ژانویه 5

"بردونی"، معشوقه

وجهُ أرضی فی أدمُعی ألفُ شَمْعَه
من دمِ القلبِ دمعهً بعدَ دمعَه۷۷

“بردونی” سفر می‌کند در حالی که کشورش را با خود حمل می‌کند و نجواهای خانواده و اهالی یمن و اشک‌های آنها را نیز با خود حمل می‌کند و بال‌های هواپیما، وطنی را به طور کامل حمل می‌کند که در درون شاعر جمع شده است: “ای همسفر من! این سرزمینم است که آواز سر می‌دهد و دردرونم می‌جوشد و به سرعت این شعر سرازیر می‌شود(بر زبانم جاری می‌شود). از وطن و زادگاه خود دور شدم و از آنجا کوچ کردم. آیا دراین کار بدعتی است!؟ من و وطنم در درون هم ذوب شده‌ایم در عشق به وطن فنا می‌شوم، زیرا هر چقدر عذاب بیشتر باشد، لذت نیز بیشتر است”.
یا رحیلی هذی بلادی تُغَنِّی
صِرتُ للموطِنِ المُقیمِ بعیداً
احتسی موطِنی لظیً، یحتسینی
فی هواهُ العظیمِ أفنی ،و أفنی

داخلی تغتلی تَدُقُّ بِسُرعَه
وطَناً راحلاً، أفی الأمرِ بِدعَهْ!؟
من فمِ النار جرعهً إثرَجُرعَه
و العذابُ الکبیرُ أکبرُ مُتعَه۷۸

و در جای دیگری این احساس غربت خود را در قصیده”أنا الغریب” به تصویر کشیده است او با اینکه در کنار خانواده و وطن خویش است، احساس غربت و تنهایی می‌کند و گویا همه چیز با او سر ناسازگاری دارد و هیچ چیزی با او تناسب ندارد و در سرزمین خود آزاد نیست.
:”من غریب و تنها هستم؛ با اینکه خانواده و برادرانم در اطرافم هستند اسیر و در سرزمینم آواره هستم و در بیان افکار و اندیشه آزاد نیستم. همه آرزوهایم بر باد رفته، در میان امت و سرزمینم احساس غربت هستم. گویی همه چیز با من سر ناسازگاری دارد و خون من از کسی که انقلاب نمی‌کند انتقام گیرنده است”.
و أنا وحدیَ الغریبُ و أهلی
وأنا فی دمی أسیرٌ، و فی أر
و جریحُ الإبا قتیلُ الأمانی
کلُّ شیءٍ حولی علیَّ غضوبٌ

عن یمینی و إخوتی عنْ یساری
ضی شریدٌ مقیَّدُ الأفکارِ
و غریبٌ فی أمّتی و دیاری
ناقمٌ مِنْ دمی علی غیرِ ثارِ۷۹

در این نمونه‌هایی که بررسی شد، مشخص شد شاعر در وطن خود راحت و آزاد نبوده، نمی‌توانسته از آراء و افکارش به صورت آزادانه بیان کند، به همین خاطر از وطنی که بدان عشق می‌ورزیده و در عشق به آن جان سپرده است، احساس غربت می‌کند نام و یاد وطن همواره در درونش به جوشش در می‌آید.
۲-۴-۲. غم و اندوه
غم و اندوه یک همراه همیشگی است که”بردونی” را رها نمی‌کند و او با این غم و اندوه خو گرفته است. همچنین غم و اندوه، شعر”بردونی” را با خلق و خوی عجیبی سرشته است.
هر کس دیوان دو جلدی او را بخواند در می‌یابد که نود درصد از قصائدش پیرامون غم و اندوه وطن و قومیت سروده شده، به گونه‌ای که دو غم در یک غم جمع نمی‌شود، زیرا در نظر “بردونی” عرب بودن اصل است و وحدت خون به معنی وحدت سر نوشت است.
وی در این مضمون می‌گوید: “ای غم‌ها ! مرا یک لحظه به حال خود واگذارید تا بخوابم نزدیک است که سپیده صبح طلوع کند و روز شود و تاریکی به کنار رود؛ درآن صورت قلبم اجازه نمی‌دهد که چرت بزنم و بخوابم. حداقل بگذار چرتی بزنم امید است که آن را لذت بخش بیابم. همواره بسترم مرا خسته می‌کند و می‌آزارد. به خود پیچیدن و غلت خوردن در بستر مرا خسته و کوفته می‌کند.”
دعینی أنِم لحظهًیا همومُ
و کادَ الصباحُ یشقُّ الدُّجی
دعینی دعینی أنِمْ غفوهً
و ما زال یُتعبنی مضجعی

فقد أوشکَ الفجرُ أن یطلُعا
و لم یأذنِ القلبُ أن أهجَعا
عسی أجدُ الحُلُمَ المُمتعا
و یُضنی تَقَلُبیَ المضجعا۸۰

“بردونی” در جای دیگری از این همراه همیشگی سخن به میان آورده است: “در سکوت و غم‌های آزار دهنده و آرزوها و خاطرات ساختگی پنهان شدم. غم و اندوه چهره‌ام را پنهان کردم.و غم‌هایم را در سکوت (درونم)، پنهان کردم. در ادامه شاعر خود را مورد خطاب قرار می‌دهد: ای شاعر دردها!چقدر می‌خواهی خون و اشک گریه کنی و غم و اندوه‌های سنگین را تحمل کنی!؟ بر خود سخت نگیر فقط با قلبت زندگی کن و از عقل و خردت سؤال کن که به خاطر چه چیزی گریه می‌کند؟ در صورتی که در قلب اندوهگین تو هزاران مرغزار و دشت سر سبز نهفته است که شکوفه‌ها و سنبل‌هایی را بوجود می‌آورد.”
غبتُ فی الصمتِ و الهمومِ الضَّواری
وتغلّفتُ بالوجومِ و وار یـْ

و الأمانی و الذکریات السَّواری
ت همومی فی صمتیَ المتواری

***
یا شاعر الآلام کم تدمَی و کم
خفِّفْ علیک و عشْ بقلبکَ وحدَه
فی قلبِکَ المهمومِ ألفُ خمیلهٍ

تبکی و تحتملُ الهمومَ جِساما
و أسألْ نهاکَ لِمَ البکا و عَلاما؟
تلدُ الهمومَ أزاهراً و خُزامی۸۱

۲-۴-۳.دلتنگی و تنهایی
زمانی که از دلتنگی و تنهایی سخن به میان می‌آید در می‌یابیم که “عبدالله بردونی” در بسیاری از قصائدش آثار این تنهایی و دلتنگی را بر جای گذاشته است. بویژه در مجموعه‌های اولیه‌اش که دلتنگی‌ها و تنهایی‌های خود را در لا‌به‌لای این اشعار به تصویر کشیده است. او در قصائد (فی الطریق، أنا، وحدی هنا، صراع الأشباح، وحده الشاعر، فی الجراح، آخر جدید) به این مسئله پرداخته است.
او در این خصوص می‌گوید: “در میان یأس و ناامیدی و غم و اندوه تنها و بی‌کس هستم و مدام از این رنج و مصیبت به رنج و مصیبت دیگری مرا مبتلا می‌ کند. و دوران کودکی با هنرمندی خاص از سنگینی دردهای من می‌کاهد. من در اینجا کودکی بدون دوران بچگی هستم و نا امیدی دایه من است.و دشمنی افراد پست و رذل
مرا می‌آزارد من نیز از آنها انتقادمی کنم آنها در مقابل از من انتقام می‌گیرند وزخم و چرک را با چرک درمان می‌کند(شستشو می‌کند) (انتقام را با انتقام جواب می‌دهند)، زیرا من نقص و عیب آنها را می‌دانم، آنها خیانت کردند، اما من این کار را انجام ندادم، چون آنها اصل و نسب خود را(عرب بودنشان) را فروختند اما من بالاتر از سود و منفعت آنها اوج گرفتم و راضی شدم که خودم بدبخت شوم در مقابل آنها را خوشبخت کنم)).
وحدی وراءَ الیأسِ و الحَزَنِ
و طفولهُ الفنّانِ … تُذهِلُنی
فأنا هنا طفلٌ بدونِ صِباً
و عداوهُ الأنذالِ تَتبَعُنی
و لأنَّنی أدری نقائصَهُم
و لأنَّهم باعوا عروبَتَهم
و رضیتُ أنْ أشقی و أسْعَدَهُمْ

تجترُّنی مِحَنٌ ألی مِحَنِ
عن ثقلِ آلامی و عن وَهَنی
و الیأسُ مُرضِعَتی و محتضِنی
و تُغَسِّلُ الأدرانَ بالدَّرنِ
و لأنَّهُم خانوا و لم أخُنِ
و عَلوتُ فوق البیعِ و الثَّمن وَهَج ُالوحولِ و زُخرُف ُالعفنِ ۸۲

در جای دیگری نیز “بردویی و دلتنگی‌های خود را به تصویر کشیده است: “تنها همدم من آرزو، کلبه و شکست و ناکامی است؛ قلب من با این زخم و جراحت‌ها دوست شده است و در اینجا تاریکی بر کلبه من مسلط شده همانگونه که فقر و ناداری بر مستضعف و تهیدست چیره می‌شود در این شب تنها هستم و آرزو و فضای خفه کننه اطراف من می‌چرخند. اینجا در پشت کلبه، باغ و بستانی است که شاخه‌های آن خشک شده و برگ‌هایش فرو افتاده است”.
لا مشفقٌ حولی و لاإشفاقُ
البردُ و الکوخُ المسجّی و الهوی
و هُنا الدُّجی یسطو علی کوخی‌کما
وحدی هنا فی اللیلِ ترتجفُ المُنی
و هنا وراءَ الکوخِ بستانٌ ذوت

إلّا المُنی و الکوخُ و الأخفاقُ
حولی و قلبی و الجراحُ رفاقُ
یسطو علی المستضعفِ العملاقُ
حولی و ترتَعِشُ الجَوَی الخفّاقُ
أغصانُهُ و تهاوتِ اِلأوراقُ۸۳

به تنهایی بار سختی‌ها و بدبختی‌هایش را به دوش می‌کشد و غمخواری برای وی وجود ندارد و تنها همراهش پاهایش هستند که همواره همراهش هستند و آه و ناله را درپس زخمهاپنهان می‌کند در حالی که خسته است از راه عبور می‌کندومی گذرددرحالی که اوخیال اندوهگین را دنبال می‌کند”.
وحدَهُ یحملُ الشَّقا و السّنینا
وحدهُ فی الطریقِ یسحَبُ رجلیْه
مُتْعَبٌ یعبرُ الطریقَ و یمضی

لا معینٌ و أین یَلقی المُعینا
و یطوی خلفَ الجراحِ الأنینا وحدهُ یتبعُ الخیالَ الحزینا۸۴

۲-۴-۴. عشق
عشق بخش بزرگی از اشعار “بردونی” را به خود اختصاص داده است. نخستین مجموعه شعری‌اش “من أرض بلقیس” سی قصیده، و “فی طریق الفجر” ده قصیده، و در “مدینه الغد” پنج قصیده، و “السفر إلی الأیام الخضر” دو قصیده، و”وجوه دخانیه فی مرایا اللیل” یک قصیده و “ترجمه رملیه لأعراس الغبار” یک قصیده عاشقانه دارد که در آنها از موضوع عشق و منبع آن سخن می‌گوید.
“بردونی” عشق‌اش را به معشوقه‌اش اینچنین به تصویر کشیده است: “ای معشوقه من! من شاعر عشقم و سروده‌ها و هنرم از آن عشق است. عشق همه سروده‌هایم را مجروح و درگیر کرده. ای خداوندگار زیبایی! من تو را دوست دارم و به تو عشق می‌ورزم؛ من تشنه عشق تو هستم و در این راه چقدر تشنگی کشیدم (سختی کشیدم) خمر و شراب مستی من در وجود تو نهفته است. در معنای تو مستی عشق و هنر و رقص خیال وجود دارد. و فریبندگی و دلربایی در وجودت بسان موجود زنده‌ای است که بر گرد زیبا رویان می‌چرخدوهر چیز زیبایی را آشکار می‌کند گمان ویقین من آن را دوست دارد و من از دنیا همان را می‌خواهم “.
إننی یا حبیبتی شاعرُ الـ
یَجرِحُ الحبُّ أغنیاتی فیُصبیـُ
إننی یا إلههََ الحُسنِ أهوا
إننی ظامیءٌ الیکِ و کم أظما
فی معانیکِ سکرهُ الحبِّ و الفنِّ
و فتونٌ حیٌّ یموجُ علی أعـ
إنّها کلُّ ما أریدُ مِنَ الدنـ

حبِّ‌ و للحبِّ أغنیاتی و فنّی
ها و یُبکینیَ الهوی فأغنّی
کِ و إنَّ الهوی من الحسنِ یُغنی
و أظما و فیکِ خمری و دَنِّی
و فیها رَقْصُ الخیالِ المغنّی
طافِ حَسْنا یجِلُّ عن کلِّ حُسْنِ
یا و ما یشتهی یقینی و ظنی۸۵

همچنین در جای دیگری ملاقات و دیداری که با معشوقه‌اش داشته را وصف کرده و اینکه تا چه حدی آن ملاقات برایش لذت بخش بوده است: “با آن معشوقه دیدار کردم، به هم دلبسته شدیم چقدر این دیدار ما شیرین و لذت بخش بود! و چقدر نزدیکی با آن زیبا بود! و عشق به آن، سبک و آسان بود! آن معشوقه بهار سروده‌ها و شادی است، همچنین زندگی و معنی عشق معنای آن است. آن در لبخند‌های کودکی به مانند بوسه‌های مستانه‌ای است که دوست داشتنی‌ترین مستی، بوی خوش آن را به اطراف می‌پراکند. با آن معشوقه دیدار کردم در حالی که سروده‌های عشق در دهان من بود. برای وی شعر سرودم؛ پس یک لحظه چشمانش را به پایین انداخت و نزدیک شد و با لبخندهایی از روی رضایت دهان را به سمت خود نزدیک کرد.”
لاقیتُها و هی تهوانی و أهواها
و ما الذَّ تَدانیها و أجملها
فهی الربیعُ المغنّی و هی بهجتُهُ
و إنّها فی إبتساماتِ الصِّبا قُبَلٌ
لاقیْتُها و أغاریدُ الهوی بفمی
غازلتُها فتغاضت لحظهً و دنتْ

فما أُحیْلی تلاقینا و أحلاها
و ما أخفَّ تصابیها و أصباها!
و هی الحیاهُ و معنی الحبِّ معناها
سکری تفیضُ بأشهی السکرِ رِیّاها
تشدو و تشدو و تستوحی محیّاها
و عَنْونتْ بابتساماتِ الرِّضا فاها۸۶

۲-۵. مکتب رمانتیسم و بردونی
پیدایش هر مکتب ادبی، در واقع فرایند شرایط و اوضاع سیاسی و اجتماعی یا فرهنگی در دوره‌ای ویژه است که اغلب دنباله و نتیجه طبیعی مکتب قبلی و گاه عکس‌العمل و طغیانی بر ضد آن است.۸۷

اصطلاح رمانتیسم، برگرفته از کلمه رمانس۸۸ است. این کلمه در قرون وسطی به زبان‌های محلی مشتق از زبان لاتین اطلاق می‌‌شد که در کشورهای مختلف اروپا متداول بود، داستان‌هایی که به این زبان‌ها نوشته، یا از زبان لاتین ترجمه می‌‌شد رمانس نامیده می‌‌شد. و به طور کلی این کلمه به معنی ادبیات ملی یا ادبیات توده مردم به کار می‌‌رفت. در قرن هفدهم، در انگلستان و فرانسه داستان‌هایی را که به نحوی افراطی، خیال‌انگیز و عجیب و غریب بودند، به این زبان‌ها نوشته می‌‌شدند به مضمون تحقیرآمیز، رمانس می‌‌خواندند به تدریج کلمه رمانتیک در فرانسه مفهوم ظریف، آرام، احساساتی و محزون را به خود گرفت و معمولی‌ترین مفهوم آن، سروکار داشتن با عشق و افکار شاعرانه بود، از نظر اصطلاح ادبی مکتبی بود که در ربع آخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، در ادبیات غرب به وجود آمد و نخستین وجه بارز آن، تضاد و مخالفتش با کلاسیسم و اصول و مبادی آن بود، این نهضت همه انواع ادبی را در بر گرفته و بر نقاشی و موسیقی نیز اثر گذاشت.۸۹
در واقع رمانتیسم انعکاسی در مقابل کلاسیسم بود، که بیانگر مبارزه با دنیای واقع و رویکردی به سوی دنیای رؤیاها بوده لذا رمانتیسم گرایش درونی به سوی خود و درون می‌باشد.۹۰
مکتب رمانتیسم در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم میلادی پدیدار شد. این مکتب زاییده دوره‌ای است که در وضع سیاسی و اجتماعی اروپا بویژه فرانسه تحولات بزرگی روی داد، این تحولات اجتماعی ادبیات را به شدت تحت تأثیر قرار داد. در نیمه اول قرن هجدهم طبقه اشراف و اصیل‌زادگان رفته رفته قدرت و اعتبار خود را از دست می‌‌دادند به خصوص از لحاظ اخلاقی فساد و انحطاط آنها روز به روز نمایان‌تر می‌‌شد، در نتیجه آگاهی مردم بالا رفت و نویسندگان و متفکران وابسته به طبقه بورژوازی کوشش خود را بر ضد سنن اشرافی و برای اصلاح وضع اجتماعی به کار می‌‌بردند نتیجه این کوشش‌ها آزادی بیان و از بین رفتن تعصب ها بود.
در حقیقت ادبیات رمانتیکی تصویری راستین و گویا از گرایشات انقلابی و ملی ارائه می‌‌دهد و با ادبی سرشار از هنر و انقلاب فکری از آرمان‌های یک جامعه سخن می‌‌گوید، و رنج و سختی ناشی از محدود بودن در جهان هستی را بازگو می‌‌کند و سعادت و خوشبختی را در عالم رؤیا و خیال جستجو می‌‌کند.۹۱
ریشه و اساس رمانتیسم ـ گذشته از تمام نظریات و تعریف‌های ارائه شده ـ در آن حالت احساسی و عاطفی نهفته است که روح بشریت آن را از شرق تا غرب، گسترش داده است و آن حالت نارضایتی وناخشنودی نسبت به واقعیت موجود، به همین جهت در جست‌وجوی ماورای آن است… در جستجوی آسایش کامل، در



همه حقوق محفوظ است

Posted ژانویه 5, 2019 by mitra4--javid in category "پایان نامه ها و مقالات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *