می 6

ادامه روایت نمادین سووشون:دانلود رایگان پایان نامه مشاوره,نقد و بررسی رمان سووشون

بهانه همی جست زان کار شاه

بدان تا ببخشـــد گذشته گناه177

در سووشون نیز پدر یوسف ـ حاج آقای جامع الشرایط شهر ـ دل بر سودابه هندی می‌بندد ـ زنی بیگانه و به همان نام. این عشق باعث رسوایی حاج آقا می‌شود. همه‌ی خلق خدا از کارش متحیر می‌شوند و «شاید پشت سر تف و لعنت هم می‌فرستادند«(74) مسجد و درسش را هم ازش می‌گیرند. برای حاج آقای همه چیز باخته راهی نمی‌نماند جز عشق ورزیدن «تخته‌ی کعبه است ابجد خان عشق» هرچند یوسف هیچ‌گاه سودابه را رسماً به زنی نمی‌گیرد اما بعد از عروسی خان کاکا و عمه‌خانم و آواره شدن مادرشان در کربلا، سودابه هندی را به خانه می‌آورد و او عملاً جای مادر یوسف را می‌گیرد.(76) نسبت و شباهت یوسف با سیاوش تنها منحصر به روایت شاهنامه نیست بلکه دیگر روایت‌های داستان سیاوش نیز با یوسف و سووشون پیوندهایی دارند. یوسف نیز همچون اسطوره‌ی سیاوش با کشاورزی ارتباط تنگاتنگی دارد. او علاوه بر آن‌که ارباب چندین روستا است که مردمانش به کار کشاورزی مشغولند، عشایر را نیز دعوت به روستانشینی و کشاورزی می‌کند.(53) زری در رویاهایش باید از مزارع بگذرد تا به یوسف که «عبای نازکی به دوش دارد و روی قالیچه جلو آسیاب نشسته، قلیان می‌کشد» برسد.(269) هیات ارباب منشانه‌ی یوسف، یادآور رب النوع کشاورزی ـ سیاوش ـ است. در اسطوره‌ی سیاوش اسب نقش مهمی دارد. اساساً سیاوش را دارنده‌ی اسب نر سیاه و گاه حتی اسب سیاه معنا کرده‌اند.178 علی حصوری حتی گمان می‌برد که شکل اولیه‌ی اسطوره‌ی سیاوش، اسب بوده و داستان او ریشه در اعتقادات توتمیک دارد. حصوری برای اثبات ادعایش قراینی از استودان‌هایی با شکل پیکر انسانی که کلاهی با گوش‌های اسب دارند به دست می‌دهد و آن‌ها را نشانه‌ای از «بازگشت شخص به اصل خویش که اسب بوده است»179 تفسیر می‌کند. در آثار به جای مانده از دوره‌های بعد تصویر سیاوش همه جا ـ به جز صحنه‌ی بریدن سرش ـ همراه با اسب است. (نگاه  کنید به تصاویر یک، دو و سه) پس از او نیز کی‌خسرو به کمک اسب سیاوش ـ شبدیز ـ به ایران می‌رود و خود را آماده‌ی مبارزه با افراسیاب می‌کند. تصویر یوسف در سووشون نیز در بسیاری صحنه‌ها همراه اسب است. خان کاکا یوسف را سرزنش می‌کند که همه‌ی کارهایش از روی هوس است و در دوره و زمانه‌ای که هیچ کس اسب نگه نمی‌دارد او سه تا اسب در طویله دارد(23) اما یوسف و به تبع او خسرو به اسب‌ها علاقمندند تا آن‌جا که نعل کردن سحر در خانه‌ی آن‌ها تبدیل به یک واقعه‌ی مهم می‌شود(29) یوسف با اسب به شکار می‌رود(41) با اسب به ده می‌رود(145). دوقلوهایش را سوار اسب به گردش می‌فرستد0191) در خاطرات زری و یادهای جوانی‌اش سوار بر اسب ظاهر می‌شود (261)، با اسب سراغ انبار می‌رود و آذوقه بین مردم تقسیم می‌کند(248) و بالاخره اسب بی سوارش مرگش را آشکار می‌کند.(242)

گزینش  نام یوسف برای اصلی‌ترین قهرمان مرد در سووشون، تا حدودی تداعی‌گر یوسف نبی است که البته این تشابه اسمی نیز پر بیراه نیست. شباهت شخصیت یوسف با سیاوش و هم‌نامی‌اش با یوسف نبی از سر تصادف نیست بلکه حکایت از پیوند کهن و آشنایی دیرپای این دو شخصیت تاریخی ـ اسطوره‌ای ـ یوسف و سیاوش ـ دارد. یوسف نبی هر چند دارای هویت تاریخی است، اما داستان‌هایی که به گردش ساخته شده و برخی از آن‌ها در تورات هم آمده یک بن‌مایه‌ی اسطوره‌ای «خدای شهید شونده» دارد که

«به صورت یک شخصیت انسانی درمی‌آید، به چاه افکندن، به زندان افتادن او و غیره در واقع مرگ خدای نباتی است که شکل نمادین پیدا کرده و از چاه درآمدن او و آزادیش از زندان و به قدرت رسیدن او، به خصوص نعمت به مصر آوردن او دقیقاً حیات مجدد خدای شهید شونده است.»180

گویی دانشور هنگام آفرینش یوسف پیوند اسطوره‌ی سیاوش ـ خدای نباتی ـ و ماجراهای یوسف نبی را در نظر داشته است. در صحنه‌ای از سووشون یوسف را می‌بینیم که در قحطی حاصل از حضور قشون خارجی به سراغ انبارها می‌رود و با دست خودش مهر و موم انبارها را می‌شکند و بنشن و خرما و آرد میان دهاتی‌ها تقسیم می‌کند. (248) این صحنه کاملاً  یادآدور یوسف پیامبر است که در قحطی میان مردم گندم پخش می‌کند و آن‌ها را از فقر و گرسنگی می‌رهاند «در این موقع قطحی سراسر جهان را فراگرفته بود. یوسف انبارها را گشوده، غله‌ی مورد نیاز را به مصریان و به مردمی که از خارج می‌آمدند می‌فروخت.»181

یوسف نبی از همان کودکی با دیگر کودکان متفاوت است. یعقوب که نشانه‌ی پیامبری را در او می‌بیند، بسیار عزیز می‌داردش و به او بیش از دیگر برادرانش محبت می‌کند و همین باعث حسادت برادرانش می‌شود. تا آن‌جا که تصمیم می‌گیرند به هر حیله و فریبی او را از میان ببرند. یوسف سووشون نیز همچون پدرش هیچ‌گاه حاضر نمی‌شود منت خودی و بیگانه را بکشد. خلق و خوی پدر را دارد و از این رو پسر سوگلی و مورد حسادت خان کاکاست. «حاج آقای خدا بیامرزم خیلی خرج تو کرد اما خرجی برای من نکرد. وقتی هم مالش را قسمت کرد به هر دوتامان به اندازه‌ی هم داد.»
(25 و 24) و نهایتاً از نظر زری خونش به پای او هم نوشته می‌شود. «خان کاکا نگذارید بگویم. اما این خون پای خیلی‌ها نوشته شده از جمله پای شما»(294) شاید بتوان امتناع یوسف از فروش محصولاتش به بیگانگان را با امتناع سیاوش و همچنین یوسف نبی از پذیرفتن عشق سودابه و زلیخا مقایسه کرد.182

در هر دو داستان، زنی فریب‌کار و حیله‌گر وجود دارد که دردسرهای فراوانی برای قهرمانان می‌آفرینند. در داستان یوسف نبی، زلیخا همسر عزیز مصر با حیله‌گری و دروغ‌زنی یوسف را به زندان می‌افکند. «فوطیفار چون سخنان زنش را شنید، بسیار خشمگین شد و یوسف را به زندانی که سایر زندانیان پادشاه در آن در زنجیر بودند انداخت»183 در داستان سیاوش هم سودابه ابتدا، کاووس را نسبت به سیاوش بدبین می‌کند اما با گذر سیاوش از آتش، خود رسوا می‌شود. از آن پس نیز از دسیسه‌چینی دست نمی‌کشد. سرانجام سیاوش برای گریز از دست او به جنگ با افراسیاب می‌رود و باقی ماجراها که به کشته شدنش منجر می‌شود و به گونه‌ای خون سیاوش برگردن اوست.

دگــرباره با شهــریار جهــان

همی جادوی ساخت اندر نهان

بدان تا شــود با سیاوش بـــد

بدانسان که از گوهـر او ســزد

ز گفتار او شـاه شــد در گمان

نکرد ایچ بر کس پدید ازجهان184

رستم که سودابه را در مورد سیاوش گناه‌کار می‌داند، چون از کشته شدن سیاوش آگاه می‌شود به خون خواهی شاهزاده‌ی بی‌گناه او را با خنجر دو نیم می‌کند. داستان مکر زنان به قصد به دام انداختن قهرمانان و سپس ناکامی آن‌ها و به کشتن دادن مردان، داستان دیگری را نیز به ذهن می‌آورد. داستان یحیی که هیرودیا و دخترش، با دسیسه‌چینی، هیرودیس پادشاه را وامی‌دارند تا سر او را از تن جدا کند.185 اشتراوس ماجرای یحیی و شهادت او را در اپرای سالومه به تصویر کشده است.

می‌دانیم یحیی فرستاده‌ی خداست و آمده است تا مژده‌ی ظهور عیسی را به مردم بدهد و تصدیق کننده‌ی او باشد.186 او نیز چون سیاوش بی‌گناه کشته می‌شود اما امیدوار است که عیسی راهی را که او آغاز کرده به سرانجام رساند. همان‌گونه که سیاوش و یوسف هر یک چشم امید به خسروی خویش داشتند.

دختر هیرودیا می‌خواهد تا سر یحیی را در تشتی به او دهند. گویی او نیز می‌هراسد زمین خون یحیی را همچون خون سیاوش فرو نخورد  و از آن گیاهی برویاند. ترس از فرو ریختن خون بی‌گناهان، در سنت‌ها و آیین‌های کهن به کرات دیده می‌شود. (نگاه کنید به تصاویر چها، پنج و شش) همچنین

«درنقاشی‌های عامیانه و در مینیاتورهای ایرانی مکرر دیده‌ایم که در همه جا سعی می‌شود خون کسانی که بی‌گناه قربانی می‌شوند، در ظرفی جمع‌آوری ‌شود تا بر زمین ریخته نشود.»187

همسانی یحیی و سیاوش تا آن‌جا است که هنگامی که زری در چادر ایل نقش سیاوش را می‌بیند آن را با یحیی اشتباه می‌گیرد(44) اشتباهی که نمی‌توان علت آن را تنها این دانست که زری «از سر کلاس یک‌راست به خانه‌ی شوهر آمده و هنوز سرش پر از داستان‌های انجیل است که هر روز صبح در مدرسه مجبور بوده بخواند»(44) چرا که حتی پس از این داوری یوسف، زری باز هم نمی‌تواند سیاوش را بشناسد و این بار آن را امام حسین(ع) می‌پندارد. آنچه بیش از هر چیز سرگذشت امام حسین و سیاوش را به هم نزدیک می‌کند شهادت و بی‌گناه ریخته شدن خونشان است و مخصوصاً شباهت مراسم سوگواری آنان است. برخی پژوهشگران گمان می‌برند این دو مراسم آیینی سوگ ایرانی و اسلامی با یکدیگر درآمیخته‌اند که اندکی بعد از آن سخن خواهیم گفت.

امام حسین پس از سیاوش و یحیی می‌آید و شهادتش به گونه‌ای تکرار و یادآوری شهادت آنان است. برخی محققان معتقدند که داستان سیاوش در فرهنگ اسلامی تغییر یافته و در روایت زندگی امام حسین مستحیل شده است و به این ترتیب داستانی ملی رنگ مذهبی به خود گرفته است و آنچه از داستان سیاوش «با نظام فکری دین جدید هم‌ساز نبود فراموش شد و‌ آنچه ماند از اختلاط با وقایع تاریخی و داستانی دیگر اسطوره‌ی امام حسین و شهادت او و یارانش را فراهم ساخت».189

سیاوش با دعوت افراسیاب به توران زمین می‌رود و چندی در آن‌جا روزگار سپری می‌کند اما سرانجام به دست میزبان خود به شهادت می‌رسد. امام حسین نیز به پشتیبانی بیعت‌نامه‌هایی که مردم کوفه برایش فرستاده‌اند، راهی کوفه می‌شود اما هنوز در راه است که مردم با والی یزید ـ ابن زیاد ـ بیعت می‌کنند. ابن سعد ـ سردار ابن زیاد ـ با سپاهی از کوفیان به جنگی نابرابر با امام حسین می‌رود و امام را با یارانش به شهادت می‌رساند. خون امام حسین نیز همچون سیاوش به دست دعوت کنندگانش به زمین ریخته می‌شود.

جوشش خون پاک و بی‌گناه سیاوش و رویش گیاه از آن با تغییراتی در داستان امام حسین نیز آمده است. در روایات مربوط به معراج پیامبر می‌خوانیم که پیامبر زمانی که همراه جبرئیل به معراج می‌رفت، به زمین نگاه می‌کند و دریایی از خون می‌بیند. از جبرئیل درباره‌ی آن می‌پرسد. جبرئیل می‌گوید: «این دشت کربلا است و این هم خون حسین(ع)، پیغمبر آهی از تأثیر کشید. اشک چشم چپ پیامبر به صحرای کربلا افتاد و تبدیل به درختی سبز و خرم گشت. گفته‌اند که شیره‌ی درخت، خون امام حسین(ع) است.»190

در هر دو روایت ایرانی و اسلامی به شیوه‌ای بر عنصر آب و آتش تکیه شده است. سیاوش در خواب از سویی رودی بی‌کران را می‌بیند که نیزه‌ورانی کنار آن ایستاده‌اند و از سویی دیگر آتشی فروزان که به سویش شعله می‌کشند. در روایات مذهبی هم امام حسین را درکنار رود فرات می‌یابیم. در حالی که سپاهیان دشمن رود را سد کرده و از رسیدن آب به امام و یارانش جلوگیری می‌کنند. گرمای شدید روز عاشورا و حرارتی که تحمل تشنگی را بر امام و یارانش سخت‌تر می‌کند نیز با آتشی که سیاوش در خواب دیده، سنجیدنی است. در سووشون، با نقلی که پیرزن خوشه‌چین از مراسم سیاوشان برای زری می‌گوید بر شکل اساطیری این عناصر تأکید می‌شود. البته باید توجه داشت که در این حکایت، داستان سیاوش و امام حسین درهم آمیخته است.

«یک عده خاک دستشان است و کلاهی قهوه‌ای گل وبته‌دار به سرشان انداخته‌اند، این‌ها ملک خاک هستند. یک عده‌ی دیگر بادبزن دستشان است و خودشان را باد می‌زنند. این‌ها ملک باد هستند. یک عده سیاهپوش مشعل دست گرفته‌اند. این‌ها ملک آتش هستند… از گوشه‌ی چهارم میدان یک قلندر می‌آید که ذکر علی می‌گوید … کشکول قلندر پر از شربت گلاب است. قلندر دهنه‌ی اسبش را می‌گیرد و می‌گوید به یاد لب تشنه‌ی حسین یک جرعه نوش کن»
(272)

در این رمان از سویی سرنوشت سیاوش و امام حسین درهم می‌آمیزد و از سوی دیگر شباهت‌های یحیای تعمید دهنده با هر دوی این داستان‌ها به نمایش گذاشته می‌شود.191 راوی همه جا این سه شهید را به یکدیگر در می‌پیوندد. نام هر یک، یاد دیگری را تداعی می‌کند تا سرانجام نفر چهارمی نیز به آن‌ها افزوده می‌شود! سرنوشت یوسف و شهادت او روایت امروزین داستان یحیی و سیاوش و امام حسین است. یوسف به مبارزه‌ای دست می‌زند که ریشه در تاریخ سرزمین ما دارد. مبارزه‌ای که در آن شهادت به معنای شکست نیست، قهرمانی که در زندگی تنها و منفرد بود پس از مرگ «در همه حضور می‌یابد و ناگزیر می‌شود. دیگر عالم مبتلای اوست» سیاوش عمری را در سکوت و تحمل گذراند، نه آن‌گاه که سودابه به او تهمت زد، شکایت و اعتراضی کرد و نه آن‌گاه که افراسیاب می‌خواست بی‌گناه سرش را از تن جدا کند. یحیی نیز پیامبری تنها در زندان پادشاهی ستمگر بود که مردم پیامبری‌اش را باور نداشتند. دعوت کنندگان امام حسین (ع) نیز در حساس‌ترین زمان‌ها او را تنها رها کردند. یوسف سووشون نیز مردی یکه و تنها است در شهر سگساران! مردم روزگاش حتی زمانی که اعتراضات ساده‌اش را می‌شنوند از او فاصله می‌گیرند و ترکش می‌کنند.(5) اما شهادت این قهرمانان تحولی عظیم در روزگارشان و روزگاران دیگر به وجود می‌آورد. گویی باید خون اینان ریخته می‌شد تا چشمان خواب‌آلود مردمان به روی حقیقت باز می‌شد. دیگر برای بازماندگان چاره‌ای نمی‌ماند جز انتخاب «هر کس باید در قبال این خون ریخته بداند که با کیست. در هوای کشنده است یا کشته.»192

در اندیشه‌های دینی یارسان ـ پیروان اهل حق ـ نکته‌های درس آموز و تأمل‌برانگیزی در زمینه‌ی آمیزش و یگانگی چهره‌هایی چون سیاوش، یحیی و حسین یافتنی است. در آموزه‌های اهل حق شهادت و تکرار جلوه‌های آن در تاریخ جایگاهی ارجمند دارد. یارسان می‌پندارند در هر دوره‌ای انسان کاملی وجود دارد که با شهادت خود، حقیقت را جلوه‌گر می‌کند. شهدایی که با سیاوش، یحیی و امام حسین در یک راستا قرار دارند و در حقیقت ادامه‌دهنده‌ی راه او هستند. در سروده‌های دینی یارسان می‌بینیم که «روح عالی قلندر از هابیل به جمشید و از وی به ایرج و سیاوش و امام حسین و سپس به باباطاهر و دیگران حلول کرد.»193  یوسف سووشون را نیز می‌توان حلقه‌ای از این زنجیر دراز آهنگ شاهدان به شمار آورد. به یاد می‌آوریم که عمه‌خانم اصرار دارد خان کاکا در آگهی ترحیم یوسف به جای «درگذشت جوان ناکام» از واژه‌ی «شهادت» استفاده کند. (260)

شهادت یوسف بیش و پیش از هر کس در زری اثر می‌نهند. زری هر چند دیر اما بسی ژرف با قهرمانان اصلی این سلسله آشنا می‌شود و دیگر می‌خواهد نه تنها در مرگ یوسف بلکه در مرگ تمام شجاع‌ها خوب گریه کند(292) و برای ادامه‌ی راه آن‌ها و زنده نگه داشتن راهشان حداقل کاری که می‌تواند انجام دهد سوگواری است. زری عزاداری برای یوسف را  با مراسم سووشون و تعزیه‌ی امام حسین درهم می‌آمیزد و به این شیوه قتل یوسف را از یک مسأله‌ی خصوصی به یک مسأله‌ی اجتماعی بدل می‌کند(295) گویی جامعه ماجرایی را به یاد می‌آورد که در نهفت ضمیر ناخودآگاهش حضور داشته است. با کشته شدن سیاوش، همه‌ی آنانی که به گونه‌ای از روزگار به ستوه آمده‌اند به خون خواهی او به پا می‌خیزند. در داستان سووشون هم شهادت یوسف به یکباره چشم همگان را می‌گشاید و آن‌ها را برای تشییع جنازه‌ی یوسف به خانه‌ی زری می‌کشاند. «اگر مرگ سیاوش تباه نیست پس مرگ همه‌ی آنان که زیستنی چون او دارند بیهود نیست»194 زری با شهادت یوسف به یاد سیاوش می‌افتد و برای او می‌گرید. برای او که اکنون دیگر نیک می‌شناسدش و دلش برایش می‌سوزد(273) برای زری قتل یوسف شهادت سیاوش را تداعی می‌کند از این رو در سوگ یوسف به سووشون می‌نشیند. «انگار کن سووشون است و سوگ سیاوش را گرفته‌ایم.»(298) شهادت یوسف عمه‌خانم را با ذهنیت مذهبی‌اش بیشتر به یاد امام حسین وکربلا می‌اندازد. زری با دیدن او «یادش به حضرت زینب می‌افتد»(292) با کشته شدن یوسف عمه دیگر نمی‌خواهد به کربلا برود «حالا که کربلای من همین جاست»(249) به پاسبانی که می‌خواهد جلوی تشییع جنازه‌ی یوسف را بگیرد می‌گوید:«انگار کن این‌جا کربلاست و امروز عاشوراست، تو که نمی‌خواهی شمر باشی»(298) و جمعیت فریاد می‌کشد «یا حسین».

زری سال‌ها پیش از زبان پیرزن خوشه‌چین چیزهایی درباره‌ی مراسم سووشون شنیده بود و حالا مرگ یوسف همه‌ی آن یادها را در ذهنش زنده کرده است. پیرزن برای زری از درخت گیسو گفته بود. درختی که اهل ده زیر سایه‌ی آن میعاد دارند تا با هم به مراسم سووشون بروند. درختی که با گیسوان بافته شده‌ی زنان جوان داغ دیده آراسته شده است (273و272) حالا زری آرزو می‌کند که گیس داشت و آن‌ها را می‌برید و «مثل آن‌های دیگر به درخت آویزان می‌کرد.»(274) درخت گیسو یادآور درختی است که در شاهنامه از خون سیاوش می‌روید و پرستشگاه سوگواران می‌شود.

ز  خاکی  که  خون  سیاوش بخورد

بابــر  اندر  آمـــد  درختی زگــرد

نگــــاریده  بر برگ‌هــا چـهـر او

همی بوی مشـک آمد از مهـــر او

به دی مــه نشـان بهـــاران بدی

پرسـتشـگه ســــوگـواران بـدی195

فرنگیس نیز با شنیدن خبر کشته شدن سیاوش گیسوانش را می‌برد:

هـمـه  بندگان مــوی کردند باز

فـرنگیس مـشـکین کـمـند دراز

برید و میان  را  به  گیسو  ببست

به فندق گل ارغـوان را بخست196

هنوز هم در برخی مناطق ایران رسم است که کسانی که نزدیکانشان را از دست می‌دهند گیسوان خود را می‌گشایند و یا آن‌ها را کوتاه می‌کنند. در میان ایل بختیاری رسم است که مردان در عزا کلاه از سر برمی‌دارند و زنان «مخصوصاً بستگان نزدیک متوفی گیسو می‌برند و موی می‌کنند.»197 در لرستان نیز زنانی که با متوفی نسبت بسیار نزدیک دارند گیسوان خود را می‌برند و بر کتل یا بر بالای گور متوفی می‌آویزند.198 نشانه‌هایی از این آیین را می‌توان در مویه‌ها و سوگ‌سرودهای مردم لرستان سراغ کرد. ترجمه‌ی شماری از این مویه‌ها:

ـــ خـــواهــران  و  مـــادرت گـیـسـوانـشــان را  می‌بـرنـد

هــمـگی بـا کـــارد زلـف مـی‌بـرنـد، زنـت بـا  قـیـچـی199

ـــ بـی بـی اشـرف  را  در  کـوه دیـدم، داشـت گـریه  می‌کرد

او به خـاطر مـرگ  پـدرش   گیسوانـش را  بـریـده اســت.200

ـــ ای دختر گیسوانت  را  ببر،  گیسـوان  تو  رشد  خواهد  کرد.

امـــا پـــدر بلنـد قــامتـت دیـگـــر بـاز نمی‌گـــــردد.201

گشودن زنجیر زلف و پریشان کردن و کندن موی بر جسد مرده جزء آن دسته از مراسم سوگواری به جای مانده از مراسم سووشون است.202 در یکی از کهن‌ترین تصاویر به جای مانده از مراسم سووشون در دیواری از کاخ پنجکند جسد سیاوش را می‌بینیم که در اتاقی آرمیده است و زنانی در حالی سوگواری و افشاندن موی پیرامون اویند.203 (نگاه کنید به تصویر هفت)

در مراسم تشییع جنازه‌ی یوسف، خسرو و هرمز مادیان را کتل204 می‌بندند. در گدار فرعی، جایی که جنازه‌ی یوسف را از آن‌جا تشییع می‌کردند، می‌ایستند.(295) چشم مادیان که به جنازه می‌افتد اشک از چشم‌هایش سرازیر می‌شود و بار دیگر حرف‌های زن خوشه‌چین را به یاد زری می‌آورد. در وصف‌های پیرزن خوشه‌چین، اسب سیاوش با قتل او «خود به خود خین آلود می‌شود. تمام یالش پر از خین شد» حتی پیرزن از بزرگترهایش شنیده است که «یک بار در عهد صولت اسب سیاه آن حضرت طاقت نیاورده، از غصه ترکیده، سقط شده» و خودش بارها با دو چشمش «اشک چشم حیوان زبان بسته» را دیده است (273و272) در نقاشی‌های کهن به جای مانده از آسیای کهن که مراسم سوگ سیاوش را به تصویر کشیده اند، می‌توان اسب سیاوش را دید که سوگواران او را به سوی چادری می‌برند که پیکر سیاوش در آن آرمیده است. کتل بستن اسب و حضور آن در مراسم سووشون از آن‌جاست که میان سیاوش و اسب نسبتی عمیق است و «چه هنگامی که او (سیاوش) اسب است و چه هنگامی که سوار، سیاوش و اسب یکی هستند و مرگ یکی بدون دیگری چنان دور است که دست کم باید اسب در عزای او شرکت جوید»205 هنوز هم در برخی نواحی ایران در مراسم ختمی که برای بزرگی گرفته می‌شود، اسب او را کتل می‌بندند و پیشاپیش دسته‌ی سوگواران حرکتش می‌دهند. در میان عشایر بویر احمدی و کهگلویه وقتی خانی می‌میرد

«در اولین روز عزا پس از مراسم تدفین برای رفتن سر قبر و خواندن فاتحه دسته‌ای حرکت می‌کند و پیشاپیش دسته اسبی را حرکت  می‌دهند که لباس‌ها و متعلقات مرده را رویش پهن کرده‌اند و اگر مرده دو دست لباس داشته باشد دو اسب لباس‌های او را حمل می‌کنند.»206

معمولاً وقتی عزاداران به اسب کتل بسته می‌رسند مویه‌هایی درباره‌ی شخص متوفی و اسبش می‌خوانند:

«این اسب زین کرده از آن کیست

که این‌چنین تفنگ و قطار فشنگش خون آلود است؟»207

در رمان سووشون خسرو و هرمز علاوه بر آن‌که مادیان را کتل می‌بندند «یک ملافه‌ی سفید که جا به جا با جوهر گل سنبلی رنگ شده بود، عین یک کفن خون آلود روی سحر» می‌اندازند(296) اگر مادیان یادآور شبدیز ـ اسب سیاوش ـ باشد، بی شک سحر تداعی‌گر ذوالجناح ـ اسب امام حسین ـ است. از دیرباز مراسم‌های سوگواری مذهبی و دسته‌های عزاداری که برای امام حسین گرفته می‌شد اسب سفید رنگی که پارچه‌ای گلگون برپشت دارد،حضور داشته است. تولیاریوس که در سال 1047 هـ. ق به ایران آمده است، در سفرنامه‌ی خود مراسم سوگواری مذهبی اردبیل را وصف می‌کند و ضمن آن از حمل اسلحه‌های امام حسین روی اسب‌ها یاد می‌کند. 208 شماری از پژوهشگران گمان می‌برند که آوردن اسب در تعزیه و پیشاپیش دسته‌های عزاداری امام حسین، برگرفته از آیین سیاوشان است. 209

برای تشییع جنازه‌ی یوسف مردها دسته دسته می‌آمدند و دسته‌ی آخر حتی زنجیر هم داشت. «علامت و جار و چلچراغ از جلو و حجله قاسم به دنبال تابوت می‌آمد»(294) تمام این عناصر یادآور عزاداری‌هایی است که برای امام حسین انجام می‌شود. دانشور در سوگ یوسف هم به عزاداری‌های ملی و سنتی ایرانیان ـ سیاوشان ـ و هم به عزاداری‌های مذهبی ـ برای امام حسین ـ توجه داشته و آن‌ها را در هم آمیخته است. بی‌شک شباهت‌هایی که میان این دو آیین وجود دارد، او را به صرافت چنین کاری انداخته است.210 نزدیکی‌هایی که میان مراسم عزاداری امام حسین و سوگ سیاوش دیده می‌شود بسیاری از محققان را بر آن داشته است تا ریشه‌های سنت‌های عزاداری امام حسین را در آیین باستانی سووشون جست‌و‌جو کنند. پژوهشگران آیین سیاوشان را رسمی بسیار دیرسال می‌دانند. از سده‌های آغازین دوره‌های اسلامی نشانه‌هایی از این مراسم به یادگار مانده است. تصویر سوگواران سیاوش را در سفالینه‌های باستانی خوارزم و فرارودان ـ ماوراءالنهر ـ دیواره نگاره‌های پنجکند سغد و نیز مینیاتورهای ایرانی می‌توان باز جست. 211

در تاریخ بخارا اشاره‌ی مهمی به سیاوشان شده است. نرشخی از سروده‌های شگفت‌انگیز این مراسم سخن می‌گوید و قتل سیاوش را به سه هزاره پیش از روزگار خود متعلق می‌داند.212 او هم‌چنین از قول ابوالحسن نیشابوری ـ از کتاب خزائن العلوم ـ می‌آورد که حصارک ارگ بخارا ساخته‌ی سیاوش است و سیاوش را در دروازه‌ی شرقی آن دفن کرده‌اند. نرشخی می‌نویسد:

«مغان بخارا بدین سبب آن‌جا را عزیز دارند و هر سالی هر مردی آن‌جا یکی خروس برد و بکشد پیش از برآمدن آفتاب روز نوروز و مردمان بخارا را در کشتن سیاوش نوحه‌هاست چنان‌که در همه‌ی ولایت‌ها معروف است و مطربان آن را سرود ساخته‌اند و می‌گویند و قوالان آن را گریستن مغان خوانند.»213

در اشاره‌ی نرشخی چند نکته‌ی مهم وجود دارد. نخست کشتن خروس و آیین قربانی، دوم موقعیت ویژه‌ی زمانی نوروز و آغاز فصل رویش، سوم فراگیر بودن رسم سیاوشان در ولایت‌های مختلف، چهارم تصنیف سازی مغانه برای این سوگ، پنجم از این آیین با عنوان رسمی بسیار کهن سخن گفته می‌شود.

چنان‌که استاد مهرداد بهار نشان می‌دهد سیاوش در نوروز به مفهوم کهن تر آن یعنی آغاز تابستان کشته می‌شود و در پندارهای اساطیری در ششمین سال نو که نوروز بزرگ خواند می‌شود رستاخیز می‌کند. بعدها درگاه شماری زرتشتی این پنج روز به نام «پنجه‌ی دزدیده» ـ خمسه مسترقه ـ به آخر اسفند منتقل می‌شود و جشن رستاخیز عملاً به اول فروردین می‌افتد.214 اما در رمان نه در نوروز بلکه در اول تابستان ـ نوروز کهن ـ مراسم سیاوشان نمایان می‌شود. «اهل ده بالا هر سال بعد از درو می‌روند و وقت خرمن کوبی بر‌می‌گردند.»(273)

صادق هدایت از یادگارهای این آیین در کهگلویه خبر می‌دهد: «صنیف‌های خیلی قدیمی را با آهنگ غمناکی به مناسبت مجلس عزا می‌خوانند وندبه و مویه می‌کنند. این عمل را سوسیوش (سوگ سیاوش) می‌نامند.»215

آیین سوگواری سیاوش پس از اسلام آوردن ایرانیان، تا سالیان سال هم‌چنان پایدار ماند. اما اسطوره‌ی سیاوش کم کم با داستان زندگی امام حسین درآمیخت و سوگ سیاوش در عزاداری امام حسین مستحیل شد. برخی محققان حتی می‌پندارند نخل گردانی که از آداب مشهور عزاداری حسینی است برگرفته از مراسم سوگ سیاوش است. بنابر روایت‌های تاریخی مردم فرا رود ـ ماوراءالنهر ـ تا نخستین سده‌های اسلامی، هر سال در مراسم یادمان سال مرگ سیاوش «شبیه او را می‌ساختند و در عماری یا محملی می‌گذاشتند و بر سر زنان و سینه کوبان و نوحه خوانان در شهر می‌گرداندند»216 نخل امروزی در حقیقت تکامل یافته‌ی تابوت و عماری سیاوش است. حصوری حتی معتقد است این رسم که یک یا دو تن بر بالای نخل می‌روند و عزاداران آنان را هم با نخل به دوش می‌برند، با سیاوش و سوگمندان کنار او ـ در عماری حامل او ـ سنجیدنی است. آنان همان عزاداران داخل عماری سیاوش هستند، که امروزه وظیفه‌ی هدایت نخل را بر عهده گرفته‌اند.217 (نگاه کنید به تصویر هشت)

در سووشون به چند کشته‌ی دیگر از قهرمانان تاریخی ایران اشاره شده است که سرنوشتی مشابه با سرنوشت یحیی، سیاوش،‌ امام حسین و یوسف داشته‌اند. دانشور با کنار هم نهادن این قهرمانان رمان را از بستگی به زمانی خاص می‌رهاند و به تأملات فلسفه‌ی تاریخی نزدیک می‌شود. می‌گوید:

«خواستم یک رمان فلسفی بنویسم و خواستم بگم که زندگی تکرار می‌شه و تاریخ تکرار می‌شه. خواستم منعکس بکنم که یحیای تعمید دهنده با امام حسین سرنوشت مشابه دارند و سیاوش و یوسف هم همین طور. هر چند یوسف هنوز یک انسان اسطوره‌ای نیست.»218

مسعود خان دندان طلا یکی از قهرمانان شهید و ناکام این رمان است که با آن‌که شخصیتش تا فرجام روایت مبهم می‌ماند و مخاطب چیز زیادی از زندگی او نمی‌داند، سرنوشتش کاملاً تداعی‌گر سرنوشت امام حسین است. از لقب «یاور» می‌توان پی‌برد که مسعود خان نظامی بوده و برای ایجاد امنیت به شیراز آمده است اما کلانتر که نمی‌خواهد شهر را به دست او بسپارد بنای ناسازگاری می‌گذارد و با او درمی‌افتد و شهر را ناامن می‌کند. سرانجام «یاور مسعود دید تاب مقاومت ندارد، صبح زود پای پیاده فرار کرد تا خودش را برساند به سید ابوالوفا و آن‌جا متحصن شود» اما او را از پشت می‌زنند و «آن ناکام تو سبزه‌ها می‌غلتیده و می‌گفته آب … آب … » و هیچ کس از ترس تفنگچی‌ها «جرأت نمی‌کرده یک قطره آب به حلق آن ناکام بریزد.»(90)

زری این داستان را از زبان عزت الدوله می‌شنود و پس از قتل یوسف در بی‌هوشی هایی که او را از همیشه به هوش‌تر و بیدارتر کرده است آن را به یاد می‌آورد و در ذهن نا آرامش آن را با طشت‌های طلایی که سربریده در آن‌هاست، پیوند می‌زند. طشت‌هایی که گویی خون سیاوش، یحیی و امام حسین از آن‌ها می‌چکد. آب خواستن و تشنگی یاور مسعود کاملاً یادآور تشنگی امام حسین است و ترس مردم از تفنگچی‌ها و آب ندادن به او هم تداعی‌گر هراس مردم کوفه از یزید و ابن زیاد و تنها گذاشتن امام است. یادآوری بیتی از حافظ که زری تنها مصراع دومش را می‌خواند این تداعی را پررنگ تر می‌کند:

رندان تشنه لب را آبـی نمی‌دهــد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

اشاره به جد اعلای عزت الدوله که ولی نعمت خود ـ لطفعلی‌خان زند ـ را به شهر راه نمی‌دهد و همچنین اشاره به جلال الدین منکبرنی  بیان‌گر کوشش‌های راوی برای تاریخی کردن حوادث و رویدادهای رمان است. جلال الدین منکبرنی و لطفعلی‌خان زند مردان یکه‌ی دوران خود هستند که به مبارزه با دشمنان و بیگانگان به‌پا خاسته‌اند. لطفعلی‌خان برای مبارزه با آغامحمدخان از شیراز خارج می‌شود اما یارانش به او خیانت می‌کنند، دروازه‌های شهر را به رویش می‌بندند. جلال الدین منکبرنی نیز به تنهایی در برابر سپاهیان مغول می‌ایستد و حتی زمانی که پدرش خوارزم شاه تسلیم مهاجمان می‌شود او مقاومت می‌کند اما سرانجام با توطئه‌ی اشراف و به دست برادرش کشته می‌شود. این دو تن از قهرمانان ملی ایران به شمار می‌آیند که در زمانی که هیچ کس حاضر به مقاومت و مبارزه با دشمنان نیست به تنهایی به پا می‌خیزند و تا لحظه‌ی مرگ تسلیم نمی‌شوند. پس از گذشت سالیان سال می‌بینیم که یوسف نیز به راه اینان می‌رود و در دوره‌ای که هیچ مردی حاضر نیست زندگی خود را به خطر بیندازد و در برابر قشون خارجی بایستد، یک تنه می‌ایستد و شهید می‌شود.

در این رمان اشاره‌هایی نیز به داستان حسنک وزیر شده است. جنازه‌ی یوسف را در ماشین نشسته می‌آورند و بعد او را روی تخت چوبین می‌نشانند تا چکمه‌اش را دربیاورند.(243) در این جا صدای راوی شنیده می‌شود که از مخاطب می‌پرسد زری «کجا خوانده بود که فلان کس بر اسب چوبین نشست؟» این تعبیر دقیقاً برگرفته از روایت بیهقی است:

«]حسنک وزیر به عبدوس:[ امیرت را بگوی که من آنچه بکنم به فرمان خداوند خود کنم. اگر وقتی تخت ملک به تو رسد حسنک را بردار باید کرد. لاجرم چون سلطان پادشاه شد این مرد بر مرکب چوبین نشست.»219

حسنک کشته می‌شود چون به مانند نزدیکان و هم پایگانش به فرمان‌های سلطان مسعود که از نظر او سلطان حقیقی نیست، بی‌اعتناست. آن‌گاه که همه‌ی آنانی که زمانی سلطان محمود را ولی‌نعمت خود می‌دانستند از او رخ برتافته و پسر او مسعود را به پادشاهی پذیرفته‌اند،‌حسنک حاضر نمی‌شود سلطنت او را بپذیرد، از این رو بر مرکبی که تا آن روز هرگز بر آن ننشسته بود، می‌نشیند و به بهانه‌ی قرمطی بودن کشته می‌شود.220

یوسف نیز بر خلاف خان کاکا ودیگر اربابان حاضر به هم‌کاری با قشون خارجی نمی‌شود و مخالفت خود را همه جا صریحاً اعلام می‌کند و «سرود یاد مستان می‌دهد» و سرانجام به دست همان‌ها کشته می‌شود. از این رو باید به زری حق داد که با دیدن جنازه‌ی یوسف یاد حسنک می‌افتد، البته این یادآوری با تداعی‌ها و آشفتگی‌های ذهنی او بی‌ارتباط نیست. پس از کشته شدن حسنک، بوسهل زوزنی سر او را در طبقی با مکبه‌ای می‌گذارد و آن را در مجلسی آراسته که به همین مناسبت برپای کرده بودند، نزد میهمانان می‌آورد.

«پس گفت نوباوه آورده‌اند. از آن بخوریم. همگان گفتند خوریم. گفت بیارید. آن طبق بیاورند و ازو مکبه برداشتند، چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم.»221

سر امام حسین را نیز در طشتی طلا نزد یزید می‌برند و سر یحیی و سیاوش را به دستور هرود و افراسیاب نیز در طشت می‌نهند.

صحنه‌ی به دار آویختن ملک سهراب در کابوس‌ها و رویاهای زری نیز شباهت‌هایی به این قصه دارد. ملک سهراب را در کنار دار می‌آورند و محکم به چوبه‌ی دار می‌بندند. «ملک سهراب می‌گوید یواش‌تر آنقدر محکم نبند. پایم درد گرفت»(257) و بعد چشم‌هایش را با یک دستمال سیاه می‌بندند. نهایتاً قرآن‌خوان‌ها هم حاضر می‌شوند و «صدایشان را با هم جور می‌کنند و سوره‌ی الرحمن می‌خوانند»(258) به یاد لحظه‌ای از روایت بیهقی می‌افتیم که

«حسنک را به پای دار آوردند و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده‌اند و قرآن‌خوانان قرآن می‌خواندند… خودی روی پوش آهنی بیاوردند عمداً تنگ چنان‌که روی و سرش را نپوشیدی و آواز دادند سر و رویش را بپوشید … حسنک را سوی دار بردند … جلادش محکم ببست و رسن‌ها فرود آورد.»222

دانشور با انتخاب ابیات و مصاریعی از حافظ که زمینه‌ای اجتماعی دارند، گویی می‌خواهد نقبی به گذشته و تاریخ ایران بزند و موقعیت‌های مشابه آن با دوران مورد بحث را به مخاطب یادآوری کند:

ـــ فتنه مــی‌بارد از این طاق مقرنس (253)

ـــ گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت (256)

پنداری آرزوها و حسرت‌های مردم عصر حافظ تفاوت چندانی با روزگار ما نداشته است:

ـــ به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چـنـیـن عـزیـز نگیـنی به دســت اهرمنی(286)

ـــ کـــاری کنیم ورنـه خجـالت بــرآوریــم

روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم (287)

دانشور هم‌چنین با اشاره به قصه‌ی قلندرانه‌ی شیخ صنعان223 و دختر ترسا چهره‌ی جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که ریاکاری و تزویر آن در طول تاریخ مورد نقد عرفا و حتی شعرا و نویسندگان بوده است. شیخ صنعان زاهدی است که از ریا و تزویر خود و جامعه به تنگ آمده و برای به درآمدن از این سالوس و ریا به عشق و رندی و قلندری پناه می‌آورد.

پدر یوسف در جامه‌ای شبیه به جامعه‌ی شیخ صنعان می‌زید و از سویی نمی‌تواند چون دیگران باشد و از سویی در مقابله با آن‌ها هم نمی‌تواند کاری از پیش برد. راه شیخ صنعان را در پیش می‌گیرد و پیرانه‌سر دلباخته‌ی سودابه هندی می‌شود و بدنامی و رسوایی این عشق را به جان می‌پذیرد. التفات مهرورزانه‌ی او به یهودی‌ها که مورد بی‌مهری عامه و مخصوصاً متشرعان هستند یادآور منش و شیوه‌ی ملامتی قلندران است. رفتارهای حاج آقا در حقیقت واکنشی است در برابر تزویر  و ریایی که سراپای جامعه را دربرگرفته است. گویی مردم نیز به شباهت سلوک حاج آقا و شیخ صنعان پی برده‌اند که

«مرد رندی که آخرش هم نفهمیدیم کی بود سفارش یک عالمه پرده‌ی قلمکار به اصفهان داده بود با نقش شیخ صنعان و زیر نقش نوشته بود: شیخ صنعان با مریدش می‌رود شهرفرنگ. یک پیرمرد انگشت به دهان شیخ صنعان بود که عمامه و عبا و ردا داشت عین حاج آقایم…»(74)

به هر روی تلمیح به قصه‌ی شیخ صنعان روایت را با فضای ادب مغانه و قلندری پیوند می‌دهد که جریانی عمیقاً اجتماعی و فرهنگی در تاریخ ماست. بدین سان سووشون خاطره‌ی قلندران حقیقت و رندان پاک‌باخته را که در تاریک‌ترین دوره‌های نامردمی و تزویر و ریا، پاسدار آزادی و بی‌تعلقی و صداقت بودند، به یاد می‌آورد. بدین سان روایت بار دیگر روی در تاریخی شدن می‌کند و با چشم‌اندازی دیگر از تاریخ اجتماعی ما پیوند می‌گیرد.

به کارگیری واژه‌هایی که در طول تاریخ تکرار شده و اکنون خود نیز به تاریخ پیوسته‌اند و در مکالمات روزمره کاربردی ندارند، در فرازمانی شدن رمان بسیار مؤثر بوده است. مثلاً استفاده از واژه‌ی «حاکم» به جای کدخدا از این دست است. در زمان نگارش رمان و حتی زمان واقعی رمان از این واژه استفاده نمی‌شده است و دانشور آن را تنها به علت بار معنایی و تاریخی که داشته انتخاب کرده است.

این تکه ای از پایان نامه رایگان رشته روانشناسی و علوم تربیتی

با موضوع :

بررسی رابطه عزت نفس با پرخاشگری در دانش آموزان 105ص

می باشد برای دیدن بقیه قسمت ها می توانید از قسمت بالای سایت کلمه کلیدی مورد نظر را سرچ کنید

Untitled

141985615752731

سایت ما حاوی تعداد زیادی پایان نامه رایگان در رشته روانشناسی و علوم تربیتی و مشاوره (هم در مقطع کارشناسی و هم در مقطع کارشناسی ارشد)می باشد

می توانید از قسمت دسته بندی که در بالای سایت قرار دارد بقیه پایان نامه ها را هم ببینید و از متن کامل آنها استفاده نمایید البته ممکن است بعضی از متون موقع انتقال از فایل ورد به هم بریزد یا عکس ها درج نشود برای دانلود پایان نامه ها با فرمت ورد به همراه تمام پیوست ها به لینک زیر مراجعه کنید:

در سایت مرجع دانلود پایان نامه می توانید صدها پایان نامه رافقط با داشتن یک پسورد  دانلود کنید و به متن کامل آنها دسترسی بدون محدودیت داشته باشید.

برای جزییات بیشتر اینجا کلیک کنید 

سایت فوق (payanname.net) قوی ترین سایت در زمینه دانلود پایان نامه است 

کافیست عبارت

دانلود پایان نامه

را در گوگل سرچ کنید

خواهید دید که گوگل این سایت را به عنوان اولین گزینه معرفی می کند 

برای دانلود متن کامل پایان نامه های جدید کارشناسی ارشد روانشناسی و علوم تربیتی  می توانید لینک های زیر را هم ببینید :

قسمت سوم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  208 پایان نامه

قسمت پنجم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  222 پایان نامه



همه حقوق محفوظ است

Posted می 6, 2016 by 92 in category "تز و پایان نامه", "مقالات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *