید؟
افرادی که در ورزش‌های گروهی مثل بسکتبال، فوتبال و قایقرانی فعالیت می‌کنند، مشتاق، متمرکز روی دستیابی به اهداف و از نظر جسمی آماده‌ هستند. این شرایط کمک می‌کند تا ذهن آنها در اوج خود باشد. به طور کلی، آنها در برقراری ارتباط بسیار خوب هستند، به خوبی با فشار روانی و جسمی کنار می‌آیند و در رویدادهای تیمی عملکرد خوبی دارند.
?. برای تفریح چه می‌کنید؟

تعادل یکی از بخش‌های مهم موفقیت است و من متوجه شده‌ام که فوق‌ستاره‌ها تلاش می‌کنند تا در بیشتر (اگر نه همه‌ی) جنبه‌های زندگی از جمله آمادگی جسمانی، روابط و یادگیری موفق باشند.
به عنوان مثال، اگر شخصی سه روز در هفته به باشگاه می‌رود، شنبه‌ها داوطلب خیریه است و تنها برای تفریح، مشغول یادگیری پیانو است، می‌توانیم بگوییم که او برای دستاورد و تعیین هدف ارزش قائل است و به طور مستمر دارد خودش را بهتر و بهتر می‌کند. این امر به طور قطع در کار این شخص هم نمود پیدا خواهد کرد.
?. «مطمئن نیستم که شما برای این مسئولیت مناسب باشید…»
بهترین استفاده از این عبارت زمانی است که افرادی با شخصیت‌های قوی استخدام می‌کنید که باید مدام با شنیدن «نه» مبارزه کنند، مانند نماینده یا رهبر فروش. این عبارت بیشتر یک اظهار نظر است تا یک سؤال. پس از شنیدن این عبارت، آنها می‌توانند سه کار انجام دهند: می‌توانند شما را نادیده بگیرند و از اظهار نظر شما بگذرند، می‌توانند آن را بپذیرند و سعی کنند ادامه بدهند و یا اینکه سعی کنند مزایای آوردن آنها به کسب‌وکارتان را به شما بقبولانند و به خصوص روی دلایلی که باعث استخدام نشدن آنها شده است تمرکز کنند.
این سوال‌ها نکته‌هایی طلایی برای استخدام فوق‌ستاره‌ها نیستند، اما به من امکان داده‌اند که بین افراد مختلف درباره‌ی اینکه چه کسی برای کسب‌وکار مناسب است و چه توانایی‌ای برای دستیابی به موفقیت در نقش خود دارد، بهتر تصمیم بگیرم.
غیر از قسمتِ سؤال پرسیدن، هرگز احساس خود را در طول مصاحبه دست کم نگیرید. اگر احساس می‌کنید چیزی درست نیست و یا هنگام استخدام یک نفر کاملا اطمینان ندارید، پس هر بار که لازم است خیلی راحت بگویید نه.
استخدام فرد مناسب زمان طولانی‌تری می‌گیرد، اما اگر می‌خواهید شرکتی پر از افرادی داشته باشید که برای نقش‌های‌شان مناسب هستند، نه صرفا افرادی که در زمان مناسب سر رسیده‌اند، پس لازم است که این زمان طولانی را به جان بخرید.
برگرفته از: entrepreneur



خیلی از آدم‌ها بدون اینکه هدف مشخصی داشته باشند، فقط عمر می‌گذرانند و وقت و انرژی‌شان را به باد فنا می‌دهند. عده‌ای از سرگردان‌های بی‌هدف شاید تا ?? سالگی هم نفهمند که چه عمر درازی را به پوچی هدر داده‌اند. اما عده‌ی دیگری هم هستند که چون هدف زندگی‌شان را پیدا نمی‌کنند، حسابی آشفته و بدحال هستند و از اینکه زندگی بی‌هدف‌شان، هیچ مفهوم خوشایندی ندارد، به شدت خسته شده‌اند. در ادامه، مارک مَنسون (Mark Manson)، نویسنده و مشاور توسعه‌ی فردی، با اشاره به ? سوال عجیبی که برای یافتن هدف زندگی‌تان باید از خود بپرسید، راه چاره را نشان‌تان خواهد داد.
________________________________________
: تمرکز روی هدف با ?? قدمی که شما را به خواسته‌هایتان می‌رساند
________________________________________
برای آشنایی با این سوالات می‌توانید به جای خواندن این مقاله، ویدیوی زیر را ببینید.
مرورگر شما قادر به پخش ویدیو نمی باشد.
روزی برادرم، زمانی که فقط ?? سال داشت، یکهو مثل جن وسط اتاق پذیرایی ظاهر شد و با غرور به من و مادرمان اعلام کرد که می‌خواهد سناتور شود. در آن لحظه، من داشتم با کاسه‌ی بِرِشتوکم حال می‌کردم، اما گویا مادرم همچین چیزی در جوابش گفت: «چرا که نه قوربونت برم.»
تا ?? سال، تمام تصمیمات زندگی برادرم معطوف شده بود به تحقق همین یک هدف. در انتخاب اینکه در چه رشته‌ای درس بخواند، کجا زندگی کند، با چه آدم‌هایی رفت‌و‌آمد داشته باشد و حتی تعطیلات و آخر هفته‌هایش را چطور بگذراند، فقط و فقط به سناتور شدن فکر می‌کرد.
حالا، بعد از نیم‌عمر زندگی کاری، برادرم رئیس یکی از احزاب سیاسی شهرش و نیز جوان‌ترین قاضی ایالت است. تا چند سال دیگر هم قصد دارد خودش را برای بار اول کاندید انتخابات کند.
اما خواهشا منظورم را اشتباه برداشت نکنید. برادرم یک استثنا است. این اتفاق به ندرت می‌افتد.
اغلب‌ ما بعد از اینکه درس‌مان تمام می‌شود، می‌رویم سر کار و پول درمی‌آوردیم، اما باز هم نمی‌دانیم که از زندگی‌مان چه می‌خواهیم. خودم بین ?? تا ?? سالگی، مدام داشتم از این شاخه به آن شاخه می‌پریدم. حتی بعد از اینکه کسب‌وکاری دست‌ و پا کردم، تازه در ?? سالگی بود که فهمیدم از زندگی چه می‌خواهم.
به احتمال خیلی زیاد، شما هم مثل من هستید نه مثل برادرم، و اصلا نمی‌دانید که از زندگی چه می‌خواهید. این چالشی است که تقریبا همه‌ی ما در بزرگسالی دچارش می‌شویم. «قراره با زندگیم چی کار کنم؟» «به چی علاقه دارم؟» «توی چی استعداد دارم؟» گاهی وقت‌ها، آدم‌های ?? یا حتی ?? ساله‌ به من ایمیل می‌زنند و گِله می‌کنند که هنوز نمی‌دانند از زندگی‌ چه می‌خواهند.
بخشی از این مشکل به خودِ مفهوم «هدف زندگی» برمی‌گردد. این مفهوم برای خیلی از ما یعنی اینکه هر کدام‌مان برای هدف والایی زاده شده‌ایم و ماموریت کیهانی‌مان این است که به دنبال هدف نوشته شده در طالع‌مان بگردیم. این دقیقا همان طرز فکری است که توجیه می‌کند مثلا فلان سنگ، خاصیت ماوراءالطبیعه دارد یا مثلا عدد شانس‌تان ?? است، اما فقط در روزهای پنج‌شنبه یا زمانی که ماه، قرص کامل باشد.
بگذارید حقیقت را برای‌تان روشن کنم. ما برای مدت نامعلومی قرار است روی این کره‌ی خاکی زندگی کنیم. در طول این مدت، کارهای زیادی انجام می‌دهیم که بعضی‌هاشان باارزش و بعضی دیگر بی‌ارزش هستند. کارهای باارزش به زندگی‌مان معنی و شادی می‌بخشند و کارهای بی‌ارزش، اساسا فقط وقت‌کُشی هستند.
پس وقتی مردم از خودشان سوال می‌کنند که «با زندگیم چی کار باید بکنم؟» یا «هدف زندگیم چیه؟»، در واقع منظورشان این است که «وقت باارزشم رو چطوری می‌تونم پُر کنم؟»
خیلی بهتر است که همین سوال آخر را از خودمان بپرسیم، چون مدیریتش راحت‌تر است و مثل سوال «هدف زندگیم چیه؟» مزخرف نیست. دلیلی ندارد صبح تا شب با ظرف پفک در دست، روی کاناپه وِلو شوید و مدام در فکر اهمیت کیهانی زندگی‌تان باشید. در عوض، تنبلی را کنار بگذارید و سعی کنید بفهمید چه کارهایی به نظرتان باارزش هستند.
یکی از پرتکرارترین سوالاتی که مردم به من ایمیل می‌زنند، این است که باید با زندگی‌شان چه کار کنند و اصلا هدف زندگی‌شان چیست. امکان ندارد که جواب این سوالات، پیشِ من باشد. من شاید تهِ ته‌‌اش همین‌قدر بدانم که مثلا فلان آدم از گپ زدن پای تلفن یا راه انداختن بساط کباب خوشش می‌آید. من هیچ سرنخ به درد بخوری ندارم. اصلا در جایگاهی نیستم که به دیگران بگویم درست و غلطِ زندگی‌شان چیست یا اینکه چه هدفی باید داشته باشند.
خلاصه بعد از مدتی تحقیق، چند تا سوال طراحی کردم که فکر می‌کنم کمک‌تان کنند امور باارزش و بی‌ارزش زندگی‌تان را از هم تفکیک کنید و بتوانید بالاخره به زندگی‌تان معنی بیشتری ببخشید. این سوالات به هیچ‌وجه سوالاتی عصا قورت داده‌ نیستند، بلکه بیشتر به شوخی شباهت دارند. خلاصه اینکه سوالاتم شاید خنده‌دار به نظر برسند، چون پیدا کردن هدف زندگی، اقدامی است که باید جالب و سرگرم‌کننده باشد و نه سخت و طاقت‌فرسا.
?. بدمزه ترین چیزی که می‌توانید بخورید چیست؟

خُب، این سوال را پرسیدم تا حقیقتی را با شما در میان بگذارم که هیچ‌کس حاضر نیست قبلِ شروع یک مسابقه‌ی سرنوشت‌ساز به بازیکنان تیمش بگوید:
همیشه شرایط بر وفق مراد نخواهد بود
شاید فکر کنید دارم بدبینانه نگاه می‌کنم و حتی پیش خودتان بگویید: «بی‌خیال بابا، نیمه‌ی پُر لیوان رو ببین.» اما خودم واقعا فکر می‌کنم چیزی که گفتم یک ایده‌ی نجات‌بخش است.
به هر کاری که دست بزنید خلاصه باید یک چیزی را در عوضش فدا کنید. هر کاری قیمتی دارد. هیچ کاری نیست که بی‌وقفه لذت‌بخش و امیددهنده پیش برود. پس در واقع باید از خودتان بپرسید که چه سختی‌ها و فداکاری‌هایی را حاضرید به جان بخرید. ما آدم‌ها وقتی می‌توانیم پای خواسته‌های‌مان بایستیم که بلد باشیم با گیر و گرفتاری‌هایش هم کنار بیاییم و در روزهای اجتناب‌ناپذیرِ بدبیاری، شانه خالی نکنیم.
اگر می‌خواهید در زمینه‌ی فناوری به یک کارآفرین برجسته تبدیل شوید، اما طاقت شکست را ندارید، پس هیچ‌وقت به آرزوی‌تان نخواهید رسید. اگر می‌خواهید به یک هنرمند حرفه‌ای تبدیل شوید، اما جنبه‌اش را ندارید که ببینید اثرتان صدها یا حتی هزاران بار با بداقبالی رو‌به‌رو می‌شود، پس حتما قبل از اینکه شروع کنید کارتان ساخته است. اگر می‌خواهید به یک وکیل کار‌کُشته تبدیل شوید، اما نمی‌توانید سختی ?? ساعت کارِ هفتگی را تحمل کنید، پس بد به حال‌تان.
در مقابل چه تجربه‌های ناخوشایندی می‌توانید تاب بیاورید؟ آیا حاضرید تمام شب را بیدار بمانید و برنامه‌نویسی کنید؟ آیا حاضرید تا ?? سال دیگر تشکیل خانواده ندهید؟ آیا حاضرید تمسخرهای دیگران را تا به ثمر نشستن کارتان تحمل کنید؟
پس حالا کدام را میل دارید؟ حال‌تان از اتفاقات بدمزه‌ای که در مسیر خواهید دید به هم نخورد، چون راه دیگری برای رسیدن به هدف نیست.
________________________________________
: چطور شکست را به پیروزی تبدیل کنیم؟
________________________________________
?. چه چیزی در زندگی الآن‌تان هست که کودک ? ساله‌ی درون‌تان را به گریه می‌اندازد؟

وقتی بچه بودم، عادت داشتم داستان بنویسم. ساعت‌ها تنهایی در اتاقم می‌نشستم و درباره‌ی خیلی چیزها مثلا موجودات فضایی، اَبَرقهرمان‌ها، جنگجویان بزرگ یا خانواده و دوستانم داستان می‌نوشتم. می‌نوشتم اما نه به خاطر اینکه کسی داستان‌هایم را بخواند یا والدین و معلم‌هایم را تحت تأثیر قرار دهم. نوشتن را فقط به خاطر لذتش دوست داشتم.
اما بزرگ‌تر که شدم، نویسندگی را بنا به دلایلی کنار گذاشتم و اصلا هم یادم نمی‌آید که چرا.
همه‌ی ما یک جورهایی در اینکه از علایق کودکی‌مان جدا بیفتیم، استعداد داریم. فشارهای اجتماعی و شغلی در اوایل جوانی، چنان شیره‌ی جان‌مان را می‌مکند که دیگر چیزی از علایق کودکی‌مان باقی نمی‌ماند. به ما یاد داده‌اند که تنها دلیل انجام هر کاری، فقط و فقط چیزی است که در عوضش به دست می‌آوریم.
حول و حوش ?? سالگی بود که دوباره فهمیدم چقدر عاشق نویسندگی هستم. تازه موقعی که کسب‌و‌کار خودم را راه انداختم، یادم افتاد که چقدر از طراحی سایت‌های اینترنتی خوشم می‌آید، کاری که در اوایل نوجوانی فقط از روی تفریح انجامش می‌دادم.
حالا خنده‌دار این است که اگر کودک ? ساله‌ی درونم در ?? سالگی از من می‌پرسید که «چرا دیگه هیچی نمی‌نویسی؟» و من جواب می‌دادم که «چون استعدادش رو ندارم» یا «چون هیچ‌کس نوشته‌هام رو نمی‌خونه» یا «چون نوشتن نون و آب نمی‌شه»، حتما پسربچه‌ی ? ساله‌ی درونم از مزخرفاتی که تحویلش داده بودم به گریه می‌افتاد.
________________________________________
: چطور برای رسیدن به هدف با انگیزه بمانیم؟
________________________________________
?. مشغول شدن به چه کاری باعث می‌شود که غذا خوردن یا حتی دستشویی رفتن، یادتان برود؟

گاهی وقت‌ها اینقدر مشغول می‌شویم که اصلا گذر زمان را نمی‌فهمیم و به خودمان می‌گوییم: «اَه، لعنتی، کِی شب شد!»
فرض کنید وقتی آیزاک نیوتن داشت روی قانون جاذبه کار می‌کرد، مادرش مدام سرش را داخل اتاق می‌انداخت و به آیزاک دلبندش یادآوری می‌کرد که یک چیزی داخل دهانش بگذارد، چون این‌قدر درگیر کارش بود که احتمالا یادش می‌رفت چیزی بخورد.
من هم وقتی پای بازی‌های کامپیوتری می‌نشستم، دقیقا همچین وضعیتی داشتم. بازی‌ کامپیوتری فعالیت به درد بخوری نیست و من سال‌ها درگیر اعتیاد به این بازی‌ها بودم. به جای کارهای مهم‌تری مثل درس خواندن برای امتحان، استحمام منظم یا معاشرت رو در رو با دیگران، مدام نشسته بودم و داشتم بازی می‌کردم.
وقتی از بازی‌های کامپیوتری دست کشیدم، فهمیدم که دلیل اعتیادم، علاقه‌ی شدید به بازی‌های کامپیوتری نبوده است (اگرچه از بازی‌های کامپیوتری خوشم می‌آید). در واقع از پیشرفت خوشم می‌آمد، اینکه در چیزی استعداد داشته باشم و سعی کنم ترقی کنم. خودِ بازی‌های کامپیوتری، مثلا گرافیک یا ماجرای بازی‌ها، خیلی خفن بودند، اما من بدون این چیزها هم می‌توانم زندگی کنم. چیزی که موفقیت و شادی زندگی‌ام را تامین می‌کند، این است که دلم می‌خواهد با دیگران رقابت کنم، بیشتر از همه با خودم.
وقتی سعی کردم علاقه‌ی شدیدی را که به پیشرفت و رقابت با خودم داشتم، خرج کسب‌ و‌ کار اینترنتی و نویسندگی کنم، همه چیز خیلی رو به‌ راه‌تر شد.
من شیفته‌ی رقابت هستم، اما شاید علاقه‌مندی شما چیز دیگری باشد، مثلا سر و سامان دادن به کارها، غرق شدن در دنیای فانتزی، یاد دادن چیزی به کسی یا حل مشکلات فنی. برای اینکه علاقه‌مندی‌تان را پیدا کنید، لازم نیست فقط به کارهایی فکر کنید که حاضرید به خاطرشان تمام شب را بیدار بمانید. در عوض، ببینید پشت فعالیت‌هایی که جذب‌تان می‌کنند، کدام اصول شناختی نهفته است. با دانستن این اصول به راحتی می‌توانید هر جایی خرج‌شان کنید.
________________________________________
: ?? راه برای بدست آوردن ثروت و موفقیت
________________________________________
?. چطور می‌توانید خودتان را بیشتر خجالت‌زده کنید؟

قبل از اینکه در چیزی مهارت پیدا کنید و کار بزرگی انجام دهید، اول از همه باید خرابکاری کنید، آن

92